PR

#P𝗔R𝗧 : 48
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
مایک:مگه مهمه؟
راست میگفت چرا باید مهم باشه؟خودشم که با هانوله چرا باید نگران این باشم که اون دربارم چه فکری میکنه؟
لارا:پوففففف
مایک با پوزخند نگام کرد و شیطون گفت
مایک:ازش خوشت میاد؟
اروم زدم به بازوش و گفتم
لارا:معلومه که نه..درضمن تو خوشتیپ تری.
با شنیدن این جملم با تعجب نگام کرد درست چیزی که میخواستم
مایک:جدی میگی؟
معلومه که نه اخه تو کجا اون کجا
سرفه ای به معنی لال شو کردم که چیزی نگفت
جنی:هیونجین؟
به پشت سر مایک نگاه کردم که چهارتا دختر بودن مایک با دیدنشون هول گفت
مایک:عاعا قاطی کردی جنی هیونجین کیه مایکم!
پس همون کیم جنیه
جنی:از کی تاحالا مایک شدی؟
مایک اروم خندید و گفت
مایک:همیشه بودم فکرکنم مغذت تاب برداشته
جنی نزدیک تر شد و نگاهی به من کردو گفت
جنی:اینم یکی از بازیاته
مایک دستشو گذاشت روی شونه جنی و لبخند زورکی زد به صورت تحدید وارد گفت
مایک:کدوم بازی بانو جنی بهتره حرف از قبلا نزنی
جنی خندید و چیزی نگفت که دوستاش نزدیک اومدن
مایک یکی یکی دوستاش رو معرفی کرد لیسا ، جیسو ، رزی
بهشون دست دادم و اشنا شدیم به نظر دخترای خوبین یعنی بهتر از دوست شدن با هانا و هانوله دراصل اونا که دشمنن...ولی خدایی قیافه رزی یکم شبیه اناست خیلی دلم براش تنگ شده چی میشه دوباره ببینمش
توی جمع چهار نفره شون نشسته بودم و حرف میزدیم یهو لیسا گفت
لیسا:به بنظرتون کی برنده میشه؟
جنی:صددرصد مافیا
متعجب نگاهش کردم که سریع گفت
جنی:میبینی که ما هیچ کاری نمیتونیم بکنیم و با رائ گیری شاید بار های کمی بتونیم یه مافیا رو بیرون کنیم
رزی:حق با جنیه
جیسو:من یه فکری دارم
جنی:چه فکری؟
جیسو:بهتر نیست جرعت حقیقت بازی کنیم شاید بتونیم نقششون رو بفهمیم.
یهو خندم گرفت ریـدی با این فکرت خواهر اخه کدوم مافیایی میگه من مافیام یاد جرعت حقیقت های توی مدرسه افتادم همیشه حقیقتو انتخام میکردم ولی بازم هیچ حقیقتی نمیگفتم البته جزوقتایی که فوش نامـوسی میزاشتن
جنی:نامـوسا؟شوخیت گرفته؟
لیسا:دیدید که مایک گفت یه فکری برای شب داره باید صبر کنیم و ببینیم چه نقشه ای تو سرشه.
با این حرف لیسا یاد یه چیزی افتادم و از جنی پرسیدم
لارا:چرا وقتی دیدیش گفتی هیونجین؟
اگه واقعا خودش باشه میتونم با استفاده ازش بفهمم جک کیه
جنی:هیچی..راستش با یکی اشتباهش گرفتم
ناامید و پوکر گفتم
لارا:اهوم باشه
...
ویو لارا «شب»
توی اتاقم درحال نگاه کردن به عکس های گوشیم بودم خودم ته مامانم بابام انا جونهی عمو میشل زن عمو و میا...
در اتاقم خورد بلند گفتم
لارا:کیه
صدایی نیومد که به سمت در رفتم درو باز کردم با دیدن جونگهو گفتم
لارا:بله؟
جونگهو:مایک..اون گفت که یه فکری داره برای خلاص شدن از این بازی و همتون باید به سالن برید
لارا:باشه یه چنددقیقه دیگه میام
چشمکی زد و رفت به رفتنش خیره شدم
بعد اینکه رفت گوشیم رو برداشتم و پشت سرش به سمت سالن رفتم
همه دورهم جمع بودن رفتم و کنار نیلی وایستادم هانول و هانا روبه روم بودن و تهیونگو جونگکوک هم همراشون اکیپ جنی ایناهم زیاد دور نبودن که نتونم ببینمشون
مایک که روی صندلی وسط جمع نشسته بود گفت
مایک:خب دوستان همونطور که میدونید اینجاییم تا با کمک هم از این بازی نجات پیداکنیم..
دیدگاه ها (۷)

#P𝗔R𝗧 : ۴۹〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

فیکاش مثل خودش عالین فالوشه ✨❣️ @asas.w

سلامممم چطوریدمیخوام درباره فیک هایی که قراره بنویسم یه چیزا...

پرنسس کوچولو پارت ۲ویو لیسا:دیشب جنی بهم گفت که به یک مهمونی...

MY DADDY...............................P⁵بعد کلی حرف زدن رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط