ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.2
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از اون برخورد کوتاه، جو سالن کمی سنگینتر شد. حداقل برای من. قلبم هنوز داشت تند میزد و دستام یه کم سرد شده بودن. کتاب رو بستم و گذاشتم کنار، چون میدونستم دیگه نمیتونم روش تمرکز کنم. صدای خنده مامانم از آشپزخونه میاومد که داشت با مامان جونگ کوک حرف میزد. بوی غذای کرهای و استیک که پدرم خیلی دوست داشت، همه خونه رو پر کرده بود.
من آروم رفتم سمت میز بزرگ غذاخوری. میز چوبی بلند با شمعهای ظریف و گلهای تازه وسطش چیده شده بود. صندلیهامون رو از قبل مشخص کرده بودن. من کنار مادر خودم نشستم و جونگ کوک هم تقریباً روبهروی من، کنار پدرش قرار گرفت.
سعی کردم نگاه مستقیم بهش نکنم، ولی چشمام خودشون میرفتن سمتش. طرز نشستنش خیلی صاف و باوقار بود، شونههاش عقب، انگار همیشه آماده هر اتفاقی باشه. خالکوبی روی گردنش وقتی سرش رو کمی خم میکرد بیشتر معلوم میشد. پیرسینگ لبش هر بار که جرعهای از آب میخورد، زیر نور لوستر برق میزد.
(آرام و درونگرا)
+ چرا اینقدر... متفاوت به نظر میرسه؟ انگار همه چیز دور و برش رو کنترل میکنه.
شام شروع شد. پدرم و پدر جونگ کوک درباره تجارتهای جدید و بعضی مسائل امنیتی حرف میزدن. صدای بم و جدیشون فضای میز رو پر کرده بود. مامانها هم از خاطرات قدیمی میگفتن و گاهی میخندیدن. من بیشتر ساکت بودم و به بشقابم نگاه میکردم. گاهی یه تیکه گوشت رو آروم برمیداشتم یا سالاد رو هم میزدم.
جونگ کوک هم زیاد حرف نمیزد. فقط گاهی سرش رو به طرف پدرش تکان میداد یا یه جواب کوتاه میداد. نگاهش بیشتر رو میز بود، ولی چند بار حس کردم داره از گوشه چشم به من نگاه میکنه. هر بار که این اتفاق میافتاد، یه حس عجیب تو شکمم میپیچید – نه ترس، بیشتر مثل کنجکاوی مخلوط با یه چیز دیگه که اسمشم نمیدونستم.
یه بار وقتی مامان جونگ کوک از من پرسید که امسال چه رشتهای میخوام دانشگاه برم، آروم جواب دادم:
(مهربون)
+ ادبیات و روانشناسی. عاشق کتابم و دوست دارم بدونم آدما چطور فکر میکنن.
مامانم با افتخار لبخند زد، ولی من متوجه شدم جونگ کوک یه لحظه چنگالش رو محکمتر گرفت. انگار این جواب براش جالب یا شاید مسخره بوده.
غذا که تموم شد، همه بلند شدن و رفتن سمت نشیمن بزرگ. پدرها سیگار روشن کردن و درباره کار حرف زدن. منم یه فنجون چای داغ برداشتم و رفتم کنار پنجره. بیرون کاملاً تاریک شده بود و فقط نور ماه روی درختها افتاده بود. هدفونمو درآوردم و آروم یکی از آهنگهای مورد علاقهم رو گذاشتم – یه آهنگ آرام با صدای پیانو.
چند دقیقه گذشت. حس کردم یکی اومد نزدیکم. جونگ کوک بود. یه بطری شیر موز تو دستش داشت که احتمالاً از یخچال آورده بود. بدون اینکه چیزی بگه، کنار پنجره ایستاد و به بیرون نگاه کرد. فاصلهمون فقط یه متر بود.
سکوت بینمون طولانی شد. نه من چیزی گفتم، نه اون. فقط صدای آهنگ آروم تو گوشم و صدای نفسهامون تو سکوت خونه میپیچید.
(درونگرا و کمی مضطرب)
+ نزدیک بودنش... عجیبه. انگار هوا سنگینتر میشه. نمیدونم چرا نمیتونم مثل بقیه آدما باهاش راحت باشم.
اون یه جرعه از شیر موز خورد و بطری رو آروم گذاشت روی طاقچه کنار پنجره. بعد دستاش رو تو جیب شلوارش کرد و همچنان به باغ خیره شد. خالکوبیهای دستش زیر نور کمرنگ ماه مشخصتر بودن.
من هم چایمو آروم میخوردم و سعی میکردم به طبیعت بیرون فکر کنم، به رودخونه کوچیکی که پشت باغ بود، به پرندههایی که صبحها آواز میخوندن. ولی ذهنم مدام برمیگشت به پسری که کنارم ایستاده بود و به این که چقدر دنیای ما با هم فاصله داره.
چند دقیقه دیگه به همین شکل گذشت. هیچکدوم حرفی نزدیم. فقط حضور همدیگه رو حس میکردیم.
در نهایت جونگ کوک بدون خداحافظی یا نگاه کردن به من، بطری رو برداشت و رفت سمت پدرش. منم یه نفس عمیق کشیدم و پیشونیم رو به شیشه سرد پنجره چسبوندم.
امشب قرار بود طولانی باشه..............
ادامه دارد.................
عاشق این حس تنش توی فیک هامم
Forbidden Weakness
p.2
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از اون برخورد کوتاه، جو سالن کمی سنگینتر شد. حداقل برای من. قلبم هنوز داشت تند میزد و دستام یه کم سرد شده بودن. کتاب رو بستم و گذاشتم کنار، چون میدونستم دیگه نمیتونم روش تمرکز کنم. صدای خنده مامانم از آشپزخونه میاومد که داشت با مامان جونگ کوک حرف میزد. بوی غذای کرهای و استیک که پدرم خیلی دوست داشت، همه خونه رو پر کرده بود.
من آروم رفتم سمت میز بزرگ غذاخوری. میز چوبی بلند با شمعهای ظریف و گلهای تازه وسطش چیده شده بود. صندلیهامون رو از قبل مشخص کرده بودن. من کنار مادر خودم نشستم و جونگ کوک هم تقریباً روبهروی من، کنار پدرش قرار گرفت.
سعی کردم نگاه مستقیم بهش نکنم، ولی چشمام خودشون میرفتن سمتش. طرز نشستنش خیلی صاف و باوقار بود، شونههاش عقب، انگار همیشه آماده هر اتفاقی باشه. خالکوبی روی گردنش وقتی سرش رو کمی خم میکرد بیشتر معلوم میشد. پیرسینگ لبش هر بار که جرعهای از آب میخورد، زیر نور لوستر برق میزد.
(آرام و درونگرا)
+ چرا اینقدر... متفاوت به نظر میرسه؟ انگار همه چیز دور و برش رو کنترل میکنه.
شام شروع شد. پدرم و پدر جونگ کوک درباره تجارتهای جدید و بعضی مسائل امنیتی حرف میزدن. صدای بم و جدیشون فضای میز رو پر کرده بود. مامانها هم از خاطرات قدیمی میگفتن و گاهی میخندیدن. من بیشتر ساکت بودم و به بشقابم نگاه میکردم. گاهی یه تیکه گوشت رو آروم برمیداشتم یا سالاد رو هم میزدم.
جونگ کوک هم زیاد حرف نمیزد. فقط گاهی سرش رو به طرف پدرش تکان میداد یا یه جواب کوتاه میداد. نگاهش بیشتر رو میز بود، ولی چند بار حس کردم داره از گوشه چشم به من نگاه میکنه. هر بار که این اتفاق میافتاد، یه حس عجیب تو شکمم میپیچید – نه ترس، بیشتر مثل کنجکاوی مخلوط با یه چیز دیگه که اسمشم نمیدونستم.
یه بار وقتی مامان جونگ کوک از من پرسید که امسال چه رشتهای میخوام دانشگاه برم، آروم جواب دادم:
(مهربون)
+ ادبیات و روانشناسی. عاشق کتابم و دوست دارم بدونم آدما چطور فکر میکنن.
مامانم با افتخار لبخند زد، ولی من متوجه شدم جونگ کوک یه لحظه چنگالش رو محکمتر گرفت. انگار این جواب براش جالب یا شاید مسخره بوده.
غذا که تموم شد، همه بلند شدن و رفتن سمت نشیمن بزرگ. پدرها سیگار روشن کردن و درباره کار حرف زدن. منم یه فنجون چای داغ برداشتم و رفتم کنار پنجره. بیرون کاملاً تاریک شده بود و فقط نور ماه روی درختها افتاده بود. هدفونمو درآوردم و آروم یکی از آهنگهای مورد علاقهم رو گذاشتم – یه آهنگ آرام با صدای پیانو.
چند دقیقه گذشت. حس کردم یکی اومد نزدیکم. جونگ کوک بود. یه بطری شیر موز تو دستش داشت که احتمالاً از یخچال آورده بود. بدون اینکه چیزی بگه، کنار پنجره ایستاد و به بیرون نگاه کرد. فاصلهمون فقط یه متر بود.
سکوت بینمون طولانی شد. نه من چیزی گفتم، نه اون. فقط صدای آهنگ آروم تو گوشم و صدای نفسهامون تو سکوت خونه میپیچید.
(درونگرا و کمی مضطرب)
+ نزدیک بودنش... عجیبه. انگار هوا سنگینتر میشه. نمیدونم چرا نمیتونم مثل بقیه آدما باهاش راحت باشم.
اون یه جرعه از شیر موز خورد و بطری رو آروم گذاشت روی طاقچه کنار پنجره. بعد دستاش رو تو جیب شلوارش کرد و همچنان به باغ خیره شد. خالکوبیهای دستش زیر نور کمرنگ ماه مشخصتر بودن.
من هم چایمو آروم میخوردم و سعی میکردم به طبیعت بیرون فکر کنم، به رودخونه کوچیکی که پشت باغ بود، به پرندههایی که صبحها آواز میخوندن. ولی ذهنم مدام برمیگشت به پسری که کنارم ایستاده بود و به این که چقدر دنیای ما با هم فاصله داره.
چند دقیقه دیگه به همین شکل گذشت. هیچکدوم حرفی نزدیم. فقط حضور همدیگه رو حس میکردیم.
در نهایت جونگ کوک بدون خداحافظی یا نگاه کردن به من، بطری رو برداشت و رفت سمت پدرش. منم یه نفس عمیق کشیدم و پیشونیم رو به شیشه سرد پنجره چسبوندم.
امشب قرار بود طولانی باشه..............
ادامه دارد.................
عاشق این حس تنش توی فیک هامم
- ۲۹۹
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط