رمان: «از تو متنفرم»

رمان: «از تو متنفرم»
ژانر: دشمن تا عشق | مدرسه‌ای | درام | عاشقانه
پارت ۱ | «ورود دختر جدید»
صدای زنگ اول مدرسه، راهروهای دبیرستان «هانا» را پر از همهمه کرده بود.
همه مثل همیشه سر کلاس‌هایشان می‌رفتند؛ اما ناگهان سکوت عجیبی راهرو را فرا گرفت.
چند دختر با هیجان زیر لب گفتند:
ـ اومد... خودش اومد...
صدای قدم‌های آرامی در راهرو پیچید.
جونگ‌کوک، با یونیفرم مدرسه که آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده بود، بی‌حوصله وارد ساختمان شد. کوله‌اش را روی یک شانه انداخته بود و بدون اینکه به کسی نگاه کند، از میان جمعیت رد شد.
همه ناخودآگاه راه را برایش باز کردند.
نه به خاطر اینکه محبوب بود...
به خاطر اینکه هیچ‌کس دلش نمی‌خواست با او درگیر شود.
یکی از پسرها آرام گفت: ـ دیروز شنیدی؟ یه نفر از مدرسه‌ی بغلی باهاش دعوا کرد...
دوستش پوزخند زد. ـ شنیدم آخرش خودش رفت عذرخواهی کرد.
جونگ‌کوک حتی یک لحظه هم به حرف‌های اطرافش اهمیت نداد.
درِ کلاس را با بی‌حوصلگی باز کرد و روی نیمکت آخر نشست.
چند دقیقه بعد، معلم وارد کلاس شد.
ـ بچه‌ها، امروز یه دانش‌آموز جدید داریم.
همه سرشان را بلند کردند.
دختری با موهای مشکی و چشمانی درشت وارد کلاس شد.
ـ سلام... من آریا هستم. امیدوارم سال خوبی کنار هم داشته باشیم.
چند نفر آرام برایش دست زدند.
معلم نگاهی به کلاس انداخت.
ـ فقط یه جای خالی مونده...
تمام نگاه‌ها به سمت نیمکت آخر چرخید.
کنار...
جونگ‌کوک.
چند نفر زیر لب گفتند:
ـ بدبخت شد...
ـ اولین روزشه...
ـ کاش جای دیگه‌ای می‌نشست...
آریا بدون اینکه چیزی بگوید، به سمت نیمکت آخر رفت.
جونگ‌کوک حتی سرش را هم بالا نیاورد.
آریا کیفش را روی میز گذاشت.
ـ ببخشید... اینجا می‌شینم.
جونگ‌کوک با بی‌حوصلگی نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ جای دیگه پیدا کن.
آریا اخم کرد.
ـ معلم گفته اینجا بشینم.
ـ مشکل خودته.
چند نفر از ته کلاس نفسشان را حبس کردند.
هیچ‌کس تا حالا این‌طور جواب جونگ‌کوک را نداده بود.
آریا بدون اینکه عقب بکشد، روی صندلی نشست.
ـ من از جام تکون نمی‌خورم.
جونگ‌کوک لبخند کجی زد.
ـ خودت خواستی...
زنگ تفریح...
آریا برای آوردن کتابش برگشت.
اما...
کیفش روی زمین افتاده بود و تمام وسایلش وسط کلاس پخش شده بودند.
همه ساکت بودند.
نگاهش آرام روی جونگ‌کوک ثابت ماند.
جونگ‌کوک روی نیمکت تکیه داده بود و با همان لبخند مغرور نگاهش می‌کرد.
آریا خم شد، وسایلش را جمع کرد، بعد مستقیم جلوی جونگ‌کوک ایستاد.
تمام کلاس منتظر بود ببیند دختر جدید گریه می‌کند...
یا سکوت.
اما آریا فقط یک جمله گفت:
ـ اگه فکر می‌کنی با این کارا می‌ترسم... اشتباه اومدی.
لبخند جونگ‌کوک برای اولین بار محو شد.
چند ثانیه فقط به آریا خیره ماند.
و همان لحظه، برای اولین بار...
کسی پیدا شده بود که از او نترسد.
پایان پارت اول... 🖤
دیدگاه ها (۲)

تا ابد کنار تو

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۱۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط