Part
Part: 16
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
دیدم مامان و بابام اینجان و همچنین خانواده هوانگ، کنارشونم ویلیام...
ای خداااااااااا، اینا از کجا فهمیدن من......
صدای حرف زدن پدر هیونجین رشته افکارم رو پاره کرد و من رو به حال آورد...
شنیدم که داشت بهم می گفت:
واقعا بابت کاری که پسرم با شما کرد معذرت می خوایم هم از شما و خانواده گرامیتون....
میدونم که معذرت خواهی عذابی رو که کشیدی عوض نمیکنه، ولی وظیفه مونه!
قرار بود خانواده ی ما با پیوند تو و هیونجین رابطه ی نزدیکی داشته باشن، ولی الان همه مون صلاح میبینیم که اصلا این کار همش به ضرر تو بر میگرده و ما علاقه ای نداریم که از پسرمون ضربه بخوری، چون اون....اون واقعا معنیه کلمه حرومزاده رو به من و مادرش و بقیه ثابت کرد...
پس از اتمام حرفش گفتم:
نگران نباشین، من دیگه هیچ وقت قصد بازگشت به هیونجین رو ندارم!
نگاه کوتاهی بهم کردن و بعد مادرش گفت:
تو خیلی پاک و معصومی، ممنون که خودت فهمیدی و خودتو نجات دادی...
هیچی نگفتم.
اونا سری به نشانه احترام فرود آوردن و از دوباره معذرت خواهی کردن و بعدش رفتن...
سریع به بابام گفتم:
تو که گفتی مامان اینارو نمیشناسه یا تو مامان گفتی وقتی داشتی با اون مرد هیکلیه که هیونجین بود حرف میزدی چیزی از شناخت تو تعریف کردن اون موضوع ندیدم ولی الان که ماجرا برعکس شده؟
دروغ گفتین به من؟!
می خواستین دستی دستی زندگیه منو با اون کثافت به فنا ببرین؟
مامانم فقط سرشو انداخت پایین ولی بابام گفت:
اشتباه میکنی، تو الان حالت خوب نیست...
تندی گفتم:
مگه زبونمو یا مغزمو از دست دادم که حالم خوب نیست، یا چون واقعیت رو از زبون من تاحالا شنیدین اینطوری دارین منو خفه میکنین که بیشتر ادامه ندم، نه پدر عزیزم من دیگه نمیشینم کسی رو نگاه کنم بیشتر دنباله نابود کردن و انتقامم.....
بابا:
الان حالت خوب نیست، ما میریم فعلا...هروقت حالت خوب شد حرف میزنیم!
من:
رفتین دیگه برنگردین، هیچ وقته دیگه قرار نیست منو ببینین!
شاید الان باز فکر کنین حالم خوب نیستو دارم چرت و پرت میگم، ولی بعد میفهمین...الانم لطفا برین!
بدون هیچ اعتراضی رفتن...
...............................................................................
من:
ویلیام، من می خوام برم!
ویلیام:
ولی آقا نمیزاره، هرجا برین آدماش میگیرنتون...
خندیدم و گفتم:
ایندفعه دیگه، هیچ کی جلودارم نیست...!
هیچ کی.........!!!
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
دیدم مامان و بابام اینجان و همچنین خانواده هوانگ، کنارشونم ویلیام...
ای خداااااااااا، اینا از کجا فهمیدن من......
صدای حرف زدن پدر هیونجین رشته افکارم رو پاره کرد و من رو به حال آورد...
شنیدم که داشت بهم می گفت:
واقعا بابت کاری که پسرم با شما کرد معذرت می خوایم هم از شما و خانواده گرامیتون....
میدونم که معذرت خواهی عذابی رو که کشیدی عوض نمیکنه، ولی وظیفه مونه!
قرار بود خانواده ی ما با پیوند تو و هیونجین رابطه ی نزدیکی داشته باشن، ولی الان همه مون صلاح میبینیم که اصلا این کار همش به ضرر تو بر میگرده و ما علاقه ای نداریم که از پسرمون ضربه بخوری، چون اون....اون واقعا معنیه کلمه حرومزاده رو به من و مادرش و بقیه ثابت کرد...
پس از اتمام حرفش گفتم:
نگران نباشین، من دیگه هیچ وقت قصد بازگشت به هیونجین رو ندارم!
نگاه کوتاهی بهم کردن و بعد مادرش گفت:
تو خیلی پاک و معصومی، ممنون که خودت فهمیدی و خودتو نجات دادی...
هیچی نگفتم.
اونا سری به نشانه احترام فرود آوردن و از دوباره معذرت خواهی کردن و بعدش رفتن...
سریع به بابام گفتم:
تو که گفتی مامان اینارو نمیشناسه یا تو مامان گفتی وقتی داشتی با اون مرد هیکلیه که هیونجین بود حرف میزدی چیزی از شناخت تو تعریف کردن اون موضوع ندیدم ولی الان که ماجرا برعکس شده؟
دروغ گفتین به من؟!
می خواستین دستی دستی زندگیه منو با اون کثافت به فنا ببرین؟
مامانم فقط سرشو انداخت پایین ولی بابام گفت:
اشتباه میکنی، تو الان حالت خوب نیست...
تندی گفتم:
مگه زبونمو یا مغزمو از دست دادم که حالم خوب نیست، یا چون واقعیت رو از زبون من تاحالا شنیدین اینطوری دارین منو خفه میکنین که بیشتر ادامه ندم، نه پدر عزیزم من دیگه نمیشینم کسی رو نگاه کنم بیشتر دنباله نابود کردن و انتقامم.....
بابا:
الان حالت خوب نیست، ما میریم فعلا...هروقت حالت خوب شد حرف میزنیم!
من:
رفتین دیگه برنگردین، هیچ وقته دیگه قرار نیست منو ببینین!
شاید الان باز فکر کنین حالم خوب نیستو دارم چرت و پرت میگم، ولی بعد میفهمین...الانم لطفا برین!
بدون هیچ اعتراضی رفتن...
...............................................................................
من:
ویلیام، من می خوام برم!
ویلیام:
ولی آقا نمیزاره، هرجا برین آدماش میگیرنتون...
خندیدم و گفتم:
ایندفعه دیگه، هیچ کی جلودارم نیست...!
هیچ کی.........!!!
- ۲۸۳
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط