شب

شب
متولد میشود..
و با تولدش
ستارگان را، مهمانِ
آسمانِ تنها میکند...
...
چراغ های شهر
بیدار میشوند..
و زندگیه روز
به پایان میرسد..
...
به راستی
صد سال دیگر
در همین زمان
نه من
نه تو
و نه هیچ یک از مردم این شهر
زنده نخواهند بود..
و چنان از یادها رفته ایم
که گویا
هرگز زندگی نکرده ایم..!..
چه پوچ!
چه بیهوده!
چه غمنگیز...و چه دردناک..
دیدگاه ها (۲)

به کدامین گناه، ساحل مرا می رانَد..؟!..آنگاه که در میان ماسه...

چه کسی ﮔﻔﺘﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﻃﻼﺳﺖ؟ﻣﻦ ﻣﺰﻩ ﻣﺰﻩ ﺍﺵ ﮐﺮﺩﻡ ...ﺯﻣﺎﻥ ﻋﯿﻦ ﺍلكل اس...

مامان! قول میدم دفعه ی بعد ترازم از ۴٠٠٠ به ۶٠٠٠ برسه.. 👻

همیشه در سختی‌ها به خودم می‌گفتم” این نیز بگذرد…”هنوز هم می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط