رمان شاید در زندگی بعدی فصل دوم پارت چهارم
رمان شاید در زندگی بعدی فصل دوم پارت چهارم
یک ماه از اون اتفاق میگذشت شینا گینچی هر روز بیشتر عاشق هم میشدن و هر روز از خاطرات زندگی قبلیشون میگفتن تابستون بود و میتونستن باهم بیشتر وقت بگذرونن شینا به گینچی گفت تومیوکا سنپای امشب برای شام بیا بریم خونه ی ما میخوام با مامان بابا اشنات کنم! گینچی گفت باشه ولی قبلش باید برای فیلم برداری میرفتن (اگر یادتون باشه یوشیرو داشت ی فیلم میساخت که شینا گینچی داشتن داخلش نقش گیو و شینوبو رو بازی میکردن )
کونیچیوا یوشیرو سان ! کارشون تا شب طول کشید خسته کوفته به سمت خونه شینا رفتن مادر پدر شینا به گینچی سلام کردن و باهاش خیلی گرم رفتار کردن و بهش گفتن دير وقته و بهش اجازه ندادن بره خونه و نگهش داشتن ئناکا (همون کانائه تناسخ یافته ) رو به شینا گفت هی دختر حدس بزن چی شده؟ شینا گفت چی شده اونه چان؟ ئناکا گفت منس رو یادته همون پلیسه که هر روز با داداشش تو راه مدرسه میدیم شینا گفت خب؟ منو اون با هم قرار می زاریم شینا میدونست که منس همون سانمی تناسخ یافتست با خودش گفت خوشحالم که توی این دنیا به هم رسیدن و به ئناکا گفت میدونستم!خیلی تابلو بود همو دوست دارید ئناکا گفت نزن تو ذوقم دیگههه! شینا بهش گفت من دیگه می خوام برم بخوابم شبت بخیر ئناکا گفت شبت بخیر!
شینا رفت توی اتاقش و به گینچی گفت تومیوکا سنپای بیا پیش تو اتاقه من بخواب قیافه مامان بابای شینا یکم رفت تو هم ولی تابلو نکردن گینچی گفت مطمئنی مشکلی نداره کوچو؟ شینا گفت برای چی مشکل داشته باشه بجنب خیلی خوابم میاد گینچی گفت باشه اگر مشکلی نیست هر چی تو بگی خانومی بعد رفتن توی بغل هم خوابیدن شینا به گینچی گفت یادته ی بار باهم رفته بودیم ماموریت؟گینچی گفت آره شینا گفت من اون موقع بهت گفتم ماه زیبا نیست به معنی این که دوستت دارم ولی تو نفهمیدی گینچی گفت چرا فهمیدم و حتا بهت گفتم همین طوره ولی تو متوجه نشدی جوابم مثبته و منم فکر کردم واقعا منظورت اینه که ماه زیباست شینا خندید گفت اشکال نداره ما که الان پیش همیم !
ادامه دارد...
یک ماه از اون اتفاق میگذشت شینا گینچی هر روز بیشتر عاشق هم میشدن و هر روز از خاطرات زندگی قبلیشون میگفتن تابستون بود و میتونستن باهم بیشتر وقت بگذرونن شینا به گینچی گفت تومیوکا سنپای امشب برای شام بیا بریم خونه ی ما میخوام با مامان بابا اشنات کنم! گینچی گفت باشه ولی قبلش باید برای فیلم برداری میرفتن (اگر یادتون باشه یوشیرو داشت ی فیلم میساخت که شینا گینچی داشتن داخلش نقش گیو و شینوبو رو بازی میکردن )
کونیچیوا یوشیرو سان ! کارشون تا شب طول کشید خسته کوفته به سمت خونه شینا رفتن مادر پدر شینا به گینچی سلام کردن و باهاش خیلی گرم رفتار کردن و بهش گفتن دير وقته و بهش اجازه ندادن بره خونه و نگهش داشتن ئناکا (همون کانائه تناسخ یافته ) رو به شینا گفت هی دختر حدس بزن چی شده؟ شینا گفت چی شده اونه چان؟ ئناکا گفت منس رو یادته همون پلیسه که هر روز با داداشش تو راه مدرسه میدیم شینا گفت خب؟ منو اون با هم قرار می زاریم شینا میدونست که منس همون سانمی تناسخ یافتست با خودش گفت خوشحالم که توی این دنیا به هم رسیدن و به ئناکا گفت میدونستم!خیلی تابلو بود همو دوست دارید ئناکا گفت نزن تو ذوقم دیگههه! شینا بهش گفت من دیگه می خوام برم بخوابم شبت بخیر ئناکا گفت شبت بخیر!
شینا رفت توی اتاقش و به گینچی گفت تومیوکا سنپای بیا پیش تو اتاقه من بخواب قیافه مامان بابای شینا یکم رفت تو هم ولی تابلو نکردن گینچی گفت مطمئنی مشکلی نداره کوچو؟ شینا گفت برای چی مشکل داشته باشه بجنب خیلی خوابم میاد گینچی گفت باشه اگر مشکلی نیست هر چی تو بگی خانومی بعد رفتن توی بغل هم خوابیدن شینا به گینچی گفت یادته ی بار باهم رفته بودیم ماموریت؟گینچی گفت آره شینا گفت من اون موقع بهت گفتم ماه زیبا نیست به معنی این که دوستت دارم ولی تو نفهمیدی گینچی گفت چرا فهمیدم و حتا بهت گفتم همین طوره ولی تو متوجه نشدی جوابم مثبته و منم فکر کردم واقعا منظورت اینه که ماه زیباست شینا خندید گفت اشکال نداره ما که الان پیش همیم !
ادامه دارد...
- ۵.۱k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط