🌱🍒نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید

🌱🍒نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید
فغان که بختِ من از خواب در نمی‌آید
صبا به چشمِ من انداخت خاکی از کویش
که آبِ زندگیم در نظر نمی‌آید
قدِ بلندِ تو را تا به بَر نمی‌گیرم
درختِ کام و مرادم به بَر نمی‌آید
مگر به رویِ دلارایِ یارِ ما ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید
مقیمِ زلفِ تو شد دل که خوش سَوادی دید
وز آن غریبِ بلاکش خبر نمی‌آید
ز شَستِ صدق گشادم هزار تیرِ دعا
ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید
بسم حکایتِ دل هست با نسیمِ سحر
ولی به بختِ من امشب سحر نمی‌آید
در این خیال به سر شد زمانِ عمر و هنوز
بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمی‌آید
ز بس که شد دلِ حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمی‌آید🌱🍒

#حافظ
دیدگاه ها (۱)

بر سر تربت ما چون گذری...

عاشقانه

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مراسوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا...

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌...

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا راالله الله تو فراموش مکن صحبت...

گرت روزی به کام خویشتن بینم، چه خواهد شدوگر از گلشن وصلت گلی...

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خد...

ی عاشقانهگفتمش: شیرین‌ترین آواز چیست؟چشم غمگینش به‌رویم خیره...

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آیدفغان که بخت من از خواب در نم...

نفس برآمد و کام از تو بر نمی آیدفغان که بخت من از خواب در نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط