پارت ۱۷

پارت ۱۷
#پشت غرورت
اِما هنوز داشت به صفحه‌ی لپ‌تاپ نگاه می‌کرد.
«پس اون شخص از نزدیک دانشگاه پیام‌ها رو می‌فرسته...»
لیام گفت:
«آره. ولی هنوز نمی‌دونیم کیه.»
اِما نفسش رو بیرون داد.
«حداقل نوآ ربطی بهش نداره.»
لیام با کمی مکث گفت:
«آره.»
اِما با شیطنت نگاهش کرد.
«پس الکی زدی‌ش.»
لیام اخم کرد.
«قبلاً درباره‌ش حرف زدیم.»
«باشه، حسود.»
لیام چیزی نگفت.
فقط نگاهش رو از اِما گرفت.
اما لبخندش رو پنهان کرد.
بعدازظهر، بارون شدیدی شروع شد.
اِما جلوی دانشگاه ایستاده بود و به خیابون نگاه می‌کرد.
لیام کنارش اومد.
«چتر نداری؟»
«نه.»
لیام چترش رو باز کرد.
«بیا.»
اِما زیر چتر رفت.
چون چتر کوچک بود، مجبور شدن خیلی نزدیک کنار هم راه برن.
اِما آروم گفت:
«خیلی نزدیکیم.»
لیام بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«اگه دوست داری خیس بشی، فاصله می‌گیرم.»
اِما سریع گفت:
«نه... همین خوبه.»
هر دو ساکت شدن.
چند قدم بعد، دست اِما اتفاقی به دست لیام خورد.
هر دو مکث کردن.
ولی هیچ‌کدوم دستشون رو سریع کنار نکشیدن.
وقتی به ایستگاه رسیدن، اِما گفت:
«لیام؟»
«هوم؟»
«چرا این مدت اینقدر مراقب منی؟»
لیام چند ثانیه سکوت کرد.
«چون نمی‌خوام اتفاقی برات بیفته.»
اِما لبخند کوچیکی زد.
«فقط به خاطر اون ماجرا؟»
لیام نگاهش کرد.
این بار جوابش کمی طول کشید.
«آره.»
ولی خودش هم می‌دونست...
جواب واقعی فقط همین نبود.
اِما هم چیزی نگفت.
چون خودش هم نمی‌خواست اعتراف کنه که وقتی لیام کنارش نبود، ناخودآگاه دنبالش می‌گشت.
شب، اِما وارد اتاقش شد.
گوشی‌اش رو روی تخت گذاشت.
همون لحظه پیام جدیدی اومد.
اما این بار از همون شماره ناشناس نبود.
یک شماره‌ی جدید.
پیام فقط یک جمله داشت:
«فکر نکن نمی‌فهمم چه حسی به لیام داری.»
اِما خشکش زد.
چند ثانیه بعد، پیام دوم اومد:
«اگه می‌خوای لیام سالم بمونه، ازش فاصله بگیر.»
اِما سریع گوشی رو برداشت.
قلبش تند می‌زد.
این بار بدون فکر کردن، به لیام زنگ زد.
لیام جواب داد:
«اِما؟ چی شده؟»
اِما با صدای آروم گفت:
«فکر کنم اون شخص... درباره‌ی ما می‌دونه.»
لیام چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«چه پیامی برات فرستاده؟»
اِما پیام رو براش خوند.
لیام چیزی نگفت.
اما از لحنش معلوم بود عصبانی شده.
«اِما، فردا تنها جایی نمی‌ری.»
اِما پرسید:
«لیام...»
«چی؟»
«تو هم... همین حس رو داری؟»
سکوت.
لیام جواب نداد.
اِما هم چیزی نگفت.
بعد از چند ثانیه لیام فقط گفت:
«شب بخیر، اِما.»
تماس قطع شد.
اِما گوشی رو پایین آورد.
لبخند کوچیکی زد.
چون جوابش رو نگرفته بود...
اما از سکوت لیام، چیزی بیشتر از یک جواب شنیده بود.
دیدگاه ها (۵)

پارت ۱۸ #پشت غرورتصبح روز بعد، اِما زودتر از همیشه از خونه ب...

پارت ۱۹ #پشت غرورتاِما هنوز کنار لیام ایستاده بود.صدای اون م...

پارت ۱۶ #پشت غرورتاِما و لیام از اتاق کامپیوتر بیرون اومدن.ه...

پارت ۱۳ #پشت غرورتلیام هنوز عکس رو توی دستش گرفته بود.اِما آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط