حلقه مار

حلقه مار
P:8
هوا ملایم و خنک است، باد آرامی میان برگ‌های درختان قدیمی هاگوارتز می‌وزد. صدای پرنده‌ها فضا را پر کرده و آسمان کمی خاکستری‌ست. لیا و لونا همراه هم از در اصلی قلعه بیرون می‌آیند.

لونا با لبخند:
ـ حالا که شش پیمان بسته شده، باید حسابی حواسمون جمع باشه. نمی‌دونی کدومشون قراره بمونه...

لیا (ساکت ولی لبخند کمرنگی دارد، نگاهش به دوردست است)

لونا بازویش را می‌گیرد و کشان‌کشان می‌برد سمت نرده‌های بلندِ کنار حیاط جنوبی.

لونا با خنده:
ـ بیا اینجا، نکنه می‌ترسی؟! نرده بازی کنی؟

لیا، بدون اینکه حرفی بزند، خیلی آرام و با اعتماد به نفس، پایش را روی نرده‌ها می‌گذارد. با تعادل خاصی شروع به راه رفتن می‌کند. باد موهای بلندش را عقب می‌زند و نگاهش خیره به روبروست.

لونا:
ـ وای لیا! چقدر خفن راه میری! یه قدم دیگه...

اما همان لحظه، پای لیا روی بخش لغزنده‌ای از نرده می‌لغزد... صدای فریاد لونا بلند می‌شود:
ـ لیااااا!

لیا سقوط می‌کند و مستقیم روی سنگ‌فرش‌های کنار باغچه می‌افتد. صدای برخورد استخوانش با زمین به وضوح شنیده می‌شود.

لونا به سرعت خودش را به او می‌رساند. زانو می‌زند و با وحشت نگاه می‌کند.

لونا با صدای لرزان:
ـ لیا! حالت خوبه؟ وای نه...

لیا با چهره‌ای درهم‌کشیده از درد، سعی می‌کند بنشیند اما پای راستش به شدت خون‌آلود است. زخم عمیقی از زانو یه پایین باز شده. نفسش سنگین شده ولی مثل همیشه، هیچ حرفی نمی‌زند.

لونا با صدایی که نزدیک به گریه است:
ـ نه نه نه، تکون نخور، همین‌جا بمون! الان میرم دنبال کمک!

او با سرعت تمام از صحنه دور می‌شود. لیا درحالی‌که روی زمین افتاده، چشمانش را به آسمان خاکستری می‌دوزد. دستی روی زخمش می‌گذارد، ولی خون از بین انگشت‌هایش بیرون می‌زند.(مگه فیلم هندیهههههه؟؟؟؟)

لحظاتی بعد، صدای قدم‌هایی سریع نزدیک می‌شود... اما نه صدای لونا...
صدای کفش‌های چرمی آشنایی‌ست که با اقتدار قدم برمی‌دارند.

تام ریدل با چشمان درشت و نگاه سرد، بالای سرش می‌رسد.

تام با لحن کنترل‌شده ولی خشم‌پنهان:
ـ چه غلطی داشتی می‌کردی؟! روی نرده راه می‌رفتی؟

لیا فقط به او نگاه می‌کند. بدون کلام.

تام در سکوت خم می‌شود، دستش را پشت گردن لیا می‌گذارد، او را بلند می‌کند و به‌آرامی در آغوش می‌گیرد. نگاهش از زخم پای لیا به چشمانش کشیده می‌شود.

تام با صدایی بم و خفه:
ـ تو واقعا نمی‌فهمی یا خودت رو میزنی به نفهمی یعنی دوستت میگه از کوه بپر توهم میپری؟؟؟(یاد مامان ها افتادم😀🎀)

لیا باز هم حرفی نمی‌زند. فقط چشم‌هایش را می‌بندد.

تام با چهره‌ای درهم، به‌سرعت به سمت قلعه حرکت می‌کند. صدای لونا از دور شنیده می‌شود که با استاد مدامو به سمت‌شان می‌دود، اما تام توجهی نمی‌کند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
احساس میکنم این پارت گند نزدم ریدممممممممم😐👍🏻
لایک:7 تا
کامنت:7 تا
دیدگاه ها (۱۱)

حلقه مار P:9 هوا گرفته‌ست، نور مشعل‌ها روی دیوارها بازی می‌ک...

حلقه مار P:10باد خنکی از روی دریاچه‌ی سیاه به سمت دیوارهای ق...

حلقه مار P:7هوای اطراف سردتر از شب‌های قبل است. شعله‌های سبز...

کپشن کار مهم دارم

Crystal eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط