حکایت رفاقت

حکایت رفاقت
حکایت سنگهای کنار ساحله
اول یکی یکی
جمعشون میکنی تو بغلت
بعدشم یکی یکی
پرتشون میکنی تو آب
اما بعضی وقتا
یه سنگهای قیمتی گیرت میاد
که هیچوقت
نمیتونی پرتشون کنی👌 🏻
دیدگاه ها (۱)

#جز_تو_هیچکی_تو_قلبــ❤ ️ــم_نیســت ازته قلبم دوستت دارم ❤ ️...

💚 👈 آریمی توان عاشق بودمردم شهر ولی می گویندعشق یعنی رخ زی...

شعاع مهربانیت راروز به روز زیادتر کنآن قدر که روزی بتوانیهمه...

زندگی پراست از قضاوتهای دیگران درباره ی ما!!قضاوتهای که گاهی...

اگه بهت سیلی زده باشنسوکونا:خیلی خیلی عذاب وجدان میگیره و می...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط