𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 23
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جئون جونگ‌کوک | ساعت ۶:۴۰ صبح

چشم‌هام رو باز کردم و نگاهی به ساعت انداختم.

هنوز زود بود.

نگاهم به اِوِلین افتاد که روی تخت خوابیده بود. صورتش رنگ‌پریده بود و رد اشک‌های دیشب هنوز روی گونه‌هاش دیده می‌شد.

آروم از جام بلند شدم و پتویی رو که از روی شونه‌هاش کنار رفته بود، مرتب کردم.

دیشب به‌اندازه‌ی کافی سخت گذشته بود.

قرار نبود امروز هم مجبورش کنم به کالج بره و وانمود کنه هیچ اتفاقی نیفتاده.

گوشی‌ام رو برداشتم و بعد از تماس کوتاهی با مسئول امنیتی، به آشپزخونه رفتم.

«تا اطلاع ثانوی، هیچ‌کس بدون هماهنگی با من وارد این خونه نمی‌شه. متوجه شدین؟»

بعد از شنیدن جوابش، تماس رو قطع کردم.

نمی‌دونستم چه کسی پشت اتفاق دیشب بود، اما تا وقتی حقیقت مشخص نمی‌شد، اجازه نمی‌دادم اِوِلین دوباره در معرض خطر قرار بگیره.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اِوِلین موریس | ساعت ۹:۱۵ صبح

وقتی چشم‌هام رو باز کردم، چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجام.

نگاهم به سقف افتاد و بعد اتاق رو از نظر گذروندم.

اتاق استاد جئون.

با یادآوری اتفاق دیشب، ناخودآگاه چشم‌هام رو بستم.

هنوز تصویر اون جعبه از ذهنم بیرون نرفته بود.

آهسته از تخت بلند شدم، دوش گرفتم و لباس‌هام رو عوض کردم. بعد از خشک کردن موهام، از اتاق بیرون رفتم و به سمت آشپزخونه راه افتادم.

جونگ‌کوک پشت جزیره‌ی آشپزخونه ایستاده بود و صبحانه آماده می‌کرد. بم هم کنارش نشسته بود.

با دیدنم، نگاهش رو بالا آورد.

«بالاخره بیدار شدی.»

آروم جواب دادم:

«صبح بخیر، استاد.»

«صبح بخیر. بیا بشین، صبحانه آماده‌ست.»

روی صندلی نشستم و بم بلافاصله خودش رو به من رسوند. با لبخند دستم رو روی سرش کشیدم.

«سلام، پسر خوشگل!»

جونگ‌کوک بشقاب رو مقابلم گذاشت.

«اول صبحانه‌ات رو بخور، بعد بهش برس.»

نگاهش کردم.

«نکنه حسودیتون میشه بم منو بیشتر دوست دارهه؟»

ابروش رو بالا انداخت.

«موریس، هنوز صبحونه‌ات رو نخوردی.»

لبخندم رو پنهون کردم و مشغول خوردن شدم.

چند دقیقه بعد، آروم پرسیدم:

«امروز نمی‌ریم کالج؟»

«نه.»

«به‌خاطر منه؟»

قاشقش رو روی بشقاب گذاشت و نگاهم کرد.

«به‌خاطر شرایطه. بعد از اتفاق دیشب، به استراحت نیاز داری.»

سرم رو پایین انداختم.

«نمی‌خوام به‌خاطر من کارهاتون عقب بیفته.»

لحنش محکم شد.

«اِوِلین، مسئولیت تصمیم‌های خودم با منه. لازم نیست بابتش احساس گناه کنی.»

دیگه چیزی نگفتم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۴:۴۰ عصر

بعد از ناهار، جونگ‌کوک به اتاق کارش رفت تا به کارهاش برسه و من هم توی سالن با بم مشغول بازی شدم.

اسباب‌بازیش رو براش پرتاب کردم و با خنده گفتم:

«برو بیارش، بم!»

با هیجان دنبالش دوید و چند لحظه بعد اسباب‌بازی رو مقابلم انداخت.

برای اولین بار از دیشب، حواسم کاملاً از اتفاقات بد پرت شده بود.

تا اینکه صدای زنگ در بلند شد.

بم ناگهان بی‌حرکت موند و گوش‌هاش رو بالا برد.

نگاهم به سمت ورودی چرخید.

و من هنوز نمی‌دونستم که تا چند دقیقه‌ی دیگه، تمام آرامشی که به‌سختی به دست آورده بودم، قراره از بین بره...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پشماتون قراره بریزه🤣
حمایتتت
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱۹۵

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁹ویو: اتدست جونگ‌کوک هنوز توی دست...

پارت پنجاهم | «من دیگه نمیام!»پارک لاراساعت از یک و نیم شب گ...

پارت چهاردهم | صبحی که تازگی دارد. پارک لارااولین چیزی که حس...

«دختر کوچولوی من» پارت 8

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط