𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:64

مشکوک تر شدم...
اینقدر بی نقص بودن همه چیز مشکوک بود...
بعد از خرید چندتا لباس برگشتیم خونه....
یونجون نبود...
وقتی جویای حالش شدم گفتن رفته دفتر....
چندین ساعت گذشت....
ساعت ۱۲ شب بود....
عمارت تقریبا خالی بود....
دیگه تحمل نکردم....
رفتم اتاق کارش....
نگاهی به اطراف انداحتم....
چیزی به چشمم نیومد...
رفتم سمت میزش....
یکی از کشو هارو باز کردم...
چیزی جز شارژر و خودکار و این چیزا نبود...
اخرین کشوی میزش رو باز کردم....
و به محض دیدن اسلحه داخل کشو نفس رفت....
چند قدمش عقب رفتم...
سعی کردم همه چیز رو انالیز کنم و منطقی بدونم....
دیدگاه ها (۰)

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴𝘱𝘢𝘳𝘵:65به اسلحه دست زدم....دستم خیس...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:66چند روزی گذشت فکر من همچنان...

سلامممممممامروز رگباری پارت داریممم🥰

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:63از اتاق رفتم بیرون....دم در...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:58+یونجون...-بله؟مستقیم توی چ...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:67شاید....تاریخ ازدواجمون؟؟وا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط