رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 22

تهیانگ: تو شوک و تعجب عمیقی فرو رفته بودم... پدر من.. تو دلش... به خودم اومد... میشه بقیه شو بگین
تای: اره داشتم میگم.. باند روز به روز قوی تر میشد و دشمنان اقا و خانم کیم و خانواده هیزا بیشتر میشد چند باری به عمارت اقای ته سان حمله های شدیدی شده بود و خودشون چند باری زخمی شده بودن... اما وقتی دیدن نمیتونن جناب ته سان و بکشن رفتن سراغ خانواده اقای هیزا... نصف شب بود که به خونه سنتی شون حمله شد... تارا شیش سالش بود و میخاست بره پیش پدر مادرش منم پیشش بودم.. دختر بیچاره همه اون صحنه های دلخراش و دید... ولی بخواطر شوکی که بهش دست داده بود نمیتونست حتا گریه کنه

تهیانگ: چرا... مگه چیشده بود... اصلا چرا تارا اون موقعه بیدار بود
تای: تارا میخاست بره اب بخوره... خب.. یه عده ادم سیاه پوش ریختن داخل... با یه سطل اب خانم و اقا رو بیدار کردن... خانم اون موقعه چهار ماهه باردار بودن یه بچه پسر... میخاستن اقای هیزا رو عذاب بدن... دو نفر اقا رو گرفتن و به دستور یه مرد کت شلواری که رئیسشون بود اون مرد گفت چن نفری بریزن سر خانم و تا حد مرگ کتکش بزنن... پنجتا ادم دورش کردن.. خانم دم نزد تا لحظه اخر صدای ازش شنیده نشد و همونجوری جونشونو از دست دادن بچه کوچیک توی شکمشونم بعد چنتا لگد مرد چون خانم خونریزی کرد... اقای هیزا مرده بود خیلی خواهش و التماس کرد ولی بقدری بی رحم بودن که انگار نه صداشو میشنیدن نه میدیدنش... اقای هیزا رو هم تا جایی که توانی نداشته باشه کتک زدن و وقتی سر و صورتشون پر از خون بود اونو حلق اویز کردن تو خونه... از اونجای که خانم و اقا گفته بودن اگه اتفاقی باشون افتاد تارا رو بردارم و از اونجا فرار کنم.. واسه همین اون لحظه فقط تارا رو بغل کردمو از اونجا رفتم هنوز دور نشده بودم که خونه سنتی منفجر شد.. نفس عمیق... صحنه خیلی دل خراشی بود... خلاصه من هرچی که مربوط به خودمو تارا میشد و از بین بردم و سه چهار سالی با من زندگی کرد.. چن روز اول که از اون حادثه رد شده بود تارا همیشه یا بیشتر وقتا گریه میکرد یا کابوس میدید تا یه سال همین بود تا حالشون خوب شد...

تهیانگ: حرفاش سنگین بود خیلی... راجب خانواده مافیا اون چیشد
تای: اقای کیم عذاداری خوبی برای اقا و خانم هیزا گرفت... چند ماه بعدش اقای کیم تو یه ماموریت بدجوری صدمه میبینن و میرن تو کما... چون براشون کمین گذاشته بودن... چن روز بعد از اینکه به کما رفتن به طرز مشکوکی مردن چن روز بعدم عمارتشون منفجر شد ولی پسرشون زنده موند

تهیانگ: حس میکردم نفسم بالا نمیاد.. یه لیوان اب خوردم... بلند شدم.. ممنون...
تای: بلند شدم
دیدگاه ها (۰)

بی تی اس فن کنسللللل!!؟ 🤨🔪شرمنده رفقا کسی که تایپش بی تی اسه...

# رز _ سیاه PART _ 23تارا: ساعت نزدیک ۶ بود... از رو تخت بلن...

جیمین اینجا جیمین اونجا جیمین همه جااااا🥺✨ خوداااا لباشووووو

# رز _ سیاه PART _ 21تهیانگ: وقتی به مقصد رسیدیم پیاده شدم.....

میخوام،😂😭سوال پست :اگه میتونستی همیشه یه غذایی بخوری اون چی ...

خانم کیم آروم گفت: «شما رو. یه کم توجه، یه کم عشق. از وقتی خ...

نام فیک: عشق/نفرتPart: 28+خب من ازت طلاق گرفتم دیگه باید بهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط