سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت بیست‌وپنجم | وقتی قلب و اسلحه روبه‌روی هم می‌ایستند

باد شدیدی میان درخت‌ها می‌وزید.

افراد گارد سایه در سکوت کامل اطرافشان را محاصره کرده بودند.

نه فریادی...

نه تهدیدی...

همین سکوت، از هر جنگی ترسناک‌تر بود.

مردی که ماسک کلاغ به صورت داشت، یک قدم جلو آمد.

صدایش آرام بود، اما اقتدار عجیبی داشت.

ـ «آوا...»

شنیدن اسمش از زبان یک غریبه، مو به تنش سیخ کرد.

ـ «وقتشه حقیقت رو بفهمی.»

آرمان فوراً جلوتر از آوا ایستاد.

بدنش مثل سپر، تمام مسیر را پوشاند.

ـ «حتی اسمش رو هم به زبون نیار.»

مرد خندید.

ـ «هنوز هم فکر می‌کنی می‌تونی ازش محافظت کنی؟»


---

ناگهان صدای بی‌سیم یکی از افراد گارد سایه بلند شد.

ـ «هدف دوم در حال نزدیک شدنه.»

کاوه اخم کرد.

ـ «هدف دوم؟»

اما قبل از اینکه کسی چیزی بفهمد...

صدای غرش موتور یک موتورسیکلت، سکوت جنگل را شکست.

چراغش مستقیم به سمت آن‌ها آمد.

موتور با سرعت ترمز کرد.

راننده کلاه ایمنی‌اش را برداشت.

یک دختر.

حدود بیست‌وپنج ساله.

موهای مشکی کوتاه.

چشم‌هایی سرد و نافذ.

او مستقیم به مرد نقاب‌دار گفت:

ـ «رئیس... دیر رسیدیم.»

مرد فقط سر تکان داد.

بعد نگاهش را به آوا دوخت.

ـ «ببرینش.»


---

همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.

چند نفر به سمت آوا هجوم بردند.

آرمان شلیک کرد.

کاوه هم شلیک کرد.

جنگ دوباره آغاز شد.

گلوله‌ها از کنار صورت آوا رد می‌شدند.

او پشت یک ماشین پناه گرفت.

قلبش آن‌قدر تند می‌زد که صدایش را می‌شنید.

همان لحظه، دختر موتورسوار از پشت ماشین ظاهر شد.

اسلحه‌اش را به سمت آوا گرفت.

ـ «تموم شد.»

آوا نفسش را حبس کرد.

اما قبل از شلیک...

کاوه خودش را بین آن دو انداخت.

گلوله از کنار گردنش رد شد و پوستش را شکافت.

دختر اخم کرد.

ـ «باز هم تو...»

کاوه لبخند زد.

ـ «دلت برام تنگ شده بود؟»


---

درگیری آن‌قدر شدید شده بود که هیچ‌کس متوجه نشد یک نفر آرام از پشت به آوا نزدیک شده است.

دستی دور بازویش حلقه شد.

او با وحشت برگشت...

آرمان بود.

ـ «باید بریم.»

ـ «ولی کاوه...»

ـ «الان فقط باید زنده بمونی.»

آوا سرش را تکان داد.

ـ «نه! نمی‌ذارم تنهاش بذاریم!»

برای اولین بار، آرمان صدایش را بالا برد.

ـ «آوا!»

او از ترس ساکت شد.

آرمان نفس عمیقی کشید.

بعد با صدایی آرام‌تر گفت:

ـ «اگه تو رو از دست بدم...»

جمله‌اش را نیمه‌کاره گذاشت.

چشم‌های خاکستری‌اش برای لحظه‌ای لرزید.

ـ «...نمی‌تونم ادامه بدم.»

آوا ماتش برد.

این اولین بار بود که آرمان، بدون پنهان شدن پشت غرورش، بخشی از احساسش را نشان می‌داد.


---

اما درست همان لحظه...

یکی از افراد گارد سایه، اسلحه‌اش را مستقیم به سمت آرمان گرفت.

آوا زودتر از او متوجه شد.

بدون فکر، اسلحه‌ای را که هنوز در دست داشت بالا آورد.

دستش می‌لرزید.

اما این بار...

هدفش مرد ناشناس نبود.

برای یک لحظه، لوله‌ی اسلحه بین آرمان و مهاجم قرار گرفت.

آرمان با ناباوری به او نگاه کرد.

آوا اشک‌ریزان فریاد زد:

ـ «خم شو!»

آرمان خودش را پایین انداخت.

شلیک!

گلوله از بالای سر آرمان رد شد و به مهاجم خورد.

او نقش زمین شد.

سکوت کوتاهی برقرار شد.

آرمان آرام بلند شد.

چند قدم به سمت آوا رفت.

به اسلحه‌ای که هنوز در دستش بود نگاه کرد.

بعد خیلی آرام، اسلحه را از دست‌های لرزانش گرفت.

انگشتان آوا از شدت شوک سرد شده بودند.

آرمان دست‌هایش را میان دستان خودش گرفت.

ـ «تموم شد...»

آوا سرش را تکان داد.

ـ «نه... من... من بهش شلیک کردم...»

اشک‌هایش سرازیر شد.

ـ «من واقعاً شلیک کردم...»

آرمان او را در آغوش گرفت.

نه از روی مالکیت...

فقط برای اینکه نگذارد روی پاهایش فرو بریزد.

ـ «برای نجات جون من بود.»

آوا صورتش را روی سینه‌ی او پنهان کرد و بی‌صدا گریه کرد.


---

کاوه از دور این صحنه را دید.

لبخند تلخی زد.

دستش را روی زخم شانه‌اش گذاشت.

خون از میان انگشتانش پایین می‌ریخت.

زیر لب زمزمه کرد:

ـ «خوش به حالت، آرمان...»

اما کسی صدایش را نشنید.


---

در همان لحظه...

مرد نقاب‌دار پاکتی کوچک روی زمین انداخت.

ـ «این فقط شروع بازیه.»

بعد او و افراد گارد سایه، همان‌طور ناگهانی که آمده بودند، در تاریکی ناپدید شدند.

آرمان پاکت را برداشت.

وقتی آن را باز کرد...

رنگ از صورتش پرید.

داخل پاکت فقط یک عکس بود.

عکس دختربچه‌ای حدود شش‌ساله...

که گردنبند کلاغ به گردن داشت.

و کنار او...

پدر و مادری که آوا تصور می‌کرد سال‌ها پیش مرده‌اند.

پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:

«آن‌ها آن شب نمردند...»
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وچهارم | گلوله‌ای که همه‌چیز را تغییر...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وسوم | خیانت، بهای اعتمادآژیر خطر در ...

سایه‌های کلاغپارت پانزدهم | فرار در تاریکیصدای شلیک گلوله، س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط