پارت ۱
پارت ۱
ویو ا.ت
چهار سال بود که من و تهیونگ با هم بودیم و حدودا یک ماه بود که ازدواج کرده بودیم
تهیونگ به من گفته بود که رئیس یه شرکت طراحیه لباس هست ولی هیچ وقت اجازه نمیده باهاش برم سرکارش و حتی آدرس شرکتش رو هم بهم نگفته
البته از حق نگذریم تهیونگ واقعا عاشقمه و همه کار برام میکنه
خونه ما پر از نگهبان و بادیگارد هست چون تهیونگ میگه که برای محافظت لازمه
با اینکه خونه ی بزرگیه ولی نذاشتم خدمتکار بگیره چون دوست داشتم خودم آشپزی کنم و خونه رو تمیز کنم
صبح ساعت : ۱۰:۱۵ دقیقه
از خواب بلند شدم و مثل همیشه تهیونگ نبود
اون حدودا از ساعت ۸ صبح میرفت و تا ۷ عصر نمیومد البته گاهی اوقات تا نصف شب هم کارش طول میکشید و نمیومد
رفتم سرویس بهداشتی و مسواک زدم و اومدم بیرون و تخت رو کمی مرتب کردم بعدش رفتم آشپزخونه و برای صبحانه نوتلا با نون تست خوردم ، میز رو جمع کردم و ظرف ها رو شستم و خونه رو یکم مرتب کردم بعدش به سمت اتاق خودم و تهیونگ رفتم
و اول کمد ها میز رو مرتب کردم و بعدش لباس های تهیونگ رو اتو کردم و توی کمد چیدم
وارد هال شدم و روی مبل نشستم و تلویزیون رو روشن کردم و شروع کردم به دیدن سریال و چون خستم شده بود یکم بعد از دیدن سریال چشمام کم کم گرم شد و خوابم برد
فلش بک به ساعت : ۵:۱۵ دقیقه
از خواب بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم
ا.ت : بهتره برم شام درست کنم
وارد آشپزخانه شدم و وسیله های دوکبوکی و رامیون رو درآوردم و شروع کردم به درست کردن
با دقت داشتم میز رو میچیدم که یهو دستی دور کمرم حلقه شد
با ترس به عقب برگشتم که با قیافه خندون تهیونگ مواجه شدم
تهیونگ : ترسیدی ؟ ( با خنده )
ا.ت : معلومه که ترسیدم
تهیونگ : خیلی خب ببخشید
سمتم اومد و آروم بغلم کرد و توی بغلش فشردم
تهیونگ : امروز خیلی خسته شدم لطفاً یکم اینجوری بمونیم
ا.ت : هر چی شوهرم بگه
تک خنده ای کرد و بعدش ساکت شد انگار داشت با بغل کردن من آرامش میگرفت
بوسه های ارومی روی گردن و موهام میذاشت
آربعد از چند ثانیه
اروم زدم رو شونش و گفتم : تهیونگا شام بخوریم؟
سرش رو تکون داد و گفت : آره عزیزم من میرم لباسم رو عوض کنم و بیام
باشه ای گفتم و رفت
بقیه میز رو چیدم و نشستم روی صندلی که تهیونگ اومد
غذا ها رو توی بشقاب و کاسه ریختم و جلوش گذاشتم که دستم رو گرفت و بوسید
تهیونگ : مرسی عشقم
ا.ت : خواهش ( با لبخند زیاد )
سرگرم غذا بودیم که آروم گفتم : تهیونگ
بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت : جونم؟
ا.ت : تهیونگ من میخوام فردا باهات بیام سرکارت حوصلم میره تو خونه
با تعجب سرش رو بالا آورد و گفت : نه ا.ت
ما قبلا راجب این موضوع حرف زدیم
ا.ت : خب که چی ؟ چه اشکالی داره من باهات بیام ؟
تهیونگ : ا.ت دلیلی نداره که بخوای باهام بیای لطفاً دیگه بحث نکن
ا.ت : باشه ( ناراحت )
از حرفش ناراحت شدم ولی من به این زودیا وا نمیدادم
بعد از شام
تهیونگ : خیلی خوشمزه بود عزیزم دستت درد نکنه
ا.ت : خواهش میکنم
ظرف ها رو توی سینک گذاشتم
و رفتم سمت اتاق و دراز کشیدم روی تخت
تصمیم گرفتم که فردا موقعی که تهیونگ از خونه زدم بیرون دنبالش برم
تهیونگ وارد اتاق شد
تهیونگ : ا.ت خوابیدی ؟
ا.ت : نه بیدارم ولی میخواستم بخوابم
تهیونگ : خیلی خستم
ا.ت : بیا بخواب
پیراهنش رو درآورد و اومد روی تخت کنارم دراز کشید و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و هر دو خوابیدیم
ادامه دارد........
ویو ا.ت
چهار سال بود که من و تهیونگ با هم بودیم و حدودا یک ماه بود که ازدواج کرده بودیم
تهیونگ به من گفته بود که رئیس یه شرکت طراحیه لباس هست ولی هیچ وقت اجازه نمیده باهاش برم سرکارش و حتی آدرس شرکتش رو هم بهم نگفته
البته از حق نگذریم تهیونگ واقعا عاشقمه و همه کار برام میکنه
خونه ما پر از نگهبان و بادیگارد هست چون تهیونگ میگه که برای محافظت لازمه
با اینکه خونه ی بزرگیه ولی نذاشتم خدمتکار بگیره چون دوست داشتم خودم آشپزی کنم و خونه رو تمیز کنم
صبح ساعت : ۱۰:۱۵ دقیقه
از خواب بلند شدم و مثل همیشه تهیونگ نبود
اون حدودا از ساعت ۸ صبح میرفت و تا ۷ عصر نمیومد البته گاهی اوقات تا نصف شب هم کارش طول میکشید و نمیومد
رفتم سرویس بهداشتی و مسواک زدم و اومدم بیرون و تخت رو کمی مرتب کردم بعدش رفتم آشپزخونه و برای صبحانه نوتلا با نون تست خوردم ، میز رو جمع کردم و ظرف ها رو شستم و خونه رو یکم مرتب کردم بعدش به سمت اتاق خودم و تهیونگ رفتم
و اول کمد ها میز رو مرتب کردم و بعدش لباس های تهیونگ رو اتو کردم و توی کمد چیدم
وارد هال شدم و روی مبل نشستم و تلویزیون رو روشن کردم و شروع کردم به دیدن سریال و چون خستم شده بود یکم بعد از دیدن سریال چشمام کم کم گرم شد و خوابم برد
فلش بک به ساعت : ۵:۱۵ دقیقه
از خواب بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم
ا.ت : بهتره برم شام درست کنم
وارد آشپزخانه شدم و وسیله های دوکبوکی و رامیون رو درآوردم و شروع کردم به درست کردن
با دقت داشتم میز رو میچیدم که یهو دستی دور کمرم حلقه شد
با ترس به عقب برگشتم که با قیافه خندون تهیونگ مواجه شدم
تهیونگ : ترسیدی ؟ ( با خنده )
ا.ت : معلومه که ترسیدم
تهیونگ : خیلی خب ببخشید
سمتم اومد و آروم بغلم کرد و توی بغلش فشردم
تهیونگ : امروز خیلی خسته شدم لطفاً یکم اینجوری بمونیم
ا.ت : هر چی شوهرم بگه
تک خنده ای کرد و بعدش ساکت شد انگار داشت با بغل کردن من آرامش میگرفت
بوسه های ارومی روی گردن و موهام میذاشت
آربعد از چند ثانیه
اروم زدم رو شونش و گفتم : تهیونگا شام بخوریم؟
سرش رو تکون داد و گفت : آره عزیزم من میرم لباسم رو عوض کنم و بیام
باشه ای گفتم و رفت
بقیه میز رو چیدم و نشستم روی صندلی که تهیونگ اومد
غذا ها رو توی بشقاب و کاسه ریختم و جلوش گذاشتم که دستم رو گرفت و بوسید
تهیونگ : مرسی عشقم
ا.ت : خواهش ( با لبخند زیاد )
سرگرم غذا بودیم که آروم گفتم : تهیونگ
بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت : جونم؟
ا.ت : تهیونگ من میخوام فردا باهات بیام سرکارت حوصلم میره تو خونه
با تعجب سرش رو بالا آورد و گفت : نه ا.ت
ما قبلا راجب این موضوع حرف زدیم
ا.ت : خب که چی ؟ چه اشکالی داره من باهات بیام ؟
تهیونگ : ا.ت دلیلی نداره که بخوای باهام بیای لطفاً دیگه بحث نکن
ا.ت : باشه ( ناراحت )
از حرفش ناراحت شدم ولی من به این زودیا وا نمیدادم
بعد از شام
تهیونگ : خیلی خوشمزه بود عزیزم دستت درد نکنه
ا.ت : خواهش میکنم
ظرف ها رو توی سینک گذاشتم
و رفتم سمت اتاق و دراز کشیدم روی تخت
تصمیم گرفتم که فردا موقعی که تهیونگ از خونه زدم بیرون دنبالش برم
تهیونگ وارد اتاق شد
تهیونگ : ا.ت خوابیدی ؟
ا.ت : نه بیدارم ولی میخواستم بخوابم
تهیونگ : خیلی خستم
ا.ت : بیا بخواب
پیراهنش رو درآورد و اومد روی تخت کنارم دراز کشید و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و هر دو خوابیدیم
ادامه دارد........
- ۴.۴k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط