.

.
دیر بازیست
در این شهر شلوغ
هر کجا می نگرم
غنچه ها پژمرده اند
چهره ها افسرده اند
نفسی هست ولیکن
همه دل ها مرده اند
هدفی هست اگر
نیست به جز لقمه نانی
شرفی هست اگر
در گرو جاه و مقامی
همه افسرده و غمگین
همه سرخورده از این دین
همه تسلیم به تقدیر
همه محکوم به تحقیر
نه امیدی است به ماندن
ونه شوقی است به رفتن
همه مغرور...؛
از آن چیز که بودیم
و از آن کار که کردیم
همه ازکوروش و جمشید چه مستیم
غافل از این سخن تلخ که
" امروز"
در اندیشه تاریخ
کجائیم...؟
چه هستیم...؟
که هستیم...؟
مهران محمدی
دیدگاه ها (۱۳)

دیر بازیستدر این شهر شلوغ,هر کجا می نگرمغنچه ها پژمرده اندچه...

دیر بازیستدر این شهر شلوغ,هر کجا می نگرمغنچه ها پژمرده اندچه...

دیر بازیستدر این شهر شلوغهر کجا می نگرمغنچه ها پژمرده اندچهر...

دیر بازیستدر این شهر شلوغ,هر کجا می نگرمغنچه ها پژمرده اندچه...

دیر بازیستدر این شهر شلوغ,هر کجا می نگرمغنچه ها پژمرده اندچه...

دیر بازیستدر این شهر شلوغ,هر کجا می نگرمغنچه ها پژمرده اندچه...

گفتم ای فال فروشلای این بسته ی فال«مژده ای دل که مسیحا نفسی ...

گفتم ای فال فروشلای این بسته ی فال«مژده ای دل که مسیحا نفسی ...

دیر بازیست در این شهر شلوغ هر کجا می نگرمغنچه ها پژمرده اند،...

گفتم ای فال فروشلای این بسته ی فال«مژده ای دل که مسیحا نفسی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط