روزی مردی بعد از سالها دخترک کبریت فروش رادید،بزرگ وزیبا

روزی مردی بعد از سالها دخترک کبریت فروش رادید،بزرگ وزیبا شده بود، از او پرسید کبریتهایت کو همه را بهم بده میخاهم این سرزمین را به آتش بکشم،دخترک خنده تلخی زد وگفت،،،،،،،،،کبریتهایم را نخریدن ،،،،سالهاست که خودم را میفروشم
دیدگاه ها (۴)

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

خانوم مدیرعاملپارت دوم | صبحی جدیدساعت شش و نیم صبح.زنگ خانه...

پارت ۴۵ هیچ‌کس حرف نمی‌زد.جونگ‌کوک فقط به مردی که جلوی در ای...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁵سه روز گذشته بود. سه روز از زمانی ...

وقتی که بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۶ | بهش اعتماد نکنهانا هنوز به آخ...

★دستبند ما؟!...p⁵(end)با اطمینان گفتم:"همه چیز رو درست میکنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط