پسر بد
☆پسر بد☆
☆_bad boy _☆
Part: 7
در اتاق رو باز کردم که با تهیونگ مواجه شدم.
تهیونگ : کسی داخله؟
یونا :ن.. نه چطور؟
تهیونگ : چون صدایی شنیدم مثل اینکه داشتی با بکی حرف میزدی.
استرس دلم رو پر کرده بود. چجوری شنیده آخه؟
یونا : کسی نیست داخل شاید اشتباه شنیدی
تهیونگ یک نگاهی به داخل اتاقم کرد و بعد چشمش ذو توی صورتم چرخوند ورفت. نفسم رو بیرون دادم. آخيش چیزی نفهمی.
ساعت 9 شب بود. از اتاقم اومدم بیرون که با تهیونگ و جونگ کوک مواجه شدم.
جونگ کوک: چخبر امیلی؟
یونا : سلامتی.. تو؟
جونگ کوک پوزخندی زد.
جونگ کوک : هیچی منم دارم سعی می کنم که لی یونا رو پیدا کنم ولی نتونستم.
هنوز هم دست از پیدا کردن من نکشیدن بیرون. تف توی این زندگی.
یونا : آهان.. ولی این لی یونا کیه؟ ( کمی با لرزش)
تهیونگ : کسی که...
یکدفعه صدای جیغ اومد. اما جیغ کی؟
کاترین : تهیونگ! کمک!
تهیونگ و جونگ کوک سریع از پله ها دوییدن پایین و من هم پشت سرشون.
چهارتا مرد غول پیکر پشت کاترین و یکیشون هم چاقو زیر گلوی کاترین گذاشتن. کاترین داشت اشک میریخت.
تهیونگ : شما ها کی هستید؟ (با داد)
مرد : کسی که قراره خواهر کوچولوت رو جلوی چشمت بکشه.
مرد پوزخندی زد. خواست چاقو رو بکشه که.. جونگ کوک درست به مغز مرد شلیک کرد.
ویو تهیونگ
کاترین زود دوییدم سمت من. کاترین رو پشت سرم قرار دادم و اصلحه رو درآوردم.
تهیونگ : قراره بی رحمانه بمیرین.
جنگ شروع شد. تیراندازی شروع شد. دو نفر از مرد ها مرده بودن.
که یکی از مرد های غول پیکر اومد و خواست کاترین رو بگیره که امیلی (یونا) با پاش زدم به شکم مرد.
یونا : ازش فاصله بگیر!
امیلی (یونا) مچ دست مرد رو گرفتم و چرخوند. صدای شکستن استخوان های مچ دست مرد رو شنیدم.
بعد با پاش لگد زد به زانوی مرد و مرد پخش زمین شد.
تهیونگ و جونگ کوک دهنمون از تعجب باز شده بود.
ا این دختر دیگه کیه؟
بعد دوباره تهیونگ با تفنگ شروع کرد به تیر اندازی. کاترین داشت گریه میکرد.
امیلی(یونا) بغلش کرد.
یونا: گریه نکن الان تموم میشه.
همشون رو کشتن.
تهیونگ دستاشو برد لای موهاش.
نفسشو داد بیرون.
و بعد کاترین رو بغل کرد.
تهیونگ: چیزیت نشد؟
کاترین: نه داداشی به لطف تو و امیلی و جونگکوک. فقط تو گلوم یه خش کوچولو افتاده ولی مهم نیست.
تهبونگ: بادیگارد هاااااا بیاین این جنازه هارو بردارید و گموگور کنید.
بعد کاترین رو ول کرد.
تهیونگ: جونگکوک بیا تو اتاقم.
ویو تهیونگ
وارد اتاق شدیم.
کلافه بودم.
جونگکوک: چته کلافه ای.
تهیونگ: نمیدونم این هوانگ امیلی کیه خیلی عجیبه تازه یه حس آشنا بهم دست میده. انگار میشناسمش.
جونگکوک: اوه.
تهیونگ: امیلی جاسوس مایک جونیور. ولی چرا از جک خبری نیست؟
جونگکوک: با اطلاعاتی که جم کردم. جک واتسون یه نقشه ای داره برای ما!!
_____~_~______
یونا: کاترین میگم تو لی یونا رو میشناسی؟
کاترین: آره نمیدونم چرا داداشم همش دنبالشه انگار نفرتی چیزی ازش داره تازه یه چند مدت ازش اطلاعات جم میکرد ولی توی این ۳ ماه نمیتونه هیچ اطلاعاتی پیدا کنه ازش ولی با گفته خودش... پدرش قاتل پدرمونه.
یونا: ا.. اها. من دیگه میرم تو اتاقم توهم برو پیش داداشت.
وارد اتاقم شدم. به در تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.
کیم تهیونگ خیلی زرنگه
نباید بفهمه من لی یونام.
هدف اصلی من الان کیم تهیونگه.
باید بفهمم لیم سولی داره چیکار میکنه.
جک کیه.
هرفردی داخل این عمارت مشکوکه یعنی باید مدت زیادی اینجا بمونم!
سلام خوشگلا.... ببخشید دیر گذاشتم.
امیدوارم خوشتون بیاد☆
#فیک#تهیونگ#آرمی#سلین#جونگکوک #تهکوک#جیمین#رمان
☆_bad boy _☆
Part: 7
در اتاق رو باز کردم که با تهیونگ مواجه شدم.
تهیونگ : کسی داخله؟
یونا :ن.. نه چطور؟
تهیونگ : چون صدایی شنیدم مثل اینکه داشتی با بکی حرف میزدی.
استرس دلم رو پر کرده بود. چجوری شنیده آخه؟
یونا : کسی نیست داخل شاید اشتباه شنیدی
تهیونگ یک نگاهی به داخل اتاقم کرد و بعد چشمش ذو توی صورتم چرخوند ورفت. نفسم رو بیرون دادم. آخيش چیزی نفهمی.
ساعت 9 شب بود. از اتاقم اومدم بیرون که با تهیونگ و جونگ کوک مواجه شدم.
جونگ کوک: چخبر امیلی؟
یونا : سلامتی.. تو؟
جونگ کوک پوزخندی زد.
جونگ کوک : هیچی منم دارم سعی می کنم که لی یونا رو پیدا کنم ولی نتونستم.
هنوز هم دست از پیدا کردن من نکشیدن بیرون. تف توی این زندگی.
یونا : آهان.. ولی این لی یونا کیه؟ ( کمی با لرزش)
تهیونگ : کسی که...
یکدفعه صدای جیغ اومد. اما جیغ کی؟
کاترین : تهیونگ! کمک!
تهیونگ و جونگ کوک سریع از پله ها دوییدن پایین و من هم پشت سرشون.
چهارتا مرد غول پیکر پشت کاترین و یکیشون هم چاقو زیر گلوی کاترین گذاشتن. کاترین داشت اشک میریخت.
تهیونگ : شما ها کی هستید؟ (با داد)
مرد : کسی که قراره خواهر کوچولوت رو جلوی چشمت بکشه.
مرد پوزخندی زد. خواست چاقو رو بکشه که.. جونگ کوک درست به مغز مرد شلیک کرد.
ویو تهیونگ
کاترین زود دوییدم سمت من. کاترین رو پشت سرم قرار دادم و اصلحه رو درآوردم.
تهیونگ : قراره بی رحمانه بمیرین.
جنگ شروع شد. تیراندازی شروع شد. دو نفر از مرد ها مرده بودن.
که یکی از مرد های غول پیکر اومد و خواست کاترین رو بگیره که امیلی (یونا) با پاش زدم به شکم مرد.
یونا : ازش فاصله بگیر!
امیلی (یونا) مچ دست مرد رو گرفتم و چرخوند. صدای شکستن استخوان های مچ دست مرد رو شنیدم.
بعد با پاش لگد زد به زانوی مرد و مرد پخش زمین شد.
تهیونگ و جونگ کوک دهنمون از تعجب باز شده بود.
ا این دختر دیگه کیه؟
بعد دوباره تهیونگ با تفنگ شروع کرد به تیر اندازی. کاترین داشت گریه میکرد.
امیلی(یونا) بغلش کرد.
یونا: گریه نکن الان تموم میشه.
همشون رو کشتن.
تهیونگ دستاشو برد لای موهاش.
نفسشو داد بیرون.
و بعد کاترین رو بغل کرد.
تهیونگ: چیزیت نشد؟
کاترین: نه داداشی به لطف تو و امیلی و جونگکوک. فقط تو گلوم یه خش کوچولو افتاده ولی مهم نیست.
تهبونگ: بادیگارد هاااااا بیاین این جنازه هارو بردارید و گموگور کنید.
بعد کاترین رو ول کرد.
تهیونگ: جونگکوک بیا تو اتاقم.
ویو تهیونگ
وارد اتاق شدیم.
کلافه بودم.
جونگکوک: چته کلافه ای.
تهیونگ: نمیدونم این هوانگ امیلی کیه خیلی عجیبه تازه یه حس آشنا بهم دست میده. انگار میشناسمش.
جونگکوک: اوه.
تهیونگ: امیلی جاسوس مایک جونیور. ولی چرا از جک خبری نیست؟
جونگکوک: با اطلاعاتی که جم کردم. جک واتسون یه نقشه ای داره برای ما!!
_____~_~______
یونا: کاترین میگم تو لی یونا رو میشناسی؟
کاترین: آره نمیدونم چرا داداشم همش دنبالشه انگار نفرتی چیزی ازش داره تازه یه چند مدت ازش اطلاعات جم میکرد ولی توی این ۳ ماه نمیتونه هیچ اطلاعاتی پیدا کنه ازش ولی با گفته خودش... پدرش قاتل پدرمونه.
یونا: ا.. اها. من دیگه میرم تو اتاقم توهم برو پیش داداشت.
وارد اتاقم شدم. به در تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.
کیم تهیونگ خیلی زرنگه
نباید بفهمه من لی یونام.
هدف اصلی من الان کیم تهیونگه.
باید بفهمم لیم سولی داره چیکار میکنه.
جک کیه.
هرفردی داخل این عمارت مشکوکه یعنی باید مدت زیادی اینجا بمونم!
سلام خوشگلا.... ببخشید دیر گذاشتم.
امیدوارم خوشتون بیاد☆
#فیک#تهیونگ#آرمی#سلین#جونگکوک #تهکوک#جیمین#رمان
- ۱.۶k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط