🍁Part_9🍁

🍁Part_9🍁
🦇❤️آغوش گرم تو❤️🦉

🧡متین🧡
چند دیقه بعد دخترا اومدن پایین رفتم ب نیکا گفتم ک هز زبون دیانا بکشه بیرون و بعش
گفتم ک ب ارسلان گفتم و اونم گفته نع نیکام
گف بش
رفتیم سوار ماشینا شدیم
من و نیکا و ارسلان و دیانا و مهشاد یع ماشین
محراب و رضا و پانیذ و ممد و عسل یع ماشین

🍁نیکا🍁
بعد چند مین رسیدم همع پیاده شدیم رفتیم نشستیم سر میز ارسلان رفت غذا هارو سفارش بدع قرار بود جوجه مهمونمون کنع😅
بقیه پسرا هم اونور سرشون باهم گرم بود میزو
زنونه مردونه کردیم با دخترا نشسته بودیم سر میز گفتم
نیکا:بچه ها یع دیقه گوش کنید ببینید من چی میگم خعلی مهمع
همع:بنال
نیکا:دیانا ت ارسلانو دوست داری؟
دیانا:خجالت کشیدم سرمو ا ون انداختم پایین
پانیذ:عوووووو عروسی داریم😂🥳
عسل و مهشاد:یع عروسی افتادیم🥳🥳🥳
نیکا:دو دیقه خفه شید این بچه بِزِرِع(زر بزنع)
دیانا:ارع خب همون دفعه اول ازش خوشم اومد 🥲
نیکا:عشق در نگاه اول😂...حالا چجوری میخوای بعش بگی؟

🦉دیانا🦉
میخواستم حرف بزنم ک ارسلان اومد
(نویسنده:نیکا و متین نقشه کشیدع بودن ک ارسلان دیانا پیش هم باشن یعنی دوتا صندلی بین متین و نیکا خالی بود رو یکیش ارسلان و اون یکی ک پیش نیکاعه دیانا مینشست)
دیانا:ارسلان اومد نشست و یکم بعد غذا هارو آوردن و شروع کردیم ب خوردن

❤️❤️❤️

لایک و کامنت فراموش نشع 😉
دیدگاه ها (۰)

وقتی برادر ناتنیت بود.

وقتی میاریش ایران و با پسرعمو هات گرم میگیری

مهمونی خطرناک پارت=4ویو اتبادیگاردا ماشین رو آوردن ، سوار ما...

Love youپارت چهاردهمسوار چرخ فلک شدیم ک یهو وسط بازی برقا رف...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

هلو من ا.تم و ۲۰ سالمه و ۹ ماهه که با نامجون ازدواج کردم..(ب...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "25" "ویو جئون آنجلینا"بعد...

تک پارتی درخواستی وقتی خانوادش ازت خوششون نمیومد سلام من ات...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:8ویو «سلین»بلاخره بعد چند ساعت زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط