پارت پنجم
پارت پنجم
این قسمت : پاتوق تهیونگ
+( تهیونگ تورو برد پاتوقش و بعدش تهیونگ خوابید بعد یک ساعت انیا بلند شد از ترس جیغ زد و تهیونگ بیدار شد)
تهیونگ چه خبرته هان آه چرا جیغ میکشی؟
انیا : اینجا کجاست من میخوام برم خونه
تهیونگ : اوفففف نمیتونی بری
انیا : چرا مگه دست تو عه ؟
+( وقتی اینو میزارم 🤍 یعنی در ذهن انیاس )
🤍 : تهیونگ دوباره ی سیله زد بهم و گفت
تهیونگ: بهت گفته بودم روی حرف من نباید حرف بزنی
انیا : اصلا تو چرا میخوای با من ازدواج کنی هان
تهیونگ : اونش به مربوط نیست
انیا : باشه ولی اگ من نخوام باهات ازدواج کنم و به مامان و بابات بگم اونوقت چی؟
تهیونگ: تو مثل اینک حالیت نیست نه میخوای بمیری
انیا : من ترجیح میدم بمیرم تا باهات ازدواج کنم
تهیونگ : خیلی خی تلاشت رو بکن ولی در اخر من تو رو میکشم
🤍 : تهیونگ رفت و درم قفل کرد بعد من ی تیغ دیدم ک یه فکری به سرم خورد ک رگم رو بزنم و میخواستم اینکارو بکنم که یهو...
🤍: که یهو تهیونگ درو باز کرد و امد تو سریع تیغ رو انداختم اونور ک نبینه
تهیونگ: اون چی بوده انداختی
انیا: هیچی تو هم زدی
تهیونگ : خب مهم نیس حالا ببین پیام میزاری برای مامانت و میگی من با تهیونگ رفتم بیرون و نگران من نباش فهمیدی
انیا : باشه الان میخوای چیکار کنی
تهیونگ: انیا سرت رو بیار پایین
+( دشمنا تیر زدن به انیا اما خوشبختانه تیر بهش نخورد و انیا وقتی صدای تیر میشنوه سرش صوت میزنه و بیهوش میشه)
تهیونگ : انیا انیا پاشو انیا اه لعنتی
+( تهیونگ به شوگا زنگ زد و همه چیرو گفت بعد شوگا امد پاتوق تهیونگ و انیا برد اونور و دشمنا فرار کردن و شوگا و تهیونگ انیا رو بردن بیمارستان
تهیونگ: شوگا ممنونم ک اومدی
شوگا : خواهش میکنم انجام وظیفه بود
تهیونگ : انیا چرا بیهوش شد؟
شوگا : انیا وقتی 19 سالش بود ی دوست پسر داشت ک خیلی دوسش داشت و بابامون اونو جلوی انیا کشت به خاطر همین از اونموقع خاطره ی خوبی نداره
☆******************☆
☆*ادامه پارت بعدی*☆
این قسمت : پاتوق تهیونگ
+( تهیونگ تورو برد پاتوقش و بعدش تهیونگ خوابید بعد یک ساعت انیا بلند شد از ترس جیغ زد و تهیونگ بیدار شد)
تهیونگ چه خبرته هان آه چرا جیغ میکشی؟
انیا : اینجا کجاست من میخوام برم خونه
تهیونگ : اوفففف نمیتونی بری
انیا : چرا مگه دست تو عه ؟
+( وقتی اینو میزارم 🤍 یعنی در ذهن انیاس )
🤍 : تهیونگ دوباره ی سیله زد بهم و گفت
تهیونگ: بهت گفته بودم روی حرف من نباید حرف بزنی
انیا : اصلا تو چرا میخوای با من ازدواج کنی هان
تهیونگ : اونش به مربوط نیست
انیا : باشه ولی اگ من نخوام باهات ازدواج کنم و به مامان و بابات بگم اونوقت چی؟
تهیونگ: تو مثل اینک حالیت نیست نه میخوای بمیری
انیا : من ترجیح میدم بمیرم تا باهات ازدواج کنم
تهیونگ : خیلی خی تلاشت رو بکن ولی در اخر من تو رو میکشم
🤍 : تهیونگ رفت و درم قفل کرد بعد من ی تیغ دیدم ک یه فکری به سرم خورد ک رگم رو بزنم و میخواستم اینکارو بکنم که یهو...
🤍: که یهو تهیونگ درو باز کرد و امد تو سریع تیغ رو انداختم اونور ک نبینه
تهیونگ: اون چی بوده انداختی
انیا: هیچی تو هم زدی
تهیونگ : خب مهم نیس حالا ببین پیام میزاری برای مامانت و میگی من با تهیونگ رفتم بیرون و نگران من نباش فهمیدی
انیا : باشه الان میخوای چیکار کنی
تهیونگ: انیا سرت رو بیار پایین
+( دشمنا تیر زدن به انیا اما خوشبختانه تیر بهش نخورد و انیا وقتی صدای تیر میشنوه سرش صوت میزنه و بیهوش میشه)
تهیونگ : انیا انیا پاشو انیا اه لعنتی
+( تهیونگ به شوگا زنگ زد و همه چیرو گفت بعد شوگا امد پاتوق تهیونگ و انیا برد اونور و دشمنا فرار کردن و شوگا و تهیونگ انیا رو بردن بیمارستان
تهیونگ: شوگا ممنونم ک اومدی
شوگا : خواهش میکنم انجام وظیفه بود
تهیونگ : انیا چرا بیهوش شد؟
شوگا : انیا وقتی 19 سالش بود ی دوست پسر داشت ک خیلی دوسش داشت و بابامون اونو جلوی انیا کشت به خاطر همین از اونموقع خاطره ی خوبی نداره
☆******************☆
☆*ادامه پارت بعدی*☆
- ۶۲
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط