فصل دهم _ خانواده ای که سویون را درک نمی‌کند

فصل دهم _ خانواده ای که سویون را درک نمی‌کند

صدای شکستن شیشه هنوز در سالن می‌پیچید که مأموران امنیتی از مهمان‌ها خواستند از پنجره‌ها فاصله بگیرند.

سو-یون کنار یکی از میزها ایستاده بود و به مأموری نگاه می‌کرد که کاغذ پیچیده دور سنگ را باز می‌کرد. روی کاغذ چیزی نوشته شده بود، اما این بار پیام کوتاهی نبود که بتوان به‌سادگی نادیده‌اش گرفت.

مأمور پس از خواندن آن، کاغذ را داخل پوشه گذاشت.

«خانم هان، باید چند سؤال از شما بپرسیم. احتمالاً این اتفاق با تهدید قبلی ارتباط داره.»

سو-یون موافقت کرد. پیش از آنکه همراه مأمور به اتاق کناری برود، صدای زنی از پشت سرش شنید.

«هان سو-یون!»

سو-یون بی‌حرکت ماند.

این صدا را حتی در خواب هم می‌شناخت.

مادرش، هان سو-جین، با صورتی برافروخته از میان جمعیت به‌طرف او می‌آمد. پشت سرش پدرش، هان دو-شیک، و برادر بزرگ‌ترش، هان مین-جه، دیده می‌شدند.

برای چند لحظه، سو-یون احساس کرد دوباره به همان زندگی قبلی برگشته است؛ به روزهایی که هر تصمیمش باید مطابق خواسته‌های خانواده می‌بود و هر بار که مخالفت می‌کرد، به او یادآوری می‌شد که چه چیزهایی را مدیون آن‌هاست.

مادرش بازویش را گرفت.

«تو هنوز اینجایی؟ خبر داری چه اتفاقی افتاده؟ چرا تلفنت رو جواب نمی‌دی؟»

سو-یون آرام بازویش را آزاد کرد. «الان وقت این حرف‌ها نیست. پلیس باید چند سؤال ازم بپرسه.»

مادرش با دیدن هردین که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود، اخم کرد.

«باز هم با خانواده‌ی کانگ هستی؟»

پدر سو-یون جلو آمد و با لحنی حساب‌شده گفت: «این‌جا جای صحبت کردن نیست. بهتره همه به خانه برگردیم.»

سو-یون به او نگاه کرد. «من بعد از صحبت با پلیس می‌رم.»

«سو-یون، لازم نیست هر چیزی رو به دیگران بگی. این مسئله ممکنه به اعتبار خانواده‌مون آسیب بزنه.»

همین جمله کافی بود تا سو-یون بفهمد پدرش هنوز هم بیشتر از امنیت او، نگران نام خانوادگی‌شان است.

«کسی من رو تهدید کرده. این موضوع به اعتبار خانواده مربوط نیست؛ به امنیت من مربوطه.»

مین-جه پوزخند کوتاهی زد.

«از وقتی با هردین رفت‌وآمد می‌کنی، خیلی عوض شدی. قبلاً این‌قدر با خانواده‌ات بحث نمی‌کردی.»

سو-یون نگاهش کرد. «شاید قبلاً بیش از حد سکوت می‌کردم.»

مین-جه انتظار چنین جوابی را نداشت. همیشه عادت داشت خواهر کوچک‌ترش در نهایت کوتاه بیاید.

هردین که تا آن لحظه دخالت نکرده بود، به پدر سو-یون گفت: «پلیس منتظر خانم هانه. بهتره اجازه بدیم کارشون رو انجام بدن.»

مادر سو-یون نگاه سردی به او انداخت.

«این مسئله بین ما و دخترمونه، آقای کانگ. نیازی نیست شما دخالت کنید.»

هردین بی‌آنکه لحنش را تغییر دهد، جواب داد: «درسته. تصمیم نهایی با سو-یونه.»

بعد به سو-یون نگاه کرد و پرسید: «می‌خوای من منتظرت بمونم؟»

او از این سؤال ساده بیشتر از هر دخالت مستقیمی قدردانی کرد.

«نه، لازم نیست. خودم بعداً باهات تماس می‌گیرم.»

هردین سر تکان داد. «باشه.»

نه اصرار کرد و نه از تصمیمش ناراحت شد. فقط پیش از رفتن، به مأمور امنیتی یادآوری کرد که خودرو آماده باشد تا سو-یون پس از پایان بازجویی بتواند به‌راحتی از ساختمان خارج شود.

سو-یون برای نخستین بار آن شب احساس کرد می‌تواند بدون اینکه کسی به‌جایش تصمیم بگیرد، انتخاب کند.

پس از پایان گفت‌وگو با پلیس، خانواده‌اش او را به خانه‌ی خودشان بردند.

خانه‌ای که زمانی آن را خانه‌ی خودش می‌دانست، حالا سردتر از آن چیزی به نظر می‌رسید که به خاطر داشت.
دیدگاه ها (۰)

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 23ساعت ۱۲ شب شد.تهیونگ، ات و کانگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط