contact 🍷
contact 🍷
#contract
ویو هویج:
چند روز بود جیمین با ات حرف نمیزد.
البته حرف نزدن شاید اسم زیادی محترمانهای برای رفتار فاکینگ بی تفاوت جیمین بود.(حال کردی؟ 😔)
انگار ات تبدیل شده بود به یکی از وسایل قدیمی قلعه؛ چیزی که وجود داشت، اما دلیلی برای نگاه کردن بهش نبود. مثل اون دوربین عکاسی که جیمین بعد ازدواجش با ات دیگه ازش استفاده نکرد و الان داشت تو اتاقک زیرشیروونی قلعه خاک میخورد و با حسرت خاطرات قدیمی رو مرور میکرد.
جیمین صبحها از کنارش رد میشد و فقط بوی سرد عطرش توی راهرو میموند. شبها طبق معمول دیر برمیگشت.
و اگر اتفاقی نگاهشون به هم میافتاد، جیمین اولین کسی بود که نگاهشو میدزدید انگار بی صدا میگفت ازت متنفرم قرمزی، از کجا میدونیم قرمزی رو هم گفته؟ اوه فرزندانم، ساده نباشید همونطور که جیمین برای ایگنور کردن ات تقلا میکنه باز هم نمیتونه برق چشمای سرخش رو که فقط برای ات مسوزن پنهان کنه. ات نمیفهمید چرا اینقدر حرصش میداد.
شاید چون هنوز ته دلش منتظر بود جیمین بالاخره کوتاه بیاد و عذرخواهی کنه. که البته...عمراً.
عصر، صدای باز شدن دروازههای آهنی قلعه توی حیاط پیچید. ات که کنار پنجره ایستاده بود، پرده رو کمی کنار زد. کالسکهای مشکی و مدرن از میون مه کمرنگ جنگل رد شد و جلوی پلههای سنگی ایستاد. بخار نفس اسبها توی هوای سرد پخش میشد و صدای برخورد سمها با سنگفرش، سکوت قلعه رو خط میانداخت.
جیمین پایین پلهها ایستاده بود. صورتش مثل همیشه سرد و بیحالت. در کالسکه باز شد.
پسری جوان پیاده شد. قد بلند، لباسهای تیره و صورتی که انگار هیچوقت بلد نبوده احساساتش رو لو بده.(ژوون بچه خوشگل)
جی. چشمهاش روی قلعه چرخید.
~بالاخره رسیدم.
جیمین فقط سرش رو تکون داد.
_اتاقتو آماده کردن.
جی نگاه کوتاهی بهش انداخت.
~سلامتو از بچگی میخوردی.
_سلام.
همین. ات از پشت پنجره پوزخند زد.
=چه استقبال گرمی.
جیمین سرشو بالا آورد. نگاهش برای یه لحظه به پنجره افتاد، برای اولین بار بعد روز ها به ات واکنش نشون داده بود. چند ثانیه بعد صدای قدمهای جیمین توی راهرو پیچید. اما وارد اتاق نشد. فقط از کنار در رد شد. ات زیر لب گفت:
=عجیبترین خون اشام روی زمینه.
چند دقیقه بعد، ات توی سالن نشسته بود که جی روبهروش نشست.
~تو اتی؟
=آره.
جی چند لحظه نگاهش کرد.
~جیمین گفته بود...
ات منتظر موند.
=چی گفته بود؟
~هیچی.
=پس چرا گفتی ؟
جی شونه بالا انداخت.
~نمیدونم.
ات خندید.
=تو خیلی عجیبی.
~همه میگن، بچه.
ات لیوانش رو روی میز گذاشت.
=بچه؟ عجب... خب، چند ماه قراره اینجا بمونی. حداقل یه ذره حرف بزن.
جی به اطراف نگاه کرد و دوباره بهش نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
~باشه.
و عجیب بود...چهرهاش هنوز همون صورت بیروح و سرد بود، ولی کمکم جوابهای کوتاهش تبدیل به حرفهای طولانیتر شد.
ات هم هر چند دقیقه یه بار میخندید.
همون خندهای که چند روز بود جیمین نشنیده بود.
جیمین از طبقهی بالا پایین اومد.قدمهاش آرام بود.
گوش های تیزش شنیده بودن که جی به همسرش میگه بچه، و این بیشتر از چیزی که اعتراف میکرد ازارش میداد.
نگاهش مستقیم به سمت در خروجی بود. جی بلند شد.
=جی، کجا میری؟
جی به ات نگاه کرد.
~میخوام اطراف قلعه رو ببینم ات سریع گفت:
=منم میام.
جیمین مکث کرد. فقط یه لحظه. بعد گفت:
_لازم نیست.
ات ابروش رو بالا انداخت.
=از کی تا حالا تو برای من تصمیم میگیری؟
_من فقط گفتم لازم نیست.
=خب منم میگم میام.
جیمین چیزی نگفت. فقط به سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد.
کالسکهی جی هنوز پایین پلهها منتظر بود.
_اسبها خستهان.
جی با آرامش گفت:
~میتونیم پیاده بریم.
جیمین پرده رو رها کرد.
_هوا سرد شده.
ات با اخم نگاهش کرد.
=خب؟
جیمین چند لحظه ساکت موند. بعد خیلی معمولی گفت:
_لباس گرم بپوش.
و بدون حرف بیشتری از کنارشون رد شد. ات با تعجب پشت سرش رو نگاه کرد.
=این دیگه چی بود؟
جی هم به مسیر رفتن جیمین نگاه کرد. چند ثانیه سکوت کرد.
~فکر کنم نگرانته.
ات پوزخند زد.
=جیمین؟
~آره.
=اون؟
جی سرش رو تکون داد.
~همون.
ات خندید.
=نه بابا. اون اگه یه روز نگران من بشه، احتمالاً آخرالزمان شده.
از طبقهی بالا صدای بسته شدن محکم دری اومد.
ات و جی هر دو به سمت پلهها نگاه کردن.
جی خیلی آرام گفت:
~پس فکر کنم آخرالزمان نزدیکه.
ات زد زیر خنده. و پشت سرش، جایی در تاریکی راهرو، جیمین بیصدا ایستاده بود. نه چیزی گفت.
نه برگشت. فقط دستش روی نردهها کمی محکمتر شد.
بعد راهش رو کشید و رفت، انگار اصلاً نشنیده بود.
ـــــ
ببخشید دیر شد عسلاممم طولانی تر گذاشتم🧸
لایکارو 40 برسونیددد موچچچ🎀
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#contract
ویو هویج:
چند روز بود جیمین با ات حرف نمیزد.
البته حرف نزدن شاید اسم زیادی محترمانهای برای رفتار فاکینگ بی تفاوت جیمین بود.(حال کردی؟ 😔)
انگار ات تبدیل شده بود به یکی از وسایل قدیمی قلعه؛ چیزی که وجود داشت، اما دلیلی برای نگاه کردن بهش نبود. مثل اون دوربین عکاسی که جیمین بعد ازدواجش با ات دیگه ازش استفاده نکرد و الان داشت تو اتاقک زیرشیروونی قلعه خاک میخورد و با حسرت خاطرات قدیمی رو مرور میکرد.
جیمین صبحها از کنارش رد میشد و فقط بوی سرد عطرش توی راهرو میموند. شبها طبق معمول دیر برمیگشت.
و اگر اتفاقی نگاهشون به هم میافتاد، جیمین اولین کسی بود که نگاهشو میدزدید انگار بی صدا میگفت ازت متنفرم قرمزی، از کجا میدونیم قرمزی رو هم گفته؟ اوه فرزندانم، ساده نباشید همونطور که جیمین برای ایگنور کردن ات تقلا میکنه باز هم نمیتونه برق چشمای سرخش رو که فقط برای ات مسوزن پنهان کنه. ات نمیفهمید چرا اینقدر حرصش میداد.
شاید چون هنوز ته دلش منتظر بود جیمین بالاخره کوتاه بیاد و عذرخواهی کنه. که البته...عمراً.
عصر، صدای باز شدن دروازههای آهنی قلعه توی حیاط پیچید. ات که کنار پنجره ایستاده بود، پرده رو کمی کنار زد. کالسکهای مشکی و مدرن از میون مه کمرنگ جنگل رد شد و جلوی پلههای سنگی ایستاد. بخار نفس اسبها توی هوای سرد پخش میشد و صدای برخورد سمها با سنگفرش، سکوت قلعه رو خط میانداخت.
جیمین پایین پلهها ایستاده بود. صورتش مثل همیشه سرد و بیحالت. در کالسکه باز شد.
پسری جوان پیاده شد. قد بلند، لباسهای تیره و صورتی که انگار هیچوقت بلد نبوده احساساتش رو لو بده.(ژوون بچه خوشگل)
جی. چشمهاش روی قلعه چرخید.
~بالاخره رسیدم.
جیمین فقط سرش رو تکون داد.
_اتاقتو آماده کردن.
جی نگاه کوتاهی بهش انداخت.
~سلامتو از بچگی میخوردی.
_سلام.
همین. ات از پشت پنجره پوزخند زد.
=چه استقبال گرمی.
جیمین سرشو بالا آورد. نگاهش برای یه لحظه به پنجره افتاد، برای اولین بار بعد روز ها به ات واکنش نشون داده بود. چند ثانیه بعد صدای قدمهای جیمین توی راهرو پیچید. اما وارد اتاق نشد. فقط از کنار در رد شد. ات زیر لب گفت:
=عجیبترین خون اشام روی زمینه.
چند دقیقه بعد، ات توی سالن نشسته بود که جی روبهروش نشست.
~تو اتی؟
=آره.
جی چند لحظه نگاهش کرد.
~جیمین گفته بود...
ات منتظر موند.
=چی گفته بود؟
~هیچی.
=پس چرا گفتی ؟
جی شونه بالا انداخت.
~نمیدونم.
ات خندید.
=تو خیلی عجیبی.
~همه میگن، بچه.
ات لیوانش رو روی میز گذاشت.
=بچه؟ عجب... خب، چند ماه قراره اینجا بمونی. حداقل یه ذره حرف بزن.
جی به اطراف نگاه کرد و دوباره بهش نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
~باشه.
و عجیب بود...چهرهاش هنوز همون صورت بیروح و سرد بود، ولی کمکم جوابهای کوتاهش تبدیل به حرفهای طولانیتر شد.
ات هم هر چند دقیقه یه بار میخندید.
همون خندهای که چند روز بود جیمین نشنیده بود.
جیمین از طبقهی بالا پایین اومد.قدمهاش آرام بود.
گوش های تیزش شنیده بودن که جی به همسرش میگه بچه، و این بیشتر از چیزی که اعتراف میکرد ازارش میداد.
نگاهش مستقیم به سمت در خروجی بود. جی بلند شد.
=جی، کجا میری؟
جی به ات نگاه کرد.
~میخوام اطراف قلعه رو ببینم ات سریع گفت:
=منم میام.
جیمین مکث کرد. فقط یه لحظه. بعد گفت:
_لازم نیست.
ات ابروش رو بالا انداخت.
=از کی تا حالا تو برای من تصمیم میگیری؟
_من فقط گفتم لازم نیست.
=خب منم میگم میام.
جیمین چیزی نگفت. فقط به سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد.
کالسکهی جی هنوز پایین پلهها منتظر بود.
_اسبها خستهان.
جی با آرامش گفت:
~میتونیم پیاده بریم.
جیمین پرده رو رها کرد.
_هوا سرد شده.
ات با اخم نگاهش کرد.
=خب؟
جیمین چند لحظه ساکت موند. بعد خیلی معمولی گفت:
_لباس گرم بپوش.
و بدون حرف بیشتری از کنارشون رد شد. ات با تعجب پشت سرش رو نگاه کرد.
=این دیگه چی بود؟
جی هم به مسیر رفتن جیمین نگاه کرد. چند ثانیه سکوت کرد.
~فکر کنم نگرانته.
ات پوزخند زد.
=جیمین؟
~آره.
=اون؟
جی سرش رو تکون داد.
~همون.
ات خندید.
=نه بابا. اون اگه یه روز نگران من بشه، احتمالاً آخرالزمان شده.
از طبقهی بالا صدای بسته شدن محکم دری اومد.
ات و جی هر دو به سمت پلهها نگاه کردن.
جی خیلی آرام گفت:
~پس فکر کنم آخرالزمان نزدیکه.
ات زد زیر خنده. و پشت سرش، جایی در تاریکی راهرو، جیمین بیصدا ایستاده بود. نه چیزی گفت.
نه برگشت. فقط دستش روی نردهها کمی محکمتر شد.
بعد راهش رو کشید و رفت، انگار اصلاً نشنیده بود.
ـــــ
ببخشید دیر شد عسلاممم طولانی تر گذاشتم🧸
لایکارو 40 برسونیددد موچچچ🎀
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
- ۷۸۷
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط