(دوستت دارم باکوگو)پارت۷ پارت آخر
(دوستت دارم باکوگو)پارت۷ پارت آخر
از زبان باکوگو:من تا نامه رو خوندم نگران دکو شدم با سرعت خودمو به آلمایت رسوندم و گفتم:آلمایت از طرف دکو یه نامه اومده که توش نوشته بود که طوسته لیگ تبهکارا دزدی شده لطفاً بیا بریم نجاتش بدیم. آلمایت قبول کرد و با بچه ها کلاس اولA رفتیم سراغ میدوریا.
ادامه داستان از زبان ایزوکو:اونا فهمیدم که من توی نامه گفتم که اونا منو دزدیدن برای همین اونا منو دوباره بیهوش کردن..... . من که بعد از چند ساعت بیدار شدم دیدم که توی یه محفظه شیشه ای تور هستم من از هیچیز باخبر نبودم وفقط گریه می کردم و به این فکر می کردم که کاچان بدونه من چیکار میکنه که دیدم کاچان داره به سمت من میاد با خودم گفتم حتما توهم زدم دیدم نه واقعا کاچانه اما اون اینجا چیکار میکنه ازش پرسیدم:اینجا چیکار میکنی؟ اونم گفت:اومدم که نجاتت بدم.گفتم:تنهایی؟گفت:نه! با آلمایت و بچه ها. منو از اون محفظه شیشه ای بیرون آورد.دیدم که شیگاراکی یه گولوله از تفنگش به سمت کاچان پرت کرد منم سریع جلوی گلوله پریدم تا گلوله به کاچان نخوره اما من بجای کاچان تیر خوردم همه جا تار شد خاطرات بچگیمون تا الان از جلوی چشمم رد میشد به کاچان گفتم:راسته که میگن وقتی میخوایم بمیریم خاطراتمون از جلوی چشممون رد میشن کاچان با گریه گفت: هیچی نگو تو قرار نیست بمیری.من یه تار از مومو به کاچان داردم و گفتم که او تاره مورو بخوره تا وان فور ال به اون منتقل شه اون اولش قبول نکرد بعد قبول کرد خورد و وان فور ال به اون منتقل شد کاچان باگریه گفت:ای نفله تو الان نباید بمیری.من آخرین حرفمو به کاچان گفتم گفتم:باکوگو دوستت دارم🥹.
ادامه داستان از زبان باکوگو: میدوریا تا این حرفو زد برق همیشگی توی چشماش کم کم خاموش شد من با گریه گفتم:نفله میدونی قرار من بدون تو چیکار کنم پاشو ایزوکو پاشو ایزوکو پاشو 😭.
از زبان نویسنده:باکوگو کلی حرف زد اما میدوریا ایزوکو دیگه زنده نبود که اونا رو بشنوه
پایان
از زبان باکوگو:من تا نامه رو خوندم نگران دکو شدم با سرعت خودمو به آلمایت رسوندم و گفتم:آلمایت از طرف دکو یه نامه اومده که توش نوشته بود که طوسته لیگ تبهکارا دزدی شده لطفاً بیا بریم نجاتش بدیم. آلمایت قبول کرد و با بچه ها کلاس اولA رفتیم سراغ میدوریا.
ادامه داستان از زبان ایزوکو:اونا فهمیدم که من توی نامه گفتم که اونا منو دزدیدن برای همین اونا منو دوباره بیهوش کردن..... . من که بعد از چند ساعت بیدار شدم دیدم که توی یه محفظه شیشه ای تور هستم من از هیچیز باخبر نبودم وفقط گریه می کردم و به این فکر می کردم که کاچان بدونه من چیکار میکنه که دیدم کاچان داره به سمت من میاد با خودم گفتم حتما توهم زدم دیدم نه واقعا کاچانه اما اون اینجا چیکار میکنه ازش پرسیدم:اینجا چیکار میکنی؟ اونم گفت:اومدم که نجاتت بدم.گفتم:تنهایی؟گفت:نه! با آلمایت و بچه ها. منو از اون محفظه شیشه ای بیرون آورد.دیدم که شیگاراکی یه گولوله از تفنگش به سمت کاچان پرت کرد منم سریع جلوی گلوله پریدم تا گلوله به کاچان نخوره اما من بجای کاچان تیر خوردم همه جا تار شد خاطرات بچگیمون تا الان از جلوی چشمم رد میشد به کاچان گفتم:راسته که میگن وقتی میخوایم بمیریم خاطراتمون از جلوی چشممون رد میشن کاچان با گریه گفت: هیچی نگو تو قرار نیست بمیری.من یه تار از مومو به کاچان داردم و گفتم که او تاره مورو بخوره تا وان فور ال به اون منتقل شه اون اولش قبول نکرد بعد قبول کرد خورد و وان فور ال به اون منتقل شد کاچان باگریه گفت:ای نفله تو الان نباید بمیری.من آخرین حرفمو به کاچان گفتم گفتم:باکوگو دوستت دارم🥹.
ادامه داستان از زبان باکوگو: میدوریا تا این حرفو زد برق همیشگی توی چشماش کم کم خاموش شد من با گریه گفتم:نفله میدونی قرار من بدون تو چیکار کنم پاشو ایزوکو پاشو ایزوکو پاشو 😭.
از زبان نویسنده:باکوگو کلی حرف زد اما میدوریا ایزوکو دیگه زنده نبود که اونا رو بشنوه
پایان
- ۱.۹k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط