‌

‌

می آید روزی که
در تراس خانه ات،
روی صندلی دسته دار نشسته ای
و بازی کودکان را تماشا می کنی
آن روز دیگر
نه باران خاطره ای از من برایت تازه می کند و
نه غروب آفتاب سنگی بر دریاچه آرام دلت می اندازد.

سال هاست
که تو مرا پاک از یاد برده ای!
کنار روزمرگی هایت،
یک فنجان چای برای خودت میریزی
و با دستانی که دیگر چروک شده اند
لرزان لرزان فنجان چایت را به لبانت نزدیک می کنی،
اما یکباره یکی از کودکان نام مرا فریاد می زند!
شباهت اسمی بود...
تو آرام فنجانت را کمی پایین می آوری، لبخند کوچکی می زنی و دوباره چایت را می نوشی،
من به همان لبخند زنده ام

#عطر_چشمان_او
#روزبه_معین
دیدگاه ها (۱)

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

P : 27

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۲: پیام مخفیصبح داخل قصر…نور ملایم آفتاب ...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وچهارم: هتل---هتل.کوچک. دنج. اتاقی در ط...

پارت ۳۲اولین صبحِ دنیایِ جدیدِ رزا با نورِ سردِ خورشید و درد...

*.قانون خشونت. *

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓جونگ‌کوک چند ثانیه به دفترچه ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 1 | صفحه‌ی اولسئول هیچ‌وقت واقعاً ساکت نمی‌شد.حتی...

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.²چشم‌ها بالاخر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط