#عشق_بی_رحم

#عشق_بی_رحم

میخواست از دهنم حرف بکشه که نشود باهاش قرار گذاشتم گفت برم خونشون که میدونم باهاش چیکار کنم....

(شب ساعت 8 شد)

لباس جدید پوشیدم موهامو درست کردم و آرایش لایت کردم و راننده رو خبر کردم تا راه بیوفتیم...

ویو تهیونگ:
دختر شخصی خودم رو آوردم و استراحت کردم پدر و مادرم و کشته بود پس فکری کردم برای کشتن اون....که لیا زنگ زد.....

لیا:علیک

تهیونگ:بله

لیا:یه خبری دارم(با خوشحالی)

تهیونگ:بگو

لیا:ات و خونمون دعوت کردم کم کم میرسه تو هم بیا تا کمکم کمی تو مردنش(با پوزخند)

تهیونگ:آفرین بیبی

لیا:خوب منتظرتم ددی(بیااااااااااا بخور👍)

(پایان مکالمه تهیونگ و لیا)

(الان براتون سواله که چطوری لیا،تهیونگ و میشناسه؟
چون که لیا و تهیونگ با هم تو رابطه هستن و بابای ات پدر و مادر لیا رو کشته و بابای تهیونگم با بابای ات دشمنی دارن🤌و این دوتا برنامه های زیادی دارن)

سریع لباس پوشیدم و راه اوفتادم از اونجایی که تیر خورده بود که پام ولی باز خوب بودم....

ویو رسیدن ات:

رسیدم و زنگ زدم که....
تهیونگ اومده بود اینجا این چقدر سگ جونه چرا اینجاست الان این باید رو تخت باشه....(ببند بابا شوهرمه ها🤨)

ات:هلوووووو مستر کیم(برو تو گلوووو)

تهیونگ:چقدر پرو(چشمک)

لیا:سلام اتی...
میدونستی من و مستر کیم باهمیم؟

ات:اوفففف اگرم ندونم کلاغا خبر میرسونن درسته؟

تهیونگ:خوب بفرما بشین سرپا بده

ات:اممممم باشه چون اسرار میکنی(میخنده)

تهیونگ:بیبی من میرم بیرون شما بحرفین

لیا:باشهههههه ددی

(لیا لباشو میچسبونه به لبای تهیونگ و میره)

ات:تموم کنید دیگه کارای دیگتون بمونه برا شب(از خداتم باشه ایششششششش😑)

(تهیونگ میره)

لیا:خوب نظرت درباره یه نمایش چیه؟

ات:اوفففف کشتی خودت(لبش و گاز میگیره)

(لیا روپوشی که روی لباش اصلیش بود و درمیاره و دست شو روی شونه ات میره)

لیا:(پوزخند)

ات:چته؟

لیا:میتونی با خودت خدافظی کنی؟

ات:چرا؟ چرا خدافظی وقتی میتونم صدای ناله ها تو بشنوم؟

لیا:نمیخوای بمیری؟
لعنتی ازت خسته شدم

ات:من به این راحتی یا نمیمیرم اینو بدون راستی شبت خوش(با دستش بوس میده و میره)

ادامه دارد🖤🕸️

ببخشید دیر شود🫀🙂‍↕️
دیدگاه ها (۱۲)

#عشق_بی_رحملیا:بابای(بلند میگه) تا موقع مرگت(آروم زیر لب)ات:...

فیک جدید:-)🔪اسم:عشق و جنایت🫀🔪ژانر:عاشقانه_مافیایی_اسمات😁🤏(اس...

کی میگیره جاتو.........اسماعیل علی یوسف🤌😂

شروع کنید ببینم چی میزارید🥹✨

novel_vampire

Change in time / p.۶

اخرین شبpart 2ات :که یهو یه لباسی چشمو گرفت یکمی باز بود ولی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط