شوگا: جیمین چی شده انگار میلنگی؟

شوگا: جیمین چی شده انگار میلنگی؟

جیمین: اسا منو محکم از تخت انداخت پایین....

اسا با خجالت گفت: لطفا نگووو

شوگا با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت: «اوه! چه جالب... فکر نمی‌کردم اسا همچین قدرتی داشته باشه!»

جیمین: (با ناله‌ای اغراق‌آمیز) «آره... دلم نمی‌خواست کل استخون‌هام له بشن ولی خب... آسا کار خودشو کرد.»

آسا که صورتش کاملاً سرخ شده بود، با دست‌هاش صورتشو پوشوند و گفت:
«لطفاً دیگه ادامه نده... خجالت می‌کشم!»

هوپی خندید و گفت: «نه بابا، این تازه اولشه. بهتره عادت کنی، آسا.»

تهیونگ بدون اینکه به کسی نگاه کنه، نون تستشو برداشت و گفت:
«بی‌سر و صدا صبحونه‌تونو بخورید...»

همه برای لحظه‌ای ساکت شدن، ولی نگاه‌های شیطنت‌آمیز بین بقیه رد و بدل شد. مخصوصاً بین جین و کوک که با چشمک به هم فهموندن که این صبح هم بی‌حاشیه نمی‌گذره.

آسا آهسته در گوش جیمین گفت:
«قول بده به کسی نگیا...»

جیمین با لبخندی مهربون گفت:
«باشه کوچولو... رازش پیش خودمه.»

و صبح با خنده و کمی خجالت برای همشون ادامه پیدا کرد.
کوک با لبخند شیطونش قاشق مرباشو برداشت، توی دهن گذاشت و با نگاهی پر از کنجکاوی گفت:
«جیمین... داشتی با آسا چی کار می‌کردی که اینطوری هلت داده پایین؟»

جیمین که هنوز رد قرمزی روی پیشونیش از برخورد با زمین داشت، با چشم‌هایی گرد و پر تعجب برگشت سمت کوک و گفت:
«هی! اصلاً اون‌جوری نبود! من فقط... خواب بودم!»

آسا با استرس و شرمندگی گفت:
«بخدا فقط بیدار شدم دیدم بغلم کرده، هلش دادم... نمی‌خواستم...»

هوپی که از ته دل می‌خندید گفت:
«اینا رو نگه دار واسه شب‌نشینی... داریم داستان عاشقانه می‌شنویم یا صحنه جنایی؟»

شوگا: «به‌نظرم باید یه دوربین بذاریم توی اتاقشون... واقعاً از دست رفت این سکانس!»

جین آروم گفت:
«فقط مطمئن شید که تهیونگ نمی‌شنوه...»

همه برگشتن سمت تهیونگ، که کاملاً بی‌تفاوت نشسته بود و بدون اینکه سرشو بلند کنه، فقط گفت:
«تمومش کنید... مسخره‌بازیه صبحگاهی کافیه.»

ولی سوزی که از گوشه به آسا نگاه می‌کرد، لبخندش محو شده بود...

سوزی با لبخندی ساختگی و صدایی که سعی داشت آروم و بی‌تفاوت باشه، گفت:
«بچه‌ها اینا که مهم نیست... مهم اون عشقیه که بین دو نفره، نه اینکه کی صبح کیو از هل داده پایین!»

هوپی با خنده گفت:
«وااای سوزی تو دیگه چرا اینقدر فیلسوف شدی؟»

کوک با نیشخند ادامه داد:
«آره! نکنه تو هم دیشب از تخت کسی افتادی؟»

سوزی اخم ظریفی کرد اما چیزی نگفت و مشغول خوردن صبحونه‌اش شد. نگاهش برای لحظه‌ای سمت تهیونگ رفت، اما تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه، فقط مشغول نوشیدن قهوه‌اش بود.
آسا بی‌صدا سرش رو پایین انداخت... انگار چیزی تو دلش سنگینی می‌کرد.
دیدگاه ها (۱)

تهیونگ که تا اون لحظه ساکت نشسته بود، بی‌مقدمه و با لحنی سرد...

سوزی با اشک‌هایی که حالا بی‌صدا روی گونه‌هایش می‌ریخت، روی ت...

آسا که هنوز کمی گیج بود، به‌سرعت بلند شد، موهایش را مرتب کرد...

صبح زود، نور ملایم آفتاب از لابه‌لای پرده‌های اتاق به داخل م...

سناریو:وقتی دارن حموم میکنن و تو یواشکی میری نگاهشون می‌کنی ...

part6🍥🎀#Stepfather#Stepfather #part6چند روزی از اخراج پرستا...

تو مال منی...p5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط