「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 130
✦.................................
جیمین اخم کرد
جیمین: تو تازه از اتاق عمل اومدی
تهیونگ یک قدم برداشت همان یک قدم کافی بود تا بخیه های پهلویش تیر بکشند نفسش برای لحظهای برید اما باز هم نایستاد
_ گفتم... ماشینو آماده کن.
جیمین این بار جدیتر شد
جیمین: نه
تهیونگ بالاخره نگاهش را به او دوخت، آن نگاه... همان نگاه فرماندهای بود که وسط میدان جنگ دستور میداد
_ دستورمو تکرار نمیکنم
آیلین دیگر طاقت نیاورد بیاختیار جلو آمد و هر دو دستش را دور بازوی سالم مرد حلقه کرد
+ نه...
صدایش میلرزید
+ یه بار نزدیک بود از دستت بدم...
اشک دوباره داخل چشمهایش جمع شد
+ این دفعه اجازه نمیدم حتی یه قدم برداری.
تهیونگ برای اولین بار نگاهش را از جیمین گرفت چشم های خیس دختر درست روبه رویش بود دستش را خیلی آرام روی موهای آیلین گذاشت اما این بار آن نوازش هم بوی آرامش نمیداد بوی محافظت میداد.
_ اون حروم,زاده...
مکث کوتاهی کرد، نگاهش تیرهتر شد
_ اسم تو رو آورده
همین یه جمله کافی بود، آیلین حس کرد قلبش فرو ریخت. تهیونگ خیلی آرام ادامه داد:
_ تا وقتی نفس میکشم هیچکس حتی حق نداره بهت فکر کنه.
صدایش بلند نبود اما آنقدر قاطع بود که حتی جیمین هم برای لحظهای چیزی نگفت، آیلین اشک هایش را پاک کرد و آرام سرش را تکان داد.
+ پس... تو هم حق نداری دوباره خودتو جلوی گلوله بندازی.
این بار نوبت تهیونگ بود که ساکت بماند، نگاهش چند ثانیه روی صورت دختر ماند بعد خیلی آرام، آنقدر آرام که فقط خودش و آیلین شنیدند، گفت:
_ وقتی پای تو وسط باشه من دیگه به خودم فکر نمیکنم.
آیلین لبش را گاز گرفت تا هق هقش بیرون نزند، در همان لحظه چند پرستار و دکتر با صدای هشدار دستگاه وارد اتاق شدند، دکتر با دیدن تهیونگ که سرپا ایستاده بود، با ناباوری گفت:
دکتر: آقای کیم! فوراً روی تخت برگردید!
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از آیلین بردارد، فقط یک جمله گفت:
_ اول امنیت آیلین... بعد درمان من.
اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت هیچکس چیزی نگفت، دکتر نگاه کوتاهی به مانیتور انداخت، بعد دوباره به مردی که با همان حال سرپا ایستاده بود نفسش را با کلافگی بیرون داد
دکتر: اگه همین الان یه بخیه باز بشه، دوباره باید ببریمت اتاق عمل.
تهیونگ حتی پلک هم نزد
_ اگه لازمه... دوباره میرم.
آیلین با ناباوری سرش را به سمتش برگرداند
+ دیوونه شدی...؟
تهیونگ این بار نگاهش را روی صورت دختر ثابت کرد چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ انگار میخواست تمام نگرانی هایش را از پشت همان نگاه پنهان کند.
_ اره...
صدایش آرام بود:
_ دیوونهی تو
جیمین یک قدم جلو آمد
جیمین: تهیونگ، گوش کن... ما اون آدمو گرفتیم هیچجا نمیره.
تهیونگ خیلی آرام جواب داد:
_ اون فقط یه مهرهست... من دنبال کسیام که مهرهها رو حرکت میده.
آیلین هنوز بازویش را رها نکرده بود انگشت هایش دور آستین لباس بیمارستان مرد قفل شده بودند
+ تو قول دادی... قول دادی کنارم بمونی...
تهیونگ پلک بست؛ برای اولین بار، خستگی واقعی روی صورتش نشست دستش را بالا آورد و خیلی آرام روی دست های لرزان آیلین گذاشت
_ هنوزم سر قولم هستم.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 130
✦.................................
جیمین اخم کرد
جیمین: تو تازه از اتاق عمل اومدی
تهیونگ یک قدم برداشت همان یک قدم کافی بود تا بخیه های پهلویش تیر بکشند نفسش برای لحظهای برید اما باز هم نایستاد
_ گفتم... ماشینو آماده کن.
جیمین این بار جدیتر شد
جیمین: نه
تهیونگ بالاخره نگاهش را به او دوخت، آن نگاه... همان نگاه فرماندهای بود که وسط میدان جنگ دستور میداد
_ دستورمو تکرار نمیکنم
آیلین دیگر طاقت نیاورد بیاختیار جلو آمد و هر دو دستش را دور بازوی سالم مرد حلقه کرد
+ نه...
صدایش میلرزید
+ یه بار نزدیک بود از دستت بدم...
اشک دوباره داخل چشمهایش جمع شد
+ این دفعه اجازه نمیدم حتی یه قدم برداری.
تهیونگ برای اولین بار نگاهش را از جیمین گرفت چشم های خیس دختر درست روبه رویش بود دستش را خیلی آرام روی موهای آیلین گذاشت اما این بار آن نوازش هم بوی آرامش نمیداد بوی محافظت میداد.
_ اون حروم,زاده...
مکث کوتاهی کرد، نگاهش تیرهتر شد
_ اسم تو رو آورده
همین یه جمله کافی بود، آیلین حس کرد قلبش فرو ریخت. تهیونگ خیلی آرام ادامه داد:
_ تا وقتی نفس میکشم هیچکس حتی حق نداره بهت فکر کنه.
صدایش بلند نبود اما آنقدر قاطع بود که حتی جیمین هم برای لحظهای چیزی نگفت، آیلین اشک هایش را پاک کرد و آرام سرش را تکان داد.
+ پس... تو هم حق نداری دوباره خودتو جلوی گلوله بندازی.
این بار نوبت تهیونگ بود که ساکت بماند، نگاهش چند ثانیه روی صورت دختر ماند بعد خیلی آرام، آنقدر آرام که فقط خودش و آیلین شنیدند، گفت:
_ وقتی پای تو وسط باشه من دیگه به خودم فکر نمیکنم.
آیلین لبش را گاز گرفت تا هق هقش بیرون نزند، در همان لحظه چند پرستار و دکتر با صدای هشدار دستگاه وارد اتاق شدند، دکتر با دیدن تهیونگ که سرپا ایستاده بود، با ناباوری گفت:
دکتر: آقای کیم! فوراً روی تخت برگردید!
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از آیلین بردارد، فقط یک جمله گفت:
_ اول امنیت آیلین... بعد درمان من.
اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت هیچکس چیزی نگفت، دکتر نگاه کوتاهی به مانیتور انداخت، بعد دوباره به مردی که با همان حال سرپا ایستاده بود نفسش را با کلافگی بیرون داد
دکتر: اگه همین الان یه بخیه باز بشه، دوباره باید ببریمت اتاق عمل.
تهیونگ حتی پلک هم نزد
_ اگه لازمه... دوباره میرم.
آیلین با ناباوری سرش را به سمتش برگرداند
+ دیوونه شدی...؟
تهیونگ این بار نگاهش را روی صورت دختر ثابت کرد چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ انگار میخواست تمام نگرانی هایش را از پشت همان نگاه پنهان کند.
_ اره...
صدایش آرام بود:
_ دیوونهی تو
جیمین یک قدم جلو آمد
جیمین: تهیونگ، گوش کن... ما اون آدمو گرفتیم هیچجا نمیره.
تهیونگ خیلی آرام جواب داد:
_ اون فقط یه مهرهست... من دنبال کسیام که مهرهها رو حرکت میده.
آیلین هنوز بازویش را رها نکرده بود انگشت هایش دور آستین لباس بیمارستان مرد قفل شده بودند
+ تو قول دادی... قول دادی کنارم بمونی...
تهیونگ پلک بست؛ برای اولین بار، خستگی واقعی روی صورتش نشست دستش را بالا آورد و خیلی آرام روی دست های لرزان آیلین گذاشت
_ هنوزم سر قولم هستم.
- ۳۸۰
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط