«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ࡅ߳ࡐ‌ܭࡅ࡙ࡐ‌ ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ࡅ߭ܥܼܝ‌ܝ̇‌ »

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ࡅ߳ࡐ‌ܭࡅ࡙ࡐ‌ ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ࡅ߭ܥܼܝ‌ܝ̇‌ »

«درخواستی»

«ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ ܢܚܘ»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو با نگرانی چند قدم عقب‌تر رفتی و بهش خیره شدی.

> «ران؟ حالت خوبه؟»



ران چند ثانیه هیچ جوابی نداد.

فقط نگاهت کرد.

لبخندش هنوز روی صورتش بود، اما این بار... هیچ شباهتی به لبخند قبلیش نداشت.

رینـدو آروم زیر لب گفت:

> «ران... بس کن.»



ران انگار اصلاً نشنید.

آروم گفت:

> «حالم؟»



سرش رو کمی کج کرد.

> «اتفاقاً هیچ‌وقت این‌قدر خوب نبودم.»



کاکوچو با اخم نگاهش کرد.

> «این حرفت اصلاً خوب به نظر نمیاد.»



ران بالاخره نگاهش رو از تو گرفت و به رینـدو انداخت.

> «می‌دونی بدترین قسمتِ رد شدن چیه؟»



رینـدو:

> «چی؟»



ران دوباره نگاهش رو سمت تو برگردوند.

> «اینکه هنوز نمی‌فهمم چرا گفت "نه".»



چند لحظه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام خندید.

> «پس باید بفهمم.»



رینـدو:

> «ران، ولش کن.»



لبخند ران محو شد.

> «نه.»



این بار صدایش کاملاً آرام بود.

> «این یکی رو نمی‌تونم.»



کاکوچو به رینـدو نگاه کرد.

> «فکر کنم واقعاً باید آرومش کنیم...»



ران دوباره لبخند زد.

> «نگران نباشید.»



چشم‌هاش هنوز روی تو ثابت بود.

> «من هیچ کاری نمی‌کنم.»



مکث.

> «فعلاً.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نگاه کنید دو تا پارتو باهم گذاشتم 🥸
جا حساس تموم کردم
هاهاهاهاااا
و یک چیزی
پارت بعد هم بزارم؟
دیدگاه ها (۷)

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ࡅ߳ࡐ‌ܭࡅ࡙ࡐ‌ ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ࡅ߭ܥܼܝ‌ܝ̇‌ »«درخواستی»«ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ...

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ࡅ߳ࡐ‌ܭࡅ࡙ࡐ‌ ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ࡅ߭ܥܼܝ‌ܝ̇‌ »«درخواستی»موضوع: وق...

مهمونی پارت ۳۸

ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ࡅ࡙ࡍ߭ ܥ‌‌ܝ‌ܟܿࡐ‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ܨ(اینجا رین دوست پ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

چند پارتی تهیونگ

پارت بیست‌وهفتم |در آسمانچند دقیقه بعد، مهماندارها شروع به آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط