نفرتی به نام عشق
نفرتی به نام عشق
پارت:هیجدهم
ویو کوک
بعد از سلام دادن به همه رفتم و رو صندلی روبهروی اتنشستم..
میخاستم غذامو بخورم ک حس کردم یچیزی خودشو محکم کوبید به پام..
به ات نگاه کردم دیدم با یه پوزخند حرصی داره نگام میکنه..
جونگکوک نگاهی به ات کرد و خاست اونم کاریک ات کردو انجام بده ولی تا خاست بزنه ات پاشو کشید و زیر صندلی جم کرد(منظورمو فهمیدین؟)
بی خیال شد ولی تسلیم نشد و داشت برای ات نقشه میکشید... به ات نگاهی انداخت و شروع کرد به خوردن غذاش..
----------
رو کاناپه نشسته بودم و داشتم فیلمنگامیکردم ک غر غرای ات بلند شد..
ات:باباااا کجااا؟ چرا برین اخهه
ب/ت:منو بابای جونگکوک بخاطر شرکت باید بریم به یه سفر کاری باشه؟
اتتت زود برمیگردیم خب؟
ات:بابااا نمیشه نرینن؟
ب/ک:ینی اتقد باباتو دوس داری ات؟(خنده)
ات:عموو نخندین دیگههه(ات بابای کوکو عمو صدا میکنه) جئونجونگکوککک(جیغ) تو یکاری کننن(به جونگکوک نگاه کرد)
خندیدم و به سمت بابا اینا رفتم و رو به ات کردم و..
جونگکوک:به من چه یا به تو چه اخه.. میخان برن سفر کاری نمیتونیمک زورشون کنیم
ات:نخاستیمبابا با اونکمک کردنت(چشمغره)
ب/ت:خبب عزیزم زود برمیگردیم و کلی کادو برات میاریم اوکی؟
ات:واییی خدایااا......باشه(حرصی)
ویو ات
نگاهمو به مامان و خاله دادم ک دیدم دارن از خنده جر میخورن
ات:ماماننن خاله به چی میخندینن؟
م/ت م/ک:هیچی(خنده)
ات:هعیییی
ازون جا دور شدم و رفتم به سمت حیات خونه..
یه تاب کنار درخت داشتیم هروقت حالمخوب نمبود میرفتمرو اون میشستم و کتاب میخوندم ولی الان حوصله ندارم برم دوباره کتاب بردارم...
-------------
ات رفت و روی تاب کنار خونشون نشست و اروم خودشو تاب داد تا یکم حالو هواش عوض شه...
باد خنکی میومد و باعث میشد موهای مشکی و بلند ات با باد برقصن.......
_______
شرایط:
لایک:۱۰
کامنت:۱۰
پارت:هیجدهم
ویو کوک
بعد از سلام دادن به همه رفتم و رو صندلی روبهروی اتنشستم..
میخاستم غذامو بخورم ک حس کردم یچیزی خودشو محکم کوبید به پام..
به ات نگاه کردم دیدم با یه پوزخند حرصی داره نگام میکنه..
جونگکوک نگاهی به ات کرد و خاست اونم کاریک ات کردو انجام بده ولی تا خاست بزنه ات پاشو کشید و زیر صندلی جم کرد(منظورمو فهمیدین؟)
بی خیال شد ولی تسلیم نشد و داشت برای ات نقشه میکشید... به ات نگاهی انداخت و شروع کرد به خوردن غذاش..
----------
رو کاناپه نشسته بودم و داشتم فیلمنگامیکردم ک غر غرای ات بلند شد..
ات:باباااا کجااا؟ چرا برین اخهه
ب/ت:منو بابای جونگکوک بخاطر شرکت باید بریم به یه سفر کاری باشه؟
اتتت زود برمیگردیم خب؟
ات:بابااا نمیشه نرینن؟
ب/ک:ینی اتقد باباتو دوس داری ات؟(خنده)
ات:عموو نخندین دیگههه(ات بابای کوکو عمو صدا میکنه) جئونجونگکوککک(جیغ) تو یکاری کننن(به جونگکوک نگاه کرد)
خندیدم و به سمت بابا اینا رفتم و رو به ات کردم و..
جونگکوک:به من چه یا به تو چه اخه.. میخان برن سفر کاری نمیتونیمک زورشون کنیم
ات:نخاستیمبابا با اونکمک کردنت(چشمغره)
ب/ت:خبب عزیزم زود برمیگردیم و کلی کادو برات میاریم اوکی؟
ات:واییی خدایااا......باشه(حرصی)
ویو ات
نگاهمو به مامان و خاله دادم ک دیدم دارن از خنده جر میخورن
ات:ماماننن خاله به چی میخندینن؟
م/ت م/ک:هیچی(خنده)
ات:هعیییی
ازون جا دور شدم و رفتم به سمت حیات خونه..
یه تاب کنار درخت داشتیم هروقت حالمخوب نمبود میرفتمرو اون میشستم و کتاب میخوندم ولی الان حوصله ندارم برم دوباره کتاب بردارم...
-------------
ات رفت و روی تاب کنار خونشون نشست و اروم خودشو تاب داد تا یکم حالو هواش عوض شه...
باد خنکی میومد و باعث میشد موهای مشکی و بلند ات با باد برقصن.......
_______
شرایط:
لایک:۱۰
کامنت:۱۰
- ۸.۶k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط