Part

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃         ✦ Part 22 ✦         ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯

⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡



نمیدونم دارم کجا میدوم،فقط...هستم،حتی بدنمو حس نمیکنم،شاید ریکشنم زیادی ایه،نه نن به اندازس،اصن خیلی ام کمه الان باید خودمو بکشم،نه باید،اههههههههههههههه
عین دیوونه ها داد میزدم،من چه مرگمه
با حس اینکه دونه های بارون داره میریزه روی صورتم به خودم اومدم،من اینجا چه غلطی میکنم،اینجا کجاست،اطرافمو نگاه کردم و یه خیابون نا آشانا دیدم،یعنی گم شدم؟نه بابا گوگل مپ دارم

آروم دستامو تو جیبم کردم و گوشیمو درآوردم،هه ۱۰ تا میسکال از دکو،۸ تا از شوتو،ها؟این نفله شماره منو از کجا آورده...۹ از کیریشیما...و ۱ میسکال از نو...ثورا؟؟؟؟اون چرا به من زنگ زده؟

سریع و بدون هیچ تعللی اسمشو لمس کردم و بهش زنگ زدم...با سه بوق جواب داد

ثورا:بنال

جا خوردم،اون زنگ زده بود بمن میگفت بنال؟

من:خب...دیدم زنگ زدی

ثورا:اره،گفتم یوقت خودتو نکشته باشی

یعنی چی،یعنی نگرانم بوده؟این،چه معنی میده

من:نگرانم بودی؟

ثورا:نگران؟؟هه...میخواستم مطمعن شم خودم کسی باشم که از شرت خلاص میشه

و تق،تلفنو قطع کرد

من:اهههههههههههه

باید در هرصورت برگردم،گوگل مپو باز کردم و با استفاده از اون و کوسه ام پنج دقیقه ای رسیدم به خوابگاه...حس مرگ داشتم،صورتم هنوز خیس بود،پس با پشت دستام اشکامو پاک کردم،میدونم میدونم خیلی بده...به ابهت قبلم نیستم،حتی یه یذره ولی خودتونو بزارین جای من...اههه بیخیالش

افکارمو انداختم بیرون و رفتم تو... نگامو توی اتاق چرخوندم...همه به صورت کاملا نگران داشتن نگام میکردن...یهو حس سوزشی توی سرم حس کردم...دستمو بردم بالا که با صدای رومخ دکو مواجه شدم

دکو:تا الان کدوم گوری بودی،هااا؟؟؟؟؟؟؟؟

کثافت داشت موهامو میکشید و زر زر میکرد

من: هویببیی،گاو خر شمالی آفریقایی ولم کن نفله ی وجهی ابله مرغ فیس

دکو:دهنتو ببندددد،میدونی چقد نگران شدیم؟؟؟؟؟؟؟؟

من:به من ربطی ندارهههه،به توهم ربطی نداره اصن به هیچکس ربطی نداره سرمو ول کن چرا ادای جکی چان در میاری

بالاخره زحمت داد موهامو ول کرد،حالا نوبت یکی دیگه رسید ،بله دیگه کیسه بوکس گیر آوردن،موندم من چرا عین ماست وایستادم نگاشون میکنم

با این فکر داد زدم

من:تمومش کنیییییدددددد،احمقای بی خاص...

زبونم بند اومد،یهو ثورا رو دیدم که داره نگام میکنه،این چرا اینشکلیه،روی مبل رو به تلویزیون لم داده بود و سرشو به طرفم کج کرده بود و از روی شونه اش نگام میکرد و...یه اخم بزرگ رو صورتش بود،بابا مگه قبلا خانما از مردا نمیترسیدن؟چیشده یهو الان من سکته کردم؟؟؟؟

دیگه ساکت شدم و حرفی نزدم...فقط رفتم سمت اتاقم...حتی بدون نگاه کردن بهش هم میتونستم پوزخندشو حس کنم...حس افتضاحی داشتم،یه حس...ترس،خجالت و...یچیزی که نمیدونم چیه...نمیتونم اصن،اهه ولش کن...

درحال طی کردن مسیر اتاق بودم و فکر میکردم...به در اتاقم رسیدم ،اروم در اتاقمو باز کردم و رفتم تو تنها چیزی که میدیدم تختم بود،فقط رفتم سمت تختمو خوابیدم،فقط خواب میتونست مغزمو آروم کنه...ولی مگه خوابم میبرد...

برای اینکه حداقل کاری کرده باشم گوشیمو برداشتمو ساعتو نگاه کردم...اوه اوه ساعت ۱ شبه؟؟؟بچه ها حق داشتن نگرانم شن...

دیگه فکر نکردم و چشامو بستم


فلش بک...دانای کل:

وقتی ثورا متوجه شد باکوگو دیر کرده،ناراحت شد،چون میخواست کمی او را اذیت کند...ولی به نظر میرسید تمام نقشه هایش نقش بر آب شده بودند...با عصبانیت به بقیه همکلاسی هایش نگاه کرد که با نگرانی به باکوگو زنگ میزدند...ولی ناگهان...گوشی اش را درآورد و شماره باکوگو را گرفت،زنگ زد...ولی ناگهان به خود آمد،تماس را سریع قطع کرد و گوشی اش را خاموش کرد...مطمعن بود یه چیزی درست نیست،مطمعن بود نورا در این چند ثانیه کنترل را به دست گرفته است...این یعنی میزان کنترل حتی کم تر شده...بر خشم ثورا ۱۰ برابر افزوده شد...با عصبانیت گوشی اش را پرت کرد و با گذاشتن دستش زیر سرش به خواب رفت...

زمان حال،باکوگو:


.....



┃   ✍︎ Written by melika┃
دیدگاه ها (۰)

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

ماریا خانم آهی کشیدماری خانم: بد کردی،خیلی بد کردی با نورا.....

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

عشق انفجاری ( پارت هشتم )

عشق انفجاری ( پارت دو )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط