برادرخواندهیمن پارت48:
با سکوت و نگاه خیرهش هوسوک ادامه داد:
_من میخوامت و تو..
حرفش اینبار توسط شخص سومی قطع شد:
_تو غلط میکنی آقای جانگ!
هوسوک بدون رها کردن دست پسر به طرف یونگی چرخید و با پوزخند گفت:
_اوه! ببین کی اینجاست! منجی بزرگ!
هیستیریک خندید و ادامه داد:
_راستشو بگو هدفت از سرمایهگذاری، خریدن سهام من و البته اینجا بودنت، تصاحب پسر من که نیست؟
یونگی قدماشو جلو کشید و خیره به چشمای مرد مقابلش پوزخند زد:
_پسر تو؟ فکر نمیکنم اینطور باشه!
_هست و به تو ربطی نداره!
یونگی دستشو روی مچ هوسوک گذاشت و در حالی که فشارش میداد لب زد:
_به نفعته دست پسرمو ول کنی تا دستتو نشکستم!
هوسوک با شنیدن این جمله اخماشو تو هم کشید و بیاختیار دستش شل شد. جیمین با چشمایی که از تعحب گشاد شده بود به یونگی نگاه کرد و دستشو عقب کشید. یونگی نگاه کوتاهی به جیمین انداخت و بعد در حالی که هوسوک رو رها میکرد دستشو سمت جیمین دراز کرد. پسر به چشماش نگاه کرد و با تردید دستشو تو دست یونگی گذاشت. به هر حال یونگی قصد کمک داشت و جیمین میتونست به اینکه بخاطر کمک بهش، دروغ گفته اعتماد کنه. یونگی با گرفتن دست پسر، سمت خودش کشیدش و جیمین هم ازش تبعیت کرد و یه قدم عقبتر از مرد ایستاد. هوسوک هیستیریک خندید:
_دروغه!
مثل دیوانهها میخندید و سعی داشت به گریه نیفته. با بغض و میون خندههای جنونوارش گفت:
_دروغ میگی!
کلافه دستی روی صورتش کشید و به جیمین نزدیکتر شد اما جیمین برای اینکه دوباره با هوسوک برخورد نداشته باشه به یونگی نزدیک شد و یه جورایی پشتش پناه گرفت. هوسوک با این حرکت با قیافه بیچارهای نگاش کرد و با صدای تحلیل رفتهش پرسید:
_دروغ میگه.. مگه نه؟
جیمین چیزی نگفت و فقط نگاهش پایین افتاد. هوسوک اینبار داد زد:
_دروغ میگه! جیمین.. تو بگو! حقیقت داره؟
جیمین میخواست به این عذاب خاتمه بده پس قدمی جلو اومد و در حالی که شونه به شونه یونگی میایستاد گفت:
_حقیقت داره!
با سکوت و نگاه خیرهش هوسوک ادامه داد:
_من میخوامت و تو..
حرفش اینبار توسط شخص سومی قطع شد:
_تو غلط میکنی آقای جانگ!
هوسوک بدون رها کردن دست پسر به طرف یونگی چرخید و با پوزخند گفت:
_اوه! ببین کی اینجاست! منجی بزرگ!
هیستیریک خندید و ادامه داد:
_راستشو بگو هدفت از سرمایهگذاری، خریدن سهام من و البته اینجا بودنت، تصاحب پسر من که نیست؟
یونگی قدماشو جلو کشید و خیره به چشمای مرد مقابلش پوزخند زد:
_پسر تو؟ فکر نمیکنم اینطور باشه!
_هست و به تو ربطی نداره!
یونگی دستشو روی مچ هوسوک گذاشت و در حالی که فشارش میداد لب زد:
_به نفعته دست پسرمو ول کنی تا دستتو نشکستم!
هوسوک با شنیدن این جمله اخماشو تو هم کشید و بیاختیار دستش شل شد. جیمین با چشمایی که از تعحب گشاد شده بود به یونگی نگاه کرد و دستشو عقب کشید. یونگی نگاه کوتاهی به جیمین انداخت و بعد در حالی که هوسوک رو رها میکرد دستشو سمت جیمین دراز کرد. پسر به چشماش نگاه کرد و با تردید دستشو تو دست یونگی گذاشت. به هر حال یونگی قصد کمک داشت و جیمین میتونست به اینکه بخاطر کمک بهش، دروغ گفته اعتماد کنه. یونگی با گرفتن دست پسر، سمت خودش کشیدش و جیمین هم ازش تبعیت کرد و یه قدم عقبتر از مرد ایستاد. هوسوک هیستیریک خندید:
_دروغه!
مثل دیوانهها میخندید و سعی داشت به گریه نیفته. با بغض و میون خندههای جنونوارش گفت:
_دروغ میگی!
کلافه دستی روی صورتش کشید و به جیمین نزدیکتر شد اما جیمین برای اینکه دوباره با هوسوک برخورد نداشته باشه به یونگی نزدیک شد و یه جورایی پشتش پناه گرفت. هوسوک با این حرکت با قیافه بیچارهای نگاش کرد و با صدای تحلیل رفتهش پرسید:
_دروغ میگه.. مگه نه؟
جیمین چیزی نگفت و فقط نگاهش پایین افتاد. هوسوک اینبار داد زد:
_دروغ میگه! جیمین.. تو بگو! حقیقت داره؟
جیمین میخواست به این عذاب خاتمه بده پس قدمی جلو اومد و در حالی که شونه به شونه یونگی میایستاد گفت:
_حقیقت داره!
- ۵۵۹
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط