[صبح روز بعد...]
[صبح روز بعد...]
نور آفتاب از لای پردهها افتاده بود روی صورت جیمین.
چند ثانیه اخم کرد.
بعد بالش رو برداشت و گذاشت روی صورتش.
جیمین: اههه... کی صبح شد؟
از آشپزخونه صدای قابلمه میاومد.
جیمین با موهای بههمریخته از اتاق بیرون اومد.
چشمهاش هنوز نیمهباز بود.
جیمین: تهیونگ...
تهیونگ: صبح بخیر.
جیمین: نه، هنوز شب بخیر.
تهیونگ: ساعت یازدهه.
جیمین همونجا خشکش زد.
جیمین: یازده؟!
تهیونگ: آره.
جیمین: پس چرا من هنوز خوابم میاد؟
تهیونگ: چون تو اگه بیست ساعت هم بخوابی، بازم خوابت میاد.
همون موقع کوک از اتاق بیرون اومد.
کوک: این چرا از اول صبح غر میزنه؟
تهیونگ: اول صبح نیست... نزدیک ظهره.
کوک: آها...
کوک رفت کنار یخچال.
درش رو باز کرد.
چند ثانیه فقط به داخلش خیره موند.
کوک: تهیونگ...
تهیونگ: هوم؟
کوک: چرا یخچالت انقدر خالیه؟
تهیونگ: چون کسی خرید نمیکنه.
جیمین هم سرشو داخل یخچال برد.
جیمین: یه تخممرغ...
یه بطری آب...
یه سس...
همین؟
تهیونگ: همین.
جیمین: با اینا میخوای زنده بمونی؟
تهیونگ: تا الان که موندم.
جیمین آه کشید.
جیمین: من گرسنمه.
کوک: پنج دقیقه از خواب بیدار شدی.
جیمین: خب گرسنگی ساعت نمیشناسه.
تهیونگ خندید.
تهیونگ: باشه... هر سه با هم میریم خرید.
چشمهای جیمین برق زد.
جیمین: یعنی میتونم هرچی خواستم بردارم؟
تهیونگ: نه.
جیمین: حتی چیپس؟
تهیونگ: نه.
جیمین: نوشابه؟
تهیونگ: نه.
جیمین: بستنی؟
تهیونگ: ...
جیمین: این دیگه ظلم شد.
کوک خندید.
کوک: تهیونگ، ولش کن. اگه چیزی نخوره، تا شب فقط غر میزنه.
تهیونگ با بیحوصلگی کیف پولش رو برداشت.
تهیونگ: باشه... ولی هرکدومتون فقط دو تا چیز برمیدارین.
جیمین: قول میدم.
کوک آروم زیر لب گفت:
کوک: هر وقت گفت "قول میدم"، باید منتظر دردسر باشی.
...
چند دقیقه بعد هر سه وارد یه سوپرمارکت کوچیک شدن.
تهیونگ هنوز سبد رو برنداشته بود که جیمین مثل بچهها بین قفسهها دوید.
کوک: جیمین! آرومتر!
جیمین: اینجا بهشته!
چند دقیقه بعد...
جیمین با یه بغل خوراکی برگشت.
چیپس، شکلات، بیسکویت، آبنبات، نوشابه، پفک...
کوک با تعجب نگاهش کرد.
کوک: مگه نگفت فقط دو تا؟
جیمین: اینا دو تان...
دو تا دسته!
کوک زد زیر خنده.
تهیونگ آروم برگشت.
وقتی جیمین رو دید، چند ثانیه فقط سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
تهیونگ: جیمین...
جیمین: جانم؟
تهیونگ: سبد خرید آوردی یا قصد داری سوپرمارکت رو بخری؟
جیمین با لبخند معصومانهای گفت:
جیمین: خب... آدم باید برای آیندهاش برنامه داشته باشه.
کوک دستشو روی پیشونیش گذاشت.
کوک: گفتم که... شروع شد...
نور آفتاب از لای پردهها افتاده بود روی صورت جیمین.
چند ثانیه اخم کرد.
بعد بالش رو برداشت و گذاشت روی صورتش.
جیمین: اههه... کی صبح شد؟
از آشپزخونه صدای قابلمه میاومد.
جیمین با موهای بههمریخته از اتاق بیرون اومد.
چشمهاش هنوز نیمهباز بود.
جیمین: تهیونگ...
تهیونگ: صبح بخیر.
جیمین: نه، هنوز شب بخیر.
تهیونگ: ساعت یازدهه.
جیمین همونجا خشکش زد.
جیمین: یازده؟!
تهیونگ: آره.
جیمین: پس چرا من هنوز خوابم میاد؟
تهیونگ: چون تو اگه بیست ساعت هم بخوابی، بازم خوابت میاد.
همون موقع کوک از اتاق بیرون اومد.
کوک: این چرا از اول صبح غر میزنه؟
تهیونگ: اول صبح نیست... نزدیک ظهره.
کوک: آها...
کوک رفت کنار یخچال.
درش رو باز کرد.
چند ثانیه فقط به داخلش خیره موند.
کوک: تهیونگ...
تهیونگ: هوم؟
کوک: چرا یخچالت انقدر خالیه؟
تهیونگ: چون کسی خرید نمیکنه.
جیمین هم سرشو داخل یخچال برد.
جیمین: یه تخممرغ...
یه بطری آب...
یه سس...
همین؟
تهیونگ: همین.
جیمین: با اینا میخوای زنده بمونی؟
تهیونگ: تا الان که موندم.
جیمین آه کشید.
جیمین: من گرسنمه.
کوک: پنج دقیقه از خواب بیدار شدی.
جیمین: خب گرسنگی ساعت نمیشناسه.
تهیونگ خندید.
تهیونگ: باشه... هر سه با هم میریم خرید.
چشمهای جیمین برق زد.
جیمین: یعنی میتونم هرچی خواستم بردارم؟
تهیونگ: نه.
جیمین: حتی چیپس؟
تهیونگ: نه.
جیمین: نوشابه؟
تهیونگ: نه.
جیمین: بستنی؟
تهیونگ: ...
جیمین: این دیگه ظلم شد.
کوک خندید.
کوک: تهیونگ، ولش کن. اگه چیزی نخوره، تا شب فقط غر میزنه.
تهیونگ با بیحوصلگی کیف پولش رو برداشت.
تهیونگ: باشه... ولی هرکدومتون فقط دو تا چیز برمیدارین.
جیمین: قول میدم.
کوک آروم زیر لب گفت:
کوک: هر وقت گفت "قول میدم"، باید منتظر دردسر باشی.
...
چند دقیقه بعد هر سه وارد یه سوپرمارکت کوچیک شدن.
تهیونگ هنوز سبد رو برنداشته بود که جیمین مثل بچهها بین قفسهها دوید.
کوک: جیمین! آرومتر!
جیمین: اینجا بهشته!
چند دقیقه بعد...
جیمین با یه بغل خوراکی برگشت.
چیپس، شکلات، بیسکویت، آبنبات، نوشابه، پفک...
کوک با تعجب نگاهش کرد.
کوک: مگه نگفت فقط دو تا؟
جیمین: اینا دو تان...
دو تا دسته!
کوک زد زیر خنده.
تهیونگ آروم برگشت.
وقتی جیمین رو دید، چند ثانیه فقط سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
تهیونگ: جیمین...
جیمین: جانم؟
تهیونگ: سبد خرید آوردی یا قصد داری سوپرمارکت رو بخری؟
جیمین با لبخند معصومانهای گفت:
جیمین: خب... آدم باید برای آیندهاش برنامه داشته باشه.
کوک دستشو روی پیشونیش گذاشت.
کوک: گفتم که... شروع شد...
- ۲۵۵
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط