در یخچال را باز می کرد و می بست. شمردم. هفت بار. درست هفت
در یخچال را باز می کرد و می بست. شمردم. هفت بار. درست هفت بار. شاید در یخچال را باز می کرد تا سرمای دانه های برف حیاط را بکشاند داخل اتاق تا شاید بوی برف بپیچد لا به لای دستکش هایی که منتظرند تا از خواب بیدار شوند. برف که می بارد همه یک شکل می شوند. ناخودآگاه من می شود خاطره ی چند ساله ی تو. برف که می بارد خیالت می شود شال پشمی دور گردنم و زیر لب می گویم: نه، نه سرد نیست. بیا، بیا و در یخچال را باز کن و بگذار دانه های برف بنشیند روی عاشقانه هایمان...
- ۱.۷k
- ۰۵ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط