فردی چند گردو به بهلول داد و گفت :

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت :
بشکن وبخور وبرای من دعا کن...
بهلول گردوها را شکست و خورد اما دعا نکرد ...
آن مرد گفت : گردوها را می خوری نوش جان ، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم...!
بهلول گفت : مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای ، خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است ...


تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن..
که خواجه خود روش بنده پروری داند...
دیدگاه ها (۱)

شب است و باز چراغ اتاق می‌سوزددلم در آتش آن اتفاق می‌سوزد در...

دوست دارم که بعد مدت ها،نت بخوانی و از "بنان" بزنیبا سه تارت...

تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی؛یکی دیروز و ...

بخوانید و به کار بگیرید و به دیگران هم بگویید:هیچ وقت این د...

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود شرط بنده پرور...

#داستان_واقعیدر خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط