پارت ۴۰

پارت ۴۰
جونگ‌کوک چند ثانیه حتی پلک هم نزد.
ـ جین... زنده‌ست؟
مرد مسن سرش را تکان داد.
ـ آره.
جونگ‌کوک با صدایی لرزان گفت:
ـ پس چرا همه گفتن مرده؟
مرد آه کشید.
ـ چون مجبور بودیم این‌طور نشون بدیم.
آریانا با تعجب پرسید:
ـ «مجبور بودید»؟
ـ اگه دو هیون می‌فهمید جین زنده مونده، پیداش می‌کرد.
جونگ‌کوک مشت‌هایش را گره کرد.
ـ کجاست؟
مرد جواب نداد.
ـ اول باید بدونی چرا ناپدید شد.
جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:
ـ من فقط می‌خوام برادرم رو ببینم!
مرد چند لحظه سکوت کرد.
ـ جین بعد از حادثه حافظه‌ش رو از دست داده بود.
جونگ‌کوک آرام شد.
ـ چی؟
ـ خیلی از اتفاقات اون شب رو به یاد نمی‌آورد. پزشک‌ها گفتن بهتره مدتی دور از این شهر باشه.
آریانا پرسید:
ـ و شما کجا بردینش؟
مرد به جاده‌ی روبه‌رو خیره شد.
ـ یه شهر کوچیک در شمال.
جونگ‌کوک با عجله پرسید:
ـ الان کجاست؟
مرد لبخند محوی زد.
ـ هنوز همونجاست.
چند ساعت بعد...
ماشین جلوی خانه‌ای کوچک توقف کرد.
جونگ‌کوک حتی منتظر نشد ماشین کاملاً متوقف شود.
پیاده شد.
چند قدم جلو رفت.
جلوی در ایستاد.
دستش روی دستگیره می‌لرزید.
آریانا پشت سرش ایستاد.
ـ آماده‌ای؟
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
ـ نمی‌دونم.
در را باز کرد.
خانه ساکت بود.
مرد مسن گفت:
ـ جین؟
جوابی نیامد.
جونگ‌کوک وارد اتاق شد.
روی میز چند کتاب و یک لیوان آب بود.
اما کسی آنجا نبود.
جونگ‌کوک با اضطراب گفت:
ـ کجاست؟
مرد مسن ناگهان متوجه چیزی شد.
ـ نه...
ـ چی؟
ـ اون همیشه قبل از غروب برمی‌گشت.
آریانا به پنجره نگاه کرد.
ـ شاید هنوز نیومده.
اما روی میز...
یک پاکت سفید قرار داشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای جونگ‌کوک»
جونگ‌کوک پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک برگه بود.
دست‌خط را شناخت.
دست‌خط جین.
«جونگ‌کوک، اگه این نامه به دستت رسیده، یعنی بالاخره حقیقت رو فهمیدی.
اما یه چیز رو باید بدونی...
من فرار نکردم.
من پنهان شدم چون کسی که فکر می‌کنی دشمنته، تنها دشمن ما نیست.
به آریانا اعتماد کن.
اون تنها کسیه که می‌تونه آخرین قسمت حقیقت رو به یادت بیاره.
و مهم‌تر از همه...
به پدرت اعتماد نکن.»
جونگ‌کوک با دیدن جمله‌ی آخر، مات ماند.
آریانا آرام پرسید:
ـ چی نوشته؟
جونگ‌کوک نامه را به او داد.
آریانا خواند.
وقتی به جمله‌ی آخر رسید، صورتش تغییر کرد.
ـ چرا جین گفته به پدرت اعتماد نکن؟
جونگ‌کوک جواب نداد.
همان لحظه...
صدای باز شدن درِ خانه آمد.
هر سه نفر برگشتند.
مردی وارد شد.
موهای مشکی، چهره‌ای آشنا...
جونگ‌کوک برای چند ثانیه نتوانست نفس بکشد.
مرد ایستاد.
چشم‌هایش روی جونگ‌کوک ثابت ماند.
لب‌هایش لرزید.
ـ جونگ‌کوک...؟
جونگ‌کوک آرام زمزمه کرد:
ـ جین...
دو برادر چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
بعد جین جلو آمد و برادرش را محکم در آغوش گرفت.
جونگ‌کوک دیگر نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد.
ـ فکر می‌کردم مردی...
جین با صدای گرفته گفت:
ـ می‌دونم.
اما آغوششان خیلی زود با صدای جین قطع شد:
ـ جونگ‌کوک...
ـ چی؟
جین به آریانا نگاه کرد.
چهره‌اش ناگهان جدی شد.
ـ تو نباید اینجا می‌اومدی.
آریانا با تعجب گفت:
ـ چرا؟
جین آرام جواب داد:
ـ چون اگه تو اینجایی...
یعنی اونا هم فهمیدن تو زنده‌ای.
پایان پارت ۴۰...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۰)

خوشگله فالو شه؟ @jiminshii

پارت ۳۹ مرد مسلح چند قدم جلو آمد.جونگ‌کوک ناخودآگاه جلوی آری...

پارت ۳۶ سه نفر داخل اتاق خشکشان زده بود.صدای کوبیدن دوباره ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط