Part

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃         ✦ Part 42 ✦         ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯

⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡


اون شب بالاخره صبح شد و رفتم مدرسه،بماند که چقدر توی تختم غلط زدم تا خوابم ببره
از دور اون دختره ی صورتی رو دیدم که چسبیده بود به شوتو،آخه دختر چقدر پررو..یجوری از بازوی شوتو آویزون شده بود انگار ده ساله میشناستش...کی میدونه شاید میشناسه
قدمامو تند کردم تا زودتر به کلاس برسم انگار صحنه های جالبی داره اتفاق میافته
اومدن  نیشخند روی لبام و رسیدن من به در کلاس همزمان شد
در رو باز کردم و وارد شدم
مثل همیشه به تحقیر به همشون زل زدم و نگاهم روی شوتو و اون دختر صورتیه ثابت موند
میتونم بگم خنده دار ترین صحنه ای بود که توی کل عمرم دیده بود
دختر صورتیه عین چسب به شوتو چسبیده بود و شوتو سعی داشت اونو از خودش جدا کنه و توی این فرایند قیافه هاشون خیلی سم بود
شوتو پوکر و کلافه بود و اون دختره لبخند ملیح میزد و بیشتر به شوتو میچسبید...

شوتو_تروخدا...نجاتم بدین

وای این چه قیافه این...بدبخت از شدت کلافگی نمیتونه حرف بزنه
بهش نگاه کردم که اونم نگام کرد و چشاش ملتمسشو بهم دوخت

_ششش،اونجوری نگام نکن

دست به سینه رومو کردم اونور

شوتو_من یبار نجاتت دادم

_اهههههه... لعنت بهت

با قدرت دختره رو از شوتو جدا کردم و رفتم نشستم سرجام...ولی مگه این ول کن بود؟دوباره شوتو رو چسبید

شوتو_ثوراااا

_یبار کمکت کردم،بی حساب شدیم،دیگه نمیتونی مجبورم کنی

یه پوزخند بهش زدم و سرمو گذاشتم رو میز تا بخوابم

............


با سر و صدای بچه ها فهمیدم که کلاس تموم شده پس چشامو باز کردم و یه نگاهی به اطراف انداختم..بعد بلند شدم و بی هیچ حرفی از کلاس رفتم بیرون

دکو:

مغزم درگیر حرفای آیزاواست...گفت که یه مهمونی به مناسبت شکست خوردن دابی دشمن چند ساله ی آکادمی ترتیب دادن...باید کت و شلوار بخرم ،ولی با کی برم خرییید..اممم...اها قبلا از کریشیما شنیدم که میگفت کاچان سلیقه ی خوبی توی لباس داره... بهتره برم ازش بپرسم
از جام بلند شدم و رفتم سمت کاچان و صداش کردم

دکو_کاچان؟؟؟

اروم برگشت و نگام کرد،این مدته خیلی آرومتر شده،هنوز دعوا میکنه ولی آروم تره

باکوگو_ها؟ چیه ؟

دکو_خب میخواستم واسه مهمونی که آیزاوا خبرشو داد ازت بخوام که باهم بریم خرید...یه کت و شلوار میخوام بخرم،فکر میکردم تو بتونی کمکم کنی

باکوگو_برو خدا روزیتو یه جای دیگه حواله کنه من حوصله ندارم به اون مهمونی هم نمیام

وای خدا اینکه اصلا نمیاد حالا چیکار کنممممم...باید یجوری کاری کنم حتما بیاد به اون مهمونی..چی بگم ...چی بگم...اممم...آها...فهمیدم

دکو_ولی ثورا هم میادا...

با برقی که چشماش زد متوجه شدم زدم تو خال

دکو_پس میای دیگه

باکوگو:آره ساعت چند؟

دکو_ساعت ۷

باکوگو:پس کی به ثورا خبر میده که باید بیاد مهمونی؟

دکو_آیزاوا خودش گفت که ثورا رو آلمایت خبر میکنه مگه تو کلاس نبودی ؟

باکوگو_چرا ولی...حواسم نبود...بیخیال...ساعت هفت قبوله..حالا گمشو

دکو_باشه باشه...

ایول بالاخره راضیش کردم،برگشتم و با برداشتن کیفم از کلاس زدم بیرون

ثورا:

....
┃   ✍︎ Written by zahra┃
دیدگاه ها (۰)

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

پس تلپورت نمیکنم ،فقط قدم میزنم چون...نور ماه که به پوستم می...

الان اون ناخونای دراز و صورتیشو میکنه تو چشم...ثورا:هیچی باب...

شیپ باکودکو پارت نه

p42پرش به فردا ات ویودیشب نخوابیدم شب تا صبح گریه کردم وقتی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط