p....15

p....15

ژان و بقیه عضا رسیدن به یک صغره که بن بست بود

ژان..عه شانگ مارو مسخره کردی حق باییبوبود همون اول بایدمیکشتمت

شانگ..وایستاببینم میخایی دوباره برگردی
ییبو..بسه سبرم دیگه لب ریز شد همین حالا میکشمت

شانگ..یه دقیقه دندونروجیگربزار بایه گردنبند که به گردن داشت یه جادو داشت میکرد که دوربرش پره نور بود

شوکای..عه توجادو بلدی
بون بست باز شد و تبدیل به یه راه شد به اونوره کوهستان شانگ رفت داخل و صداش میومد که میگفت
شانگ..نمیخایین بیایین

ژان..بریم یه نه
شوکای..تااینجا اومدیم حالا میخایی نریم

ییبو..منکه رفتم باشماهاکاری ندارم
شوکای و ژان هم رفتن تو یکم که پیاده روی کردن دیدن یک قلعه کوهستانی اونجا هست به یه عده ادم که اونجازندگی میکردن

ژان..وااااااییییی خیلی اینجا خوشگله
ییبو..کجاش خوشگله

لی هن و بقیه افراد منتظر موندن قاتلا اونارو معاصره کرده بودم

لی هن.. باید یه راهی برای فرار پیدا کنیم

برده ها میگی چیکار کنیم وقتی همون مرده که اسمشو گفتن اومد من سرگردون میکنم شماها فرار کنید

یه پیرزن اومد همون که لی هن از دست قاتلانجاتش داد که با شلاق نزنند بهش گفت

دخترم نمیدونم کی هستی آما آدم خوبی هستی نباید بخاطر من خودت به دردسر مینداختی

لی هن..مادر بزرگ لطفا نگران نباشین من شماهارو نجات میدم مطمعن باش

پیرزن ..من یه نوه دارم پسرم مرده وقتی مارو دستگیر کردن آما نوه من تنها مونده اسمش لیو هستش نمیتونم ولش کنم تنها آرزو قبل مرگم همینه که اونو ببینم

لی هن ..نگران نباش مادر بزرگ حتما از اینجا نجات پیدا می‌کنید
پیرزن ..ممنونم احترام گذاشت

لی هن.. این چه کاری هست لطفا این کارو نکنید
یکم گذشت جناب مو رئیس قاتلا ها اومد یا اینکه اینا فکر میکردن راهزن هستن

مو.. شماها همین حالا تسلیم بشین تا جونتون ببخشم

برده ها هیچی نگفتن
مو ...رئیس برده ها ‌کیه

قاتلا.. همون که صورتشو پوشونده

مو.. افتخار آشنایی با کی دارم

لی هن ..همینقدر بدون یکی از شهروند های عالی رتبه اواندل

مو.. شاید جونتون میبخشیدم اما حالا که یکی از شهر وند های اواندل هستی باید خودم گردنشو بزنم

لی هن.. جرئتشو نداری

مو لبخندی زد و گفت عجب زبون دراز این زبون درازتو نگه دار که وقتی داشتی میمردی بهم التماسم کنی

لی هن.. من به هیچکس التماس نمیکنم بهتره خودتو برای مردن آماده کنی

مو نگران نباش آماده هستم

(موجین شناخته میشه به جناب مو یا موجوان سررشته دراستفاده جادوی سیاه )
دیدگاه ها (۰)

p......۱۶راهزنان حمله کردن به لی هن و بقیه برده ها کسایی‌ که...

p...17ژان و ییبو و شوکای داشتن میگشتن که ژان گفتژان..چرااینج...

p...14پیرمرده..منو نکشید سرپرست مجبورم کردهژان..ازسرپرست منظ...

p..1۳ژان و ییبو وشوکای داشتن همینجوری میرفتنژان..من دیگه خست...

هشت ماه و نیم گذشته بود. شکم ات حالا بزرگ و سنگین شده بود، م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط