در یخچال را باز می کرد و می بست. شمردم. هفت بار. درست هفت

در یخچال را باز می کرد و می بست. شمردم. هفت بار. درست هفت بار. شاید در یخچال را باز می کرد تا سرمای دانه های برف حیاط را بکشاند داخل اتاق تا شاید بوی برف بپیچد لا به لای دستکش هایی که منتظرند تا از خواب بیدار شوند. برف که می بارد همه یک شکل می شوند. ناخودآگاه من می شود خاطره ی چند ساله ی تو. برف که می بارد خیالت می شود شال پشمی دور گردنم و زیر لب می گویم: نه، نه سرد نیست. بیا، بیا و در یخچال را باز کن و بگذار دانه های برف بنشیند روی عاشقانه هایمان...
دیدگاه ها (۱)

نگاه های سردت را باور نمی کنم. این را هم می گذارم به حساب سر...

اسفند ؛ عین پنجشنبه هاست که همیشه صدبار قشنگ تر از جمعه هاست...

واقعی تر از تو رویایی ندیده بودم. رویایی که تمام عکس های تکی...

تمام که می شوی می گذارم پای ظرفیت کمت. پای این پا و آن پا کر...

رمان؟عشق مثلثیپارت؟10یونگی:خوشمزست؟ ا/ت:اوهومیونگی:نوش جونتا...

پارت بیست و چهارم:بازگشت به آغوش خانواده(Rose)دلین به محض مت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط