★وقتی به فکر انتقامی...p³

★وقتی به فکر انتقامی...p³
بعد مکثی سرشو انداخت پایین...
میدونستم داره قضاوت می‌کنه بنابراین گفتم:"نامجون، سوهو برای رزین اومده پیش من؛ باشه؟؟"
وقتی بهم نگاه کرد چشماش در اشک بود و بغض کرده بود!
لبخند دردناکی زده بود و گفت:"می‌دونم! بهت اعتماد دارم، اما... اما میخواستم آشتی کنم باهات و همه چیز خراب شد! اونم فقط برای اینکه یکی دیگه اینجا بود"
یه جعبه‌ی کوچیک دستش بود، محکم جعبه رو کوبید روی میز و گفت:"آشتی خفنی بود سان‌مین... با سوهو رزین کاری رو ادامه بده" نفرت و خشم تو صداش شنیده می‌شد!
قدم برداشت تا از خونه بره تا اینکه سوهو گفت:"می‌دونستی سان‌مین هم میخواست خوشحالت کنه؟؟"
نامجون برگشت و گفت:"چی؟؟"
همچنان که سرم پایین بود جواب دادم:"اوهوم... برات جاسوئیچی و گردنبند درست کرده بودم اما فکر کردی همه چی بهم ریخته! منم میخواستم خوشحالت کنم اما نشد."
گوشی سوهو زنگ خورد ، اون جواب داد. بعد کمی صحبت گفت:"نامجون ، سان‌مین فستیوال قراره زودتر برگزار بشه یعنی به جای دوهفته دیگه سه روز آینده فستیوال برگزار میشه... بعدش که قراره دورهمی داشته باشیم رو هماهنگ کنم؟" من سکوت کرده بودم اما نامجون جواب داد:"آره تو هماهنگ کن، سوهو ببخشید واقعا... نمی‌خواستم قضاوت کنم اما فکر میکردم همه چی به هم ریخته اما انگاری که قضاوت من، دلیل اصلی از سر نگرفتن آشتی بود!"
سوهو و نامجون رفتن داخل اتاق تا راجب فستیوال صحبت کنن... سه روز دیگه وقت انتقام بود!
جایی که توی جدی ترین جمع که تنها دوستای صمیمیمون اعضا و سوهو بودن قرار بود تلافی کنم...
رفتم داخل اتاق ، دیدم تو تراس نشستن؛ رفتم داخل تراس.
کنارشون نشستم ، نامجون راجب بعضی از برنامه‌های‌ فستیوال برام توضیح داد خیلی غیر منتظره گفتم:"سیگارتو بده"
سوهو داشت سیگار می‌کشید و من برای اینکه ناراحتیم رو بدون هیچ کلامی نشون بدم همچین چیزی گفتم
سوهو گفت:"نامجون خفم می‌کنه سان‌مین"
نامجون گفت:"فهمیدم ازم دلخوری بس کن"
بسته‌ی سیگار سوهو رو از رو میز برداشتم و سریع یدونه ازش برداشتم. سوهو و نامجون افتاده بودن دنبالم که اونو ازم بگیرن!
دستمو گرفتم بالا و دویدم اما یکی منو طرف خودش کشید و سیگارو ازم گرفت... نامجون بود!
سوهو آخرین گام رو از سیگارش گرفت و گفت:"نامجون من دیگه برم... هر چی بیشتر میمونم بیشتر دردسر درست میشه!"
اون شب سوهو رفت و من و نامجون هیچ حرفی با هم نداشتیم، سکوت تو خونه قالب شده بود و کم‌کم آزار دهنده میشد! خوابیده بودیم...
نصفه شب بود که بیدار شدم، اومدم داخل سالن پذیرایی و وقتی داشتم آب می‌خوردم از کنجکاوی زیاد نتونستم جعبه رو باز نکنم! جعبه رو باز کردم و یک گردنبند گل بابونه رو دیدم که با دستای نامجون درست شده بود...
بغض کرده بودم که یهو صدای بمی شروع به آهنگ خوندن کرد ! بعد تموم شدن آهنگ نامجون گفت:"ازم انتقام بگیر... میشناسمت! انتقام میگیری، باشه اما تو خونه باهام خوب باش!"
اشکام که همینجور سرازیر میشد رو پاک میکردم...
نامجون بغلم کرد، و من آروم شدم!
اون میدونست انتقام میگیرم. من هم میدونستم فکر انتقام تو فستیوال رو نمیکنه و نگران این موضوع بودم؛ اما نمیتونم احساسات اون لحظه و حال بدم رو نادیده بگیرم.
بعد اینکه با هم آشتی کردیم نامجون بلند شد اما انگار سرش گیج می‌رفت یا سردرد داشت..
نمی‌دونستم موضوع چیه اما اون حالش خوب نبود!
داشتیم وارد اتاق می‌شدیم که نامجون سرش رو گرفت و افتاد رو زمین!! زیرلب گفت:"قرصم...سان‌مین قرصم!"
قرص؟؟نامجون بیمار بود؟؟؟



تا اینجا خوب بوده؟؟
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۸)

★وقتی به فکر انتقامی...p⁴نامجون بعد خوردن قرص بهتر شده بود.....

★وقتی به فکر انتقامی...p²سوهو با صدای آروم گفت:"چی تو سرت دا...

★وقتی به فکر انتقامی...p¹توی جمع نشسته بودیم... بعد مدت ها د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط