اسلاید دوم لباس سنا
اسلاید دوم لباس سنا
اسلاید سوم گردنبند و گوشواره سنا
پلیس در آستانه مافیا پارت16
ویو سنا
وارد تالار شدیم کلی آدم اونجا بود که نه اون ها منو میشناختن نه من اونارو
توی افکارم بودن که دوتا دست درو کمرم حلقه شد اون دستا مال جونکوک بود
رفتیم سمت یه میز که دونفر داشتن با اشتیاق نگاه مون میکردن دونفر هم با عصبانیت بیخیال اون دونفر شدم
رفتیم سمت میز که جونکوک گفت
جونکوک: این پدربزرگم و این مادربزرگم
سنا: خوشبختم
پدر بزرگ جونکوک :همچنین دخترم
مادر بزرگ جونکوک : عزیزم تو چقدر خوشگلی
سنا: ممنون
نشستیم سر میز بعداز اینکه شاممون رو خوردیم قرار بود
که من رو. به همه معرفی کنن
جونکوک فهمید که استرس دارم دستمو گرفت و کنار گوشم گفت
جونکوک: نترس من کنارتم
رفتیم روی سکو و میکروفون رو گرفت جونکوک و گفت
جونکوک: سلام میخوام نامزدم رو معرفی کنم کیم سنا
که همه تشویق کردن از روی سکو آمدیم پایین رفتیم
نشستیم سر میز که اون دختره یا عصبانیت نگاهم میکرد کنار گوش جونکوک گفتم
سنا:اون دختره کیه همش داره با عصبانیت نگام میکنه
آمد کنارم گوشم لب زد
جونکوک: دخترعموم قرار بود با اون ازدواج کنم
سری تکون دادم که خواستم پاشم برم دستشویی که جونکوک علامت داد کجا گفتم میرم دستشویی رفتم
داخل دستشویی یکم آب به صورتم زدم سرو وضعمو درست کردم
که یه نفر آمد داخل دستشویی یه مرد بود
که معلوم بود مسته میخواستم برم بیرون که دستمو گرفت
مرد: کجا خانم خوشگله
سنا:ولم کن
مرد: بیا یه امشب رو به ما حال بده
سنا: چرا چرتو پرت میگی ولم کن
به زور میخواست ببوستم که به عقب کشیده شد
جونکوک بود که به عقب کشیدش تا میتونست زدش آمد سمت من دستمو گرفت
اسلاید سوم گردنبند و گوشواره سنا
پلیس در آستانه مافیا پارت16
ویو سنا
وارد تالار شدیم کلی آدم اونجا بود که نه اون ها منو میشناختن نه من اونارو
توی افکارم بودن که دوتا دست درو کمرم حلقه شد اون دستا مال جونکوک بود
رفتیم سمت یه میز که دونفر داشتن با اشتیاق نگاه مون میکردن دونفر هم با عصبانیت بیخیال اون دونفر شدم
رفتیم سمت میز که جونکوک گفت
جونکوک: این پدربزرگم و این مادربزرگم
سنا: خوشبختم
پدر بزرگ جونکوک :همچنین دخترم
مادر بزرگ جونکوک : عزیزم تو چقدر خوشگلی
سنا: ممنون
نشستیم سر میز بعداز اینکه شاممون رو خوردیم قرار بود
که من رو. به همه معرفی کنن
جونکوک فهمید که استرس دارم دستمو گرفت و کنار گوشم گفت
جونکوک: نترس من کنارتم
رفتیم روی سکو و میکروفون رو گرفت جونکوک و گفت
جونکوک: سلام میخوام نامزدم رو معرفی کنم کیم سنا
که همه تشویق کردن از روی سکو آمدیم پایین رفتیم
نشستیم سر میز که اون دختره یا عصبانیت نگاهم میکرد کنار گوش جونکوک گفتم
سنا:اون دختره کیه همش داره با عصبانیت نگام میکنه
آمد کنارم گوشم لب زد
جونکوک: دخترعموم قرار بود با اون ازدواج کنم
سری تکون دادم که خواستم پاشم برم دستشویی که جونکوک علامت داد کجا گفتم میرم دستشویی رفتم
داخل دستشویی یکم آب به صورتم زدم سرو وضعمو درست کردم
که یه نفر آمد داخل دستشویی یه مرد بود
که معلوم بود مسته میخواستم برم بیرون که دستمو گرفت
مرد: کجا خانم خوشگله
سنا:ولم کن
مرد: بیا یه امشب رو به ما حال بده
سنا: چرا چرتو پرت میگی ولم کن
به زور میخواست ببوستم که به عقب کشیده شد
جونکوک بود که به عقب کشیدش تا میتونست زدش آمد سمت من دستمو گرفت
- ۷۳۹
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط