این شب تاریک، این چشم سیاهش را نگاه!

این شب تاریک، این چشم سیاهش را نگاه!
در شب دل بردن از مردم، نگاهش را نگاه!
گیسوانش جنگجویان شب و مژگان او
نیزه‌دارانند، غوغای سپاهش را نگاه!
نیمه‌شب دل می‌ربود از من که چشمش بسته شد
پلک خسته، این رفیق نیمه‌راهش را نگاه!
آسمان دریای خون شد، ابر زیر گریه زد
حالِ دورافتادگان از روی ماهش را نگاه!
با رقیبان گفت : "آه ، از دوریش ناراحتم"
چشمک رندانۀ او بعدِ آهش را نگاه!
دیدگاه ها (۵)

از تو دلگیرم و از دست خودم بیزارمامشب اندازه ی یک عمر شکایت ...

گاهی غزل بگو که پریشان بخوانمتدرسایه سار زرد درختان بخوانم...

❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

مدتهاست در خود گمممانند سرودی زمزمه میشوی برلبم لرزشی عمیق ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط