پارت ۵۳:تقاص خوشحالی
پارت ۵۳:تقاص خوشحالی
(سولار)
شکه بودم. نمیدونستم چی باید بگم. اصلا مگه باید چیزی هم میگفتم؟ فقط تونستم از پشت شیشه به دکتر ها و پرستار هایی نگاه کنم که داشتم جون عموم رو نجات میدادن. تا شاید دوباره بتونم بهش نگاه کنم.
هیچ نمیدونم چی شد که انقدر یهویی اول به کره و دوم به بیمارستان کشیده شدم. نخ سرنوشت من خیلی پیچیده ست. وقتی تهیونگ زنگ زد و گفت که پدرش سکته کرده نمیدونستم چی بگم. با عجله همراه یوجین به عمارت رفته بودیم ولی ای کاش نمی رفتیم.
نمی رفتم.
نمی رفتم تا نمیدیدم چشم های سرخ معشوقه ام رو که به خاطر وضع پدرش اینطور شده بود.
۸ سال پیش، روز ازدواج به خودم قولی دادم. قول دادم اون خانواده رو فراموش کنم. و ۵ سال پیش، قول دادم تهیونگ رو هم فراموش کنم.
اما حالا چه بلایی به سرم اومده بود که دیدن گریه ی تهیونگ برای خانوادش، اینطور قلبم رو به درد میاورد؟
و در نهایت هیچ دلیلی برای آغوش اون لحظه ام با تهیونگ، نخواهم داشت.
~~~~~~~~~~
چشم های غرق در سیلاب اشکم رو به تهیونگ دوختم که شکسته تر از من بود. شاید، تا لحظه ای که وارد بیمارستان نشده بودم نمیدونستم که چقدر دلتنگ اون چهره بودم. اون خاطره ها، تک تک شون از جلوی چشم هام عبور کرد. صبرم لبریز شده بود. پس چرا این دکتر حرفی نمیزد؟ چرا زودتر از اون اتاق لعنی بیرون نمیومد و نمیگفت که حال عموم خوبه؟ پس چرا... ؟
"سولار"
نگاهم رو به جونگ کوک دادم. سونگ آه، یوجین، دلین و جیمین رو داخل آمریکا تنها گذاشته بودم. جونگ کوک هم به اصرار زیاد اومد.
"همراه بیمار کیم یونگ شی کیه؟"
"من هستم"
بعد از حرف تهیونگ فورا به همراه کوک به سمت دکتر رفتیم.
تنها چیزی که از کل کلمات دکتر هضم کردم اعلام تاسف اش بود.
دفعه ی قبل چند روز بود؟ یک روز بعد.
اما اینبار، چند ساعت بعد.
پس، هرچقدر میزان خوشحالی بیشتر باشه، تقاص بعدش هم بیشتر و دردناک تره؟
چقدر زود درد سراغم اومد. چقدر زود.
حالا چیکار باید کنم؟ هرچند عموی واقعی ام نبود. هرچند نمیخواست پدرشوهرم باشه ولی، من باید چیکار کنم؟
چطور جلوی اون همه خاطراتی که همراه قطرات اشکم از چشمام رد میشن رو بگیرم؟
آخه چطور؟
چطور میتونم اون محبت اون همه توجه پدرانه و... فراموش کنم؟
چرا باهام اینکار رو می کنید؟
چرا تقاص خوشحالی ولم نمیکنه؟
چرا خوشحالی برای من گناهه؟
چرا؟
(سولار)
شکه بودم. نمیدونستم چی باید بگم. اصلا مگه باید چیزی هم میگفتم؟ فقط تونستم از پشت شیشه به دکتر ها و پرستار هایی نگاه کنم که داشتم جون عموم رو نجات میدادن. تا شاید دوباره بتونم بهش نگاه کنم.
هیچ نمیدونم چی شد که انقدر یهویی اول به کره و دوم به بیمارستان کشیده شدم. نخ سرنوشت من خیلی پیچیده ست. وقتی تهیونگ زنگ زد و گفت که پدرش سکته کرده نمیدونستم چی بگم. با عجله همراه یوجین به عمارت رفته بودیم ولی ای کاش نمی رفتیم.
نمی رفتم.
نمی رفتم تا نمیدیدم چشم های سرخ معشوقه ام رو که به خاطر وضع پدرش اینطور شده بود.
۸ سال پیش، روز ازدواج به خودم قولی دادم. قول دادم اون خانواده رو فراموش کنم. و ۵ سال پیش، قول دادم تهیونگ رو هم فراموش کنم.
اما حالا چه بلایی به سرم اومده بود که دیدن گریه ی تهیونگ برای خانوادش، اینطور قلبم رو به درد میاورد؟
و در نهایت هیچ دلیلی برای آغوش اون لحظه ام با تهیونگ، نخواهم داشت.
~~~~~~~~~~
چشم های غرق در سیلاب اشکم رو به تهیونگ دوختم که شکسته تر از من بود. شاید، تا لحظه ای که وارد بیمارستان نشده بودم نمیدونستم که چقدر دلتنگ اون چهره بودم. اون خاطره ها، تک تک شون از جلوی چشم هام عبور کرد. صبرم لبریز شده بود. پس چرا این دکتر حرفی نمیزد؟ چرا زودتر از اون اتاق لعنی بیرون نمیومد و نمیگفت که حال عموم خوبه؟ پس چرا... ؟
"سولار"
نگاهم رو به جونگ کوک دادم. سونگ آه، یوجین، دلین و جیمین رو داخل آمریکا تنها گذاشته بودم. جونگ کوک هم به اصرار زیاد اومد.
"همراه بیمار کیم یونگ شی کیه؟"
"من هستم"
بعد از حرف تهیونگ فورا به همراه کوک به سمت دکتر رفتیم.
تنها چیزی که از کل کلمات دکتر هضم کردم اعلام تاسف اش بود.
دفعه ی قبل چند روز بود؟ یک روز بعد.
اما اینبار، چند ساعت بعد.
پس، هرچقدر میزان خوشحالی بیشتر باشه، تقاص بعدش هم بیشتر و دردناک تره؟
چقدر زود درد سراغم اومد. چقدر زود.
حالا چیکار باید کنم؟ هرچند عموی واقعی ام نبود. هرچند نمیخواست پدرشوهرم باشه ولی، من باید چیکار کنم؟
چطور جلوی اون همه خاطراتی که همراه قطرات اشکم از چشمام رد میشن رو بگیرم؟
آخه چطور؟
چطور میتونم اون محبت اون همه توجه پدرانه و... فراموش کنم؟
چرا باهام اینکار رو می کنید؟
چرا تقاص خوشحالی ولم نمیکنه؟
چرا خوشحالی برای من گناهه؟
چرا؟
- ۱۲۷
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط