مرا دیوانه می سازد لب و چشمان و ابرویت

مرا دیوانه می سازد لب و چشمان و ابرویت
پریشانیست که می بارد .زپیچ و تاب گیسویت .


چنان که کودکی گستاخ. گریان است در بازار .
بهانه می کند. قلبم ...کجاست آغوش نیکویت
دیدگاه ها (۱)

دستم به قلم رفت که سازی بنوازمبا نغمه ی سازم غزلی تازه بسازم...

دوستت دارم بدون چشم داشتچشمانم تو را داشت و دیگر هیچ نداشتدا...

من که نفست بودم با کی هوایی شدی پس ؟؟؟هنوز هم حوالی خواب...

ذکر خیرت در دلم هست و کنارم نیستیکاسه ای لبریزم و صبر و قرار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط