p6

پدر بزرگ:آنقدر خودت رو نگیر...گریه کن...داد بزن.با مامان بابات حرف بزن
انگار فقط به همین سیلی احتیاج داشتم تا بتونم گریه کنم..روی زانو هام افتادم و گریه هام با صدا شروع شد با داد شروع کردم به حرف زدن:
+چطور تونستین...چطور..با داد ادامه دادم
+مگه قرار نبود باهم بیایم سئول .. بابا..تو گفتی باهم میایم پیش کای (پسر عمه جینا)..گفتی چون دلم براش تنگ شده میایم سئول..ولی الان من تنها اینجام.داد زدم همه ی حرفام با داد بود.
+الان من دو روزه سئولم..ولی حتی ندیدمش تا الان..می‌دونی چرا؟...چون شما بی معرفتی پیشم نیستین..تنهام گذاشتین..هردوتاتون..الان من چجوری با این غم کنار بیام...نگفتیم ما ی دختر داریم؟..ی دختر که بدون ما میمیره؟..عه اینجوریه؟حالا که شما دوتا بی معرفت تنهام گذاشتین منم تنهاتون میزارم..دیگه هم نمیام پیشتون..منم می‌خوام بی معرفت باشم
از سر جام بلند شدم و چند قدم جلو رفتم .. نگاهم به تهیونگ افتاد(همون که هم پسر عموشه هم پسر خالش) که دستش تو جیبش بود و نگاهم میکرد و بعد کای که داشت اشک می‌ریخت..اون دوتا اصلا شبیه هم نبودن اون لحظه اصلا به هیچکدوم فکر نکردم و دوباره با گریه برگشتم سمت مامان و بابا و ایندفعه آروم ولی طوری که کل جمع می‌شنیدم گفتم:
+نه..من مثل شما دوتا بی معرفت نیستم..من تنهاتون نمی‌ذارم..ولی بدونین با رفتنتون شکستم...کمرم داره خم میشه
اشکم رو پاک کردم و برگشتم سمت جمع و لبخند زورکی زدم و گفتم:
+خب..بریم؟
مامان بزرگ سمتم اومد و درحالی که اشکاش رو پاک میکرد شونم رو گرفت و به سمت جلو هدایت کرد و گفت:
&بریم دخترکم..بریم..
__________________
غلط املایی بود معذرت💕
از فیک راضی هستین؟؟البته موضوع هنوز مشخص نشده..ولی تا دو پارت دیگه کاملا متوجه میشین❤️
دوست دار شماااا بورام😩💘
دیدگاه ها (۸)

edamhe part6

p7

p5

p4

P4🍯//بعد از غذا&بابا-جانم؟&میشه بریم پیش مامان-چرا نمیشه بری...

رمان: قاتل سادیسمی من. پارت: ۱۱.کوک احساس عجیبی داشت، احساسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط