رمان ملک قلبم
رمان ملک قلبم
پارت ۳۵
... چند ساعت بعد ...
دیانا، پاشو بریم
ارسلان، بریم
دیانا، سوار ماشین شدیم بعد چند دقیقه رسیدیم پاساژ ارسلان دستمو گرفت برد توی یه مغازه
ارسلان،هر رنگی دوست داشتی وردار هر شبم باید بپوشی
دیانا، نگاهی کروم به مغازه لباس خواب فروشی بود با عشوه گفتم میخوای تو انتخاب کنی
ارسلان، متعجب نگاهش کردم
دیانا، تودلم خندیدم و با همون عشوه گفتم عزیزم کجایی انگار از بهت خارج شده بود تو دلم غش غش میخندیدم از من انتظار نداشت شاید
ارسلان، این بنفش با اون آبی و مشکی و سفیده خوبه
دیانا، دوباره با عشوه گفتم آره ولی من قرمزم میخوام
ارسلان، بردار عزیزم
دیانا، با عشوه مرسی عشقم خم شدو دم گوشم لب زد
ارسلان، میریم خونه من باتو کار دارم
دیانا، دلبرانه لبخندی زدمو با عشوه آروم گفتم عشقم منو تهدید نکن لباس هارو ورداشتم بردم سمت صندوق
فروشنده، قابل نداره یک و خورده ای،،،،نمیدونم یه چی گفتم ،،،،
ارسلان بفرمایید
پارت ۳۵
... چند ساعت بعد ...
دیانا، پاشو بریم
ارسلان، بریم
دیانا، سوار ماشین شدیم بعد چند دقیقه رسیدیم پاساژ ارسلان دستمو گرفت برد توی یه مغازه
ارسلان،هر رنگی دوست داشتی وردار هر شبم باید بپوشی
دیانا، نگاهی کروم به مغازه لباس خواب فروشی بود با عشوه گفتم میخوای تو انتخاب کنی
ارسلان، متعجب نگاهش کردم
دیانا، تودلم خندیدم و با همون عشوه گفتم عزیزم کجایی انگار از بهت خارج شده بود تو دلم غش غش میخندیدم از من انتظار نداشت شاید
ارسلان، این بنفش با اون آبی و مشکی و سفیده خوبه
دیانا، دوباره با عشوه گفتم آره ولی من قرمزم میخوام
ارسلان، بردار عزیزم
دیانا، با عشوه مرسی عشقم خم شدو دم گوشم لب زد
ارسلان، میریم خونه من باتو کار دارم
دیانا، دلبرانه لبخندی زدمو با عشوه آروم گفتم عشقم منو تهدید نکن لباس هارو ورداشتم بردم سمت صندوق
فروشنده، قابل نداره یک و خورده ای،،،،نمیدونم یه چی گفتم ،،،،
ارسلان بفرمایید
- ۸.۰k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط