اینم پارت دوم
اینم پارت دوم
پارت سوم رو وقتی لایک ها رسید به ۱۵ تا میزارم
#پارت_۲
#اتفاق_عجیب
چشمامو باز کردم
گیج بودم و سرگیجه داشتم
هوا تاریک بود و من توی یه انبار متروکه بودم ...
به زحمت خودمو بلند کردم و اطرافو نگاه کردم
تاریک بود...نه پنجره ای ...نه نور ماه
فقط تاریکی و سکوت
ارامش بخش بود ، ولی بوی دردسر میداد
صدای پا از بیرون اومد و توی یه چشم به هم زدن در انبار باز شد
چهار نفر با کت و شلوار مشکی و اصلحه وارد شدن و با دیدنم دورم حلقه زدن
ژاپنی صحبت میکردن
همچنان کلمات آشنا بود و تقریبا میفهمیدم چی میگن
عجیبه... من ژاپنی بلد نیستم و از جایی یاد نگرفتم
متوجه شدم که میخوان همراهشون برم
خب چرا دردسر درست کنم برای خودم ، همراهشون رفتم
~
یه راه روی طولانی
هنوزم حاله سنگین و عجیبی حس میکنم
کامل میفهمم دیگران چی میگن و خودمم خیلی جادویی میتونم باهاشون صحبت کنم
ترجیح دادم فعلا صحبت نکنم
کی باورش میشه که یه وسیله رو برداشتم و بیهوش شدم و وقتی به هوش اومدم تو یه انبار ، توی بندر متروکه یوکوهاما باشم؟ خب هیچکس
~
رسیدیم به یه اتاق ، اتاق شکنجه
این همه اتاق ، اتاق شکنجه نسیبم شد ، برای همینه بد شانس ترین موجود دنیا شناخته شدم
نمیخواستم برای خودم مشکل درست کنم خودم رفتم رو صندلی نشستم و انتظار کشیدم
از قیافه معمور رو به روم میشد فهمید یکم تعجب کرده
اسم و اطلاعات شخصیمو پرسیدن و بعد به جز معموری که حواسش به من بود بقیه رفتن
پارت سوم رو وقتی لایک ها رسید به ۱۵ تا میزارم
#پارت_۲
#اتفاق_عجیب
چشمامو باز کردم
گیج بودم و سرگیجه داشتم
هوا تاریک بود و من توی یه انبار متروکه بودم ...
به زحمت خودمو بلند کردم و اطرافو نگاه کردم
تاریک بود...نه پنجره ای ...نه نور ماه
فقط تاریکی و سکوت
ارامش بخش بود ، ولی بوی دردسر میداد
صدای پا از بیرون اومد و توی یه چشم به هم زدن در انبار باز شد
چهار نفر با کت و شلوار مشکی و اصلحه وارد شدن و با دیدنم دورم حلقه زدن
ژاپنی صحبت میکردن
همچنان کلمات آشنا بود و تقریبا میفهمیدم چی میگن
عجیبه... من ژاپنی بلد نیستم و از جایی یاد نگرفتم
متوجه شدم که میخوان همراهشون برم
خب چرا دردسر درست کنم برای خودم ، همراهشون رفتم
~
یه راه روی طولانی
هنوزم حاله سنگین و عجیبی حس میکنم
کامل میفهمم دیگران چی میگن و خودمم خیلی جادویی میتونم باهاشون صحبت کنم
ترجیح دادم فعلا صحبت نکنم
کی باورش میشه که یه وسیله رو برداشتم و بیهوش شدم و وقتی به هوش اومدم تو یه انبار ، توی بندر متروکه یوکوهاما باشم؟ خب هیچکس
~
رسیدیم به یه اتاق ، اتاق شکنجه
این همه اتاق ، اتاق شکنجه نسیبم شد ، برای همینه بد شانس ترین موجود دنیا شناخته شدم
نمیخواستم برای خودم مشکل درست کنم خودم رفتم رو صندلی نشستم و انتظار کشیدم
از قیافه معمور رو به روم میشد فهمید یکم تعجب کرده
اسم و اطلاعات شخصیمو پرسیدن و بعد به جز معموری که حواسش به من بود بقیه رفتن
- ۱۲۹
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط