The Rival’s Embrace🍂✨️

The Rival’s Embrace🍂✨️
Part⁹


صبحِ روز بعد، آفتاب حضورش رو با لج‌بازی اعلام کرده بود—از اون نورهایی که همه‌چی رو زنده‌تر نشون می‌داد.
جونگ‌کوک و یونا کنار کافه‌ی دانشگاه نشسته بودن؛ خنده و نگاه‌های ریزشون مثل بچه‌هایی که تازه رمز یه دنیای مخفی رو پیدا کردن.

از دور ما فقط تماشا می‌کردیم.
جیمین با لیوان نسکافه در دست، آروم گفت:

"می‌دونی؟ یه زمانی فکر می‌کردم هیچ‌کدومشون جرأت بیان کردن ندارن."

من لبخند زدم.
"الان معلومه که اگه حرف نزنن، جیمینی کارشونه رو می‌ندازه جلو."

جیمین با خنده‌ی خاص خودش گفت:
"من مأمور عشق بودم، نه مشاور ازدواج."

هر دو خندیدیم.
لحظه‌ای بین‌مون افتاد که آرام بود. از اون نوع‌هایی که بدون نیاز به توضیح، می‌فهمی رفاقت درست همین‌طوره.

جیمین بعد از چند ثانیه گفت:
"می‌دونی، اِت… تو باعث شدی همه‌چیز شکل بگیره. جونگ‌کوک هیچ‌وقت خودش رو باز نمی‌کرد اگر تو اون شب در رستوران همراهش نمی‌بود."

من سرم رو تکون دادم، بهش نگاه کردم.
"تو هم بودی. یه نفر باید همیشه اون شوخی رو اضافه کنه تا فضا سبُک بشه."

جیمین خندید:
"آره، شوخی و دردسر تخصص منه."

سکوت افتاد.
نسیمِ خوش‌بو از میان درخت‌ها رد شد.

من آهسته گفتم:
"به نظرت همیشه باید برای آدمای دیگه نقشه بکشیم؟ یا یه روز نوبت خودمونه که یکی برای ما نقشه بچینه؟"

جیمین با آرامش گفت:
"نه، برای ما نقشه لازم نیست. ما بلدیم از زندگی خودمون، داستان بسازیم."

من خندیدم و گفتم:
"پس یعنی ما دو دوست نویسنده‌ایم."

اون لبخند زد، با حالتی مطمئن:
"دو دوست واقعی. نه اون‌جور که توی فیلم‌ها آخرش عاشق می‌شن، نه. همون‌جور که همیشه کنار هم می‌مونن، بدون نیاز به هیچ تغییر."

لحظه‌ای چشم‌هام گرم شد.
رفیقی مثل جیمین، کم پیدا می‌شد.

از دور، یونا سرش رو روی شونه‌ی جونگ‌کوک گذاشته بود، و خنده‌اش سبک روی هوا پخش شد.

جیمین گفت:
"حداقل تونستیم یه عشق رو نجات بدیم."
من با لبخندی آرام پاسخ دادم:
"و یه دوستی رو ساختیم."

اون دستش رو بالا آورد تا به شوخی بزنیم کف دست‌هامون.
صدای برخورد آروم "تق!" روی هوا پیچید، و جهان انگار برای چند لحظه، کاملاً درست بود.

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

The Rival’s Embrace🍂✨️Part¹⁰صبح آرام‌تر از همیشه آغاز شد، ام...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part¹¹فضای استودیو، ترکیبی از آرامش و ...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁸هوا رو به غروب بود، نرم و خاکستری...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁷صبح روز بعد، هنوز کافئین کامل نرس...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۵: انفجارِ نهایی اون لحظه، تمامِ دنی...

افسانه‌ی خون و گلقسمت ۱۶: در مرزِ خاکستر همه‌چیز توی اون اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط