خواب بودی حیفم امدبالبت بازی کنم

خواب بودی حیفم امدبالبت بازی کنم
پیش خودگفتم کمی تمرین خودسازی کنم
پیش خودگفتم نمیخواهم دراغوشت کشم
یانمیخواهم دگرازلعل شیرینت چشم
عهدکردم اندکی ازخودنگهبانی کنم
شوق لمس روی تو درسینه زندانی کنم
عهدکردم نازنینم گرچه باچشم ترم
لذت بوئیدنت راازسرم بیرون برم
تاکه گفتم چشم تو از سربرون خواهم نمود
یک کلام ووالسلام←الاهمین بودونبود
چشم واکردی نشدعقل خودم راضی کنم
من غلط کردم ←غلط کردم که خودسازی کنم..
دیدگاه ها (۳)

. آنچنان ذهن من از خواستنت سرشار استکه شب از یاد تو تا وقت س...

بزن باران که دل غمگین و سرد است بزن باران که دل مجنون ز درد ...

یک نفر اینجا دلش تنگ است ، باور می کنی؟!یک گذر بر قلب او ، ی...

باران کم کم از نفس افتاده ی بهار!بر پشت بام خانه ی من آمدی چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط