#سِنآریوعـ💕 💢

#سِنآریوعـ💕 💢

+خب...ببین ریوون من...گفتم ک بهت،عاشق شدم!بنظرت..بنظرت اگه یکی کسه دیگه ایو دوس داشته باشه چطور باید بهش بگه؟!
-خب من..نمیدونم..چون خودم نگفتم بهش هنوز😅 !ولی بنظرم باید خیلی...خیلی صریح و درعین حال طوری بهش بگی ک فکر نکنه شوخی میکنی
زیرلب گفت:خب اخه باید موقعیتشم پیش بیاد...درضمن،میشه انقد درباره خودت نگی؟!!
برا جمله اخر صداش رفت بالاتر
-با..باشه!..اره درسته،باید موقعیتشم باشه،مثلا میتونی ب بهانه بازار..یا ی میان وعده خوردن!ببریش بیرون و باهاش صحبت کنی،بنظرم باید راحت باشه...
*ندای درون:هااا اگه راحته چرا خودت نگفتی تاحالا؟!!؟
-خف شو😒 *
+ریوون میتونی قشنگ برام اون موقعیتو بگی؟
-اومم...نمیدونم..بزا اول یچیز دیگه بگم،من قبلا ی فیلم دیده‌بودم ک استاد دانشگاه عاشق یکی از دانشجوهاس و وقتی خواست بهش بگه خیلی تندتند حرف زد😸 👋 داشت یچیزی میخورد و با دهن پر میگفت:(خب بزارید‌ من یچیزی بتون بگم،بنظرم تو این مدتی ک ب این دانشگاه اومدم با دیدن شما یه احساس...ارگانیک!تو قلبم ب وجود اومد ک میشه اسمشو گذاشت عشق!)بنظر من روشش جالب بود😸 ،تند تند و بی مقدمه😹 💪
+خب..حالا میتونی اون موقعیتی ک بت گفتم برام توصیف کنی؟!
-اُ..اوه اره..
چشماتو بستی و رفتی تو رویا،درهمون عین داشتی براش توصیف میکردی..
-خب..من اگه بخوام ب کسی دوسش دارم اعتراف کنم دعوتش میکنم تا باهم بریم بازار..وقتی ب ی مغازه رسیدیم‌بش میگم وایسه..بعد دوتا نودل میگیریمو میشینیم رو میزهای بیرون مغازه..دنبال ی فرصت مناسب میگردم تا بهش بگم،و وقتی ک خودم نمیخوردم و دهن اون پر بود..بش میگم:(خب..میتونم یچیزی بهت بگم؟)وقتی با تکون دادنه سرش رضایتشو اعلام کرد ادامه میدم:(ببین،راستش میخوام ب ی چیزی اعتراف کنم،ی حرفی ک چند وقته توگلوم مونده و بدجوری داره اذیتم میکنه)وقتی توجهش جلب شد سرمو میندازم پایین و میگم:(خب من..دوست دارم:)تو این مدت،یاشایدم از قبل..بهت علاقه مند شدم،من..خیلی دوست دارم:) )
وقتی حرفت تمام شد ی لبخند ژوکوووند زدی و ی آهه غلیظ کشیدی😩 بعد ب خودت اومدی و چشماتو باز کردی
همون موقع دیدی چانی با ی لبخند چال‌چالی و ملیح داره نگات میکنه و میگه:
+ریوون،میای فردا بریم بازار؟:)
یهو چشات از حدقه میزنن بیرون
پس میوفتی
پرت میشی رو تختت
پاهات میمونن تو هوا
میوفتی پشت تخت!
اسمان ب غرش درمیاد،کوه ها حرکت میکنن،دریاها طوفان میشن و..
عه
ن
چیز...ببخشید اشتباه شد😅
+اوه..اوه..اووووووووه چی شد دختر من ک چیز خاصی نگفتم خب اگه نمیخوای بیای فقط بگو نه چرا اینکارارو میکنی؟!
و میاد کمکت تا بلند شی،وقتی نشستی درحالی ک لباساتو مرتب میکردی زیر چشمی نگاش میکنی و میگی:اره جون خودت!فقط بهم گفتی بیا بازار!شیطونِ احمق ما ک تازه رفتیم بازار!😂
+خُ‍...خب..مگه چیه دوباره بریم..
اخره حرفش لباشو غنچه کرد و ب طرز فاکینگ کیوتی سرشو انداخت پایین😭 💙 💙 💙 💙 😭
نشستی رو تختت و دستاشو گرفتی(عرر😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 دساش لامصب)
-پارک چانیول،بزار ی چیزیو برات توضیح بدم..









عرر😤 😤 😭 😭 😭 ای قسمتش خ لنتی بود*~*قبول دارید؟*~*
اون‌روز ی بنده خدایی اومد بم گفت من همشو خوندم ولی حال ندارم کامنت بزارم:|گشاد نباشید ناموسی:||دلتون میخواد منم گشاد بازی دربیارم ننویسم؟!:||
حمایت کنید انصافا:|
فداتونـ💙
درضمن،همچنان میتونید بایس خودتونو تصور کنید:¶
دیدگاه ها (۲۸)

#سِنآریوعـ💕 💢 -ببین پارک چانیول،بیا توضیح بدمخودت خوب میدونی...

#سِنآریوعـ💕 💢 وقتی چانیول رفت بیرون نشستی رو تختت و ب اتفا...

#سِنآریوعـ💕 💢 با خودت فکر کردی*وای*~*یبار دیگه ت و چانبک تهـ...

#سِنآریوعـ💕 💢 ***وقتی چشماتو باز کردی اول از همه چشای دی او ...

Nightmare

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط