"شبخاص"
"شبخاص"
'پارت نوزدهم'
P¹⁹
اون روز بالاخره میتونستند بعد از دو ماه دوباره همدیگه رو ببین.
خیلی عجیب بود که انقدر قلب هاشون میطلبید دوباره همدیگه رو ببیند،درحالی که کلا یه بار با هم ملاقات داشتند و تقریبا هیچ شناخت خاصی روی طرف مقابل نداشتند. پس این حس چی بود که به طرف همدیگه جذبشون میکرد؟ چه حسی بود که باعث میشد بخوان به دوباره دیدن همدیگه با شوق و ذوق فکر کنند؟ انگار یه پیوندی بین قلبهاشون بود که اونا رو سمت هم میکشید،تا با هم آشنا بشن.
عجیب بود اما بعد از اون شب برای ا.ت اخبار اسکیز مهمتر شدند،و برای فلیکس هم اتفاقات گروه جیآنجل!
اون دو دختر و پسر خیلی علاقه داشتند بیشتر با هم آشنا بشن اما چطوری؟ یا چرا؟
چطوری میخواستند همینجوری یهویی به اون یکی بگن که میخوام باهات آشنا بشم؟
پس ا.ت توی این مدت کمی زرنگ بازی درآورد!
رفت و پیج های فلیکس رو توی تمام فضاهای مجازی زیر و رو کرد!
کار زیاد جالبی نبود که برای شناخت یکی دیگه همچین کاری کنی،چون شاید ظاهر مجازی هر فرد با زندگی واقعیش خیلی متفاوت باشه اما...اما این کار چه ضرر نداشت. داشت؟ اون فقط دوست داشت بدونه فلیکس چجور آدمیه،پس جمعآوری اطلاعاتشو از اینجا شروع کرد.
وای فلیکس چطور؟
اونم دست کمی از ا.ت نداشت.
اخبار های گروه ا.ت رو مرتب و بی سر و صدا دنبال میکرد،و نشست و تقریبا تمام مصاحبه هایی که ا.ت داخلش بود رو دید!
بالاخره توی اون مصاحبهها تونسته بود یکم اخلاق دختری که بند بند وجودش اون رو به سمتش جذب میکرد رو بشناسه.
مثلاً کمی از سرگرمیهاش که اعم از:موسیقی گوش دادن،آشپزی کردن،فیلم و سریال دیدنو... رو متوجه بشه.
ا.ت هم تونست کمی عمقیتر به گروه فلیکس نگاه کنه.
مثلاً متوجه شد اون پسر چرا موهاش بلونده،وقتی به گروه پیوست چه مشکلاتی داشت،با کی شیپ میشد،اسم دیگهاش چیه و...
با این اطلاعاتی که تونسته بودند بدست بیارن افکارشون بیشتر به هم گره میخورد...
***
الان میتونست با اعصا راه بره،پس وقتی به کمک دخترا از ماشین پیاده شد اعصا هایش رو گذاشت زیر بغلشو همونطور که طی این مدت یاد گرفته بود چطوری باید با اعصا راه بره شروع به حرکت کرد.
بعد از رد شدن از بین کلی خبرنگار و عکاس به در بیمارستان رسید،و بعد از اون هم به بخش پذیرش.
روی صندلیهای انتظار نشست تا خانمی که پشت میز پذیرش نشسته بود اسمشو اعلام کنه که بره داخل.
حواسش به پاهاش بود و داشت فکر میکرد بعد از باز شدن گچ میتونه به همون راحتی قبل راه بره یا نه،که با حس نگاه خیره کسی سرشو بالا آورد و به چشمای همون پسر مو بلوند برخورد.
از روی ادب بود یا خوشحالی از دیدار دوباره؟ معلوم نبود اما لبخندی زد و وقتی دید فلیکس با لبخند جوابشو داد و سلامی با اون صدای بمش کرد،ا.ت هم سلام کرد.
نفهمید چیشد که فلیکس هم انتخاب کرد کنارش بشینه اما وقتی به خودش اومد دید همون پسر کنارش نشسته و داره باهاش حرف میزنه:شما هم امروز گچ پاتون رو باز میکنید؟
+آره شما هم برای گچ دستتون اومدید درسته؟
-بله.
اما این یکم عجیب بود که چرا هیچکس همراه فلیکس نیست،یا شاید هم بود اما اون ندیده بود؟
+ببخشید شاید فوضولی باشه اما کنجکاو شدم بدونم تنها اومدید؟ آخه فکر کردم کسی باهاتون میاد.
پسر با لبخندی جواب داد:نه فوضولی نیست اتفاقا تنها هم نیومدم امروز لینو هیونگ باهام اومد،الانم اون رفت سراغ بخش پذیرش منم زودتر اومدم بشینم. شما چی؟
+نه منم با یجی و یوسا اومدم،چون خیلی اصرار داشتند که شاید بعد از اینکه گچمو باز کنم نتونم درست و حسابی راه برم پس اونا همراهم اومدن.
-جدی؟ واقعا متاسفم اما مگه فقط دو ماه نیست که پاتون تو گچه؟ پس بازم امکان داره نتونید درست راه برید؟
یه لحظه تونست نگرانی و تعجب رو توی صدا و چشمای فلیکس ببینه برای همین سریع جواب داد:آره دو ماه هست اما نمیدونم منم حس که فقط یکم زیادی نگران شدن...البته قبلا هم وقتی پای مادرم شکسته بود بعد از چند وقت که گچشو باز کرده بود به کل یادش رفته بود چطوری راه بره!
بعد آروم خندید،که فلیکس هم با دین خندهاش شاید از روی تعجب بود یا خوشحالیای که برای بهوجود اومدن این صمیمیت بود خندید اما با کمی تعجب ادامه داد:واقعا؟ باورم نمیشه!
_Soki.
-ادامهاش پست بعد:)🌚✨
#فلیکس #سناریو #چندپارتی #استریکیدز #فیک #کیپاپ
'پارت نوزدهم'
P¹⁹
اون روز بالاخره میتونستند بعد از دو ماه دوباره همدیگه رو ببین.
خیلی عجیب بود که انقدر قلب هاشون میطلبید دوباره همدیگه رو ببیند،درحالی که کلا یه بار با هم ملاقات داشتند و تقریبا هیچ شناخت خاصی روی طرف مقابل نداشتند. پس این حس چی بود که به طرف همدیگه جذبشون میکرد؟ چه حسی بود که باعث میشد بخوان به دوباره دیدن همدیگه با شوق و ذوق فکر کنند؟ انگار یه پیوندی بین قلبهاشون بود که اونا رو سمت هم میکشید،تا با هم آشنا بشن.
عجیب بود اما بعد از اون شب برای ا.ت اخبار اسکیز مهمتر شدند،و برای فلیکس هم اتفاقات گروه جیآنجل!
اون دو دختر و پسر خیلی علاقه داشتند بیشتر با هم آشنا بشن اما چطوری؟ یا چرا؟
چطوری میخواستند همینجوری یهویی به اون یکی بگن که میخوام باهات آشنا بشم؟
پس ا.ت توی این مدت کمی زرنگ بازی درآورد!
رفت و پیج های فلیکس رو توی تمام فضاهای مجازی زیر و رو کرد!
کار زیاد جالبی نبود که برای شناخت یکی دیگه همچین کاری کنی،چون شاید ظاهر مجازی هر فرد با زندگی واقعیش خیلی متفاوت باشه اما...اما این کار چه ضرر نداشت. داشت؟ اون فقط دوست داشت بدونه فلیکس چجور آدمیه،پس جمعآوری اطلاعاتشو از اینجا شروع کرد.
وای فلیکس چطور؟
اونم دست کمی از ا.ت نداشت.
اخبار های گروه ا.ت رو مرتب و بی سر و صدا دنبال میکرد،و نشست و تقریبا تمام مصاحبه هایی که ا.ت داخلش بود رو دید!
بالاخره توی اون مصاحبهها تونسته بود یکم اخلاق دختری که بند بند وجودش اون رو به سمتش جذب میکرد رو بشناسه.
مثلاً کمی از سرگرمیهاش که اعم از:موسیقی گوش دادن،آشپزی کردن،فیلم و سریال دیدنو... رو متوجه بشه.
ا.ت هم تونست کمی عمقیتر به گروه فلیکس نگاه کنه.
مثلاً متوجه شد اون پسر چرا موهاش بلونده،وقتی به گروه پیوست چه مشکلاتی داشت،با کی شیپ میشد،اسم دیگهاش چیه و...
با این اطلاعاتی که تونسته بودند بدست بیارن افکارشون بیشتر به هم گره میخورد...
***
الان میتونست با اعصا راه بره،پس وقتی به کمک دخترا از ماشین پیاده شد اعصا هایش رو گذاشت زیر بغلشو همونطور که طی این مدت یاد گرفته بود چطوری باید با اعصا راه بره شروع به حرکت کرد.
بعد از رد شدن از بین کلی خبرنگار و عکاس به در بیمارستان رسید،و بعد از اون هم به بخش پذیرش.
روی صندلیهای انتظار نشست تا خانمی که پشت میز پذیرش نشسته بود اسمشو اعلام کنه که بره داخل.
حواسش به پاهاش بود و داشت فکر میکرد بعد از باز شدن گچ میتونه به همون راحتی قبل راه بره یا نه،که با حس نگاه خیره کسی سرشو بالا آورد و به چشمای همون پسر مو بلوند برخورد.
از روی ادب بود یا خوشحالی از دیدار دوباره؟ معلوم نبود اما لبخندی زد و وقتی دید فلیکس با لبخند جوابشو داد و سلامی با اون صدای بمش کرد،ا.ت هم سلام کرد.
نفهمید چیشد که فلیکس هم انتخاب کرد کنارش بشینه اما وقتی به خودش اومد دید همون پسر کنارش نشسته و داره باهاش حرف میزنه:شما هم امروز گچ پاتون رو باز میکنید؟
+آره شما هم برای گچ دستتون اومدید درسته؟
-بله.
اما این یکم عجیب بود که چرا هیچکس همراه فلیکس نیست،یا شاید هم بود اما اون ندیده بود؟
+ببخشید شاید فوضولی باشه اما کنجکاو شدم بدونم تنها اومدید؟ آخه فکر کردم کسی باهاتون میاد.
پسر با لبخندی جواب داد:نه فوضولی نیست اتفاقا تنها هم نیومدم امروز لینو هیونگ باهام اومد،الانم اون رفت سراغ بخش پذیرش منم زودتر اومدم بشینم. شما چی؟
+نه منم با یجی و یوسا اومدم،چون خیلی اصرار داشتند که شاید بعد از اینکه گچمو باز کنم نتونم درست و حسابی راه برم پس اونا همراهم اومدن.
-جدی؟ واقعا متاسفم اما مگه فقط دو ماه نیست که پاتون تو گچه؟ پس بازم امکان داره نتونید درست راه برید؟
یه لحظه تونست نگرانی و تعجب رو توی صدا و چشمای فلیکس ببینه برای همین سریع جواب داد:آره دو ماه هست اما نمیدونم منم حس که فقط یکم زیادی نگران شدن...البته قبلا هم وقتی پای مادرم شکسته بود بعد از چند وقت که گچشو باز کرده بود به کل یادش رفته بود چطوری راه بره!
بعد آروم خندید،که فلیکس هم با دین خندهاش شاید از روی تعجب بود یا خوشحالیای که برای بهوجود اومدن این صمیمیت بود خندید اما با کمی تعجب ادامه داد:واقعا؟ باورم نمیشه!
_Soki.
-ادامهاش پست بعد:)🌚✨
#فلیکس #سناریو #چندپارتی #استریکیدز #فیک #کیپاپ
- ۴۲۴
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط