✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۴۵ (⁠♡)


نوعه نو بودن و هنوز مارک بهشون بود. پوشیدمش بعد متوجه مارکش شدم.. پشت گردنم مارك خورده بود. کشیدمش ولي در نيومد.. کلافه پیرهن رو در اوردم و سعی کردم مارکشو بکنم ولي نمیشد.. چیز تیز مثل قیچی و چاقو میخواست.. اي بابا.. تو اتاق نداشتم و لباس دیگه ای هم نداشتم که بپوشمش و برم مارك اينو بکنم.. پوشیدمش و ناچار و اروم از اتاق رفتم بیرون سالن تو سکوت کامل بود.. يعني تو اتاقشه؟
اروم قدم تو سالن گذاشتم که دیدمش.. با لیوان نوشيدني تو دستش تو سالن و رو مبل سالن نشسته بود و یه تعداد برگه دستش بود و دستش حالت نوازش وار روي عكس بالاي کاغذ بود و حسابي تو فکر
بود. با ورودم سر بلند کرد. تند نگاه ازش کندم و خیلی سریع و شتاب زده رفتم تو اشپزخونه و شروع کردم به باز کردن کمد ها که
رو ها که قیچی رو پیدا کنم. در حالیکه چندتا کابینت رو باز میکردم صداي پاره کردن برگه اي رو شنیدم و بعد جدي گفت
جیمین :دنبال چي ميگردي؟
سعي کردم عادي باشم و گفتم:قيچي.. مارکه داشت گردنم رو میخورد.
اه..
کلافه و اشفته پشت گردنم بالا گرفتمش
جیمین : -کشو اول..
رفتم سمت کشوها و بازش کردم خودشه..برش داشتم. اومد پشت سرم و گفت
جیمین :بده من..
تند و هول گفتم... الا: نه خودم
قیچی از دستم کشید و یقه مو پایین تر کشید و مارك رو گرفت و در حالیکه میبردیش گفت.... جیمین :اندازه ته..
لرزون سر تکون دادم. مارك رو برید و درش اوردم و یقمو مرتب کرد و با شیطنت و خباثت هرچه تمام تر :گفت
جیمین : شلوارت مارك نداره؟ سعی کردم لبخند نزنم و با حرص و غیض گفتم: خیر. شما زحمت نکش..
و قیچی رو از دستش کشیدم. خودشو کشید روبروم و به کابینت تکیه داد و دست تو جیباش کرد و لبخند گشادي زد که سعی کرد جمعش
دست روی لبش کشید و گفت
جیمین : بهت میاد
با شرم و احساس سرخ شدگي نگاه ازش دزدیدم و دست به گردنم کشیدم. هنوز يه چيزي گردنمو میخورد.
جیمین : بيا جلو...
گنگ نگاش کردم. ریلکس گفت
جیمین : بیااا...
اروم یه کم رفتم جلو... خودشو کشید جلوتر و دستاش رو دور تا دور یقه طرحدار و شيك بلوز سرخ ابیم که پایینش محو صورتي بود کشید. متعجب اب دهنم رو قورت دادم. يه تيكه كوچيك دیگه پلاستیک اتیکت در آورد و گفت
جیمین : این اذیتت میکرد.
لرزون سر تکون دادم. از استرس نمیتونستم بهش نگاه کنم و به دکمه هاش خیره بودم. یقه مو مرتب کرد.
اشفته براي پوشوندن التهابم با غیض و دهن کجی گفتم... الا: مرسي بابايي..خودم بلد بودم.
نرم خندید و دستشو روی سرم کشید و موهامو بهم ریخت
و گفت... جیمین : به زودي بابا گفتن کوچولومم میشنوم..
قلبم ریخت. مضطرب دستمو مشت کردم حس کردم خودشم گرفته شد.
لرزون نگاش کردم. سرفه اي زد و گفت
جیمین :گرسنه اي؟ نه.. الا : اصلا اشتها ندارم
سر به تایید تکون داد. صداي زنگ ايفون اومد.
دیدگاه ها (۱۹)

( 3 تفنگدار )پارت ۱۴۶یوری کلافه بیان نمود... یوری : خب راستش...

( 3 تفنگدار )پارت ۱۴۷یوری : باید احترام بزارید آقا جیمین منگ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۴۴ (⁠♡)لي.. من داشتم چیکار میک...

حمایت ؟ .... https://wisgoon.com/army.kookmin

my love part 88

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۴۰صبح زودتر راه افتادم که دیر...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 35・⁠]⁠ᕗسرش رو پایین انداخت و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط